آخرین کیف رو هم توی صندوق گذاشتم و در رو بستم و به سمت در راننده رفتم با صدای بلند مایلز نگاهم به سمت در ورودی ساختمون کشیده شد
مایلز - من جلو میشینم.
دیدم کمی دوید و از بقیه جلو زد و روی صندلی جلو جا گرفت ، حرکاتش مثل بچه ها بود ، من خندهام گرفته بود ولی بقیه سری از روی تاسف براش تکون دادند و روی صندلیهای عقبی جا گرفتند ، مت آخرین نفر بود که خودش هم در ون رو بست ، منم پشت فرمون نشستم و کمربندم رو بستم .
مایلز - زین برای کی لوکیشن فرستاده؟
دیوید - هیچکس!
مایلز - عه چرا ؟! زنگ بزنم به زین یا سارا ؟
لیام - نیازی نیست من آدرس رو بلدم.
مایلز - آدرس داری؟ تاحالا رفتی اونجا؟
مت - لیام صبح سارا رو اونجا رسونده دیگه.
یه لحظه شوکه شدم ولی قبل اینکه من چیزی بگم مت به دادم رسید پس فقط سکوت کردم و به روی خودم نیاوردم که آدرس رو از قبل هم بلد بودم . مسیر در کمال تعجب توی سکوت طی شد ، ماشین رو روبهروی در ماشین رو متوقف کردم و ریموت رو از جیبم در آوردم .
مایلز - ریموت هم داری؟
لیام- زین صبح که اومدم ریموت بهم داد چون چندبار رفتم و اومدم به مشکل نخوریم حین کار.
مایلز فقط سری تکون داد ولی نگاهش شکاک بود ، ماشین رو کنار بقیه ماشینهای توی پارکینگ نگه داشتم ، بقیه از ماشین بیرون اومدند و با کنجکاوی به دور و بر نگاه میکردند.
رفت و آمد زیادی توی حیاط بود تیم فیلم برداری سعی در آماده کردن وسایل داشتند ، هفته پیش یکی از مهمون های سارا رو چندین دفعه رسوندم که بعدش متوجه شدم اون شخص کالماتیک ( calmatic) کارگردانیه که قراره برای آهنگ still got time موزیک ویدئو بسازه .
وقتی براشون قهوه برده بودم متوجه شدم سر انتخاب لوکیشن به نتیجه نرسیده بودند در نهایت سارا خونه زین رو پیشنهاد داد که با مخالف شدید زین روبهرو شد ولی با تمام مخالفتهای زین سارا موفق شده بود به زور حرفش رو به نتیجه برسونه و الان خونه زین آرامش همیشگیش رو از دست داده بود. برعکس همیشه ایندفعه افراد تیم هم چون دوست داشتن خونه زین رو ببینند بیشتر به زین فشار آوردند .
مایلز - چه خونه باحالی ، واقعا برای پارتی گرفتن عالیه!
مت و دیوید هم حرفش رو تایید کردند ، بیخیال به سمت صندوق ماشین رفتم تا وسایلی که آورده بودیم رو جا به جا کنم ، بقیه هم به کمکم اومدند . لیسوی بعد از برداشتن گیتار خودش سعی کرد یکی دیگه از گیتارها رو برداره که ازش گرفتم و کیف رو پشت خودم انداختم و گفتم:
لیام - نمیخواد تو برداری ، همون یکدونه رو ببر کافیه.
خواست مخالفت کنه که دست رو شانههاش گذاشتم و به سمت ساختمون برشگردوندم و کمی به جلو هلش دادم که مجبور شد حرکت کنه ، دو تا دیگه از کیف های داخل صندوق رو برداشتم و به پشت سر بقیه به راه افتادم .
YOU ARE READING
Roses And Mandala
Fanfiction"Always lookin' out behind my fences Always felt isolated, oh-oh-oh I don't know why I was so defensive I'll find a way to let you in همیشه از پشت حصارها به بیرون نگاه میکنم همیشه حس کردم تنهام نمیدونم چرا اینقدر تدافعی بودم من یه راهی برای راه دادن...
