"part 2"

297 61 273
                                        

با امیدواری از در آهنی گذشتم و به انتهای سالن ساختمون نزدیک شدم ولی باز هم دنی دور اون آتیش منتظر من نبود
مثل تمام این چهار روزی که من چشم انتظار اومدنش به همراه خبری برای در اومدن از این بلاتکلیفی بودم ولی اون امشب هم مثل اینکه نمیاد

با کلافگی نفسم رو پر حرص تخلیه کردم و به زور خودم رو به سمت آتیش کشوندم تدی رو دیدم که کمی دور تر از آتیش داشت از چوب های روی هم چیده شده چندتا روی پاهاش می‌گرفت و بعد همونطور که با یک‌دست چوب ها رو نگه داشته بود سعی می‌کرد با دست دیگش چرخ ویلچرش رو بچرخونه و دوباره به سمت آتیش برگرده

به سمتش رفتم از پشت دسته ی ویلچرش رو گرفتم و همزمان گفتم
_ بزار من کمکت میکنم.
با صدام کمی به عقب برگشت و با دیدنم لبخندی زد و گفت _هی لی.
من_ هی مرد محکم نگه دار اون چوب ها رو نیوفته جلوی چرخ.
سری تکون داد و گفت_ پس صبر کن چندتا بیشتر بردارم.

کمی منتظر موندم و با اشاره دستش ویلچر رو به حرکت درآوردم و دو نفری به سمت آتیش رفتیم بعد از اینکه تدی جای همیشگیش متوقف کردم چرخ رو رها کردم ساندویچ برگری که توی دستم بود رو به سمتش گرفتم و گفتم
_ بفرما اینم شام تو.
تدی_ اوه مرد چه به موقع تازه گرسنه ام شده بود

میتونستم از چشماش بخونم که خیلی وقته دیر کردم ولی نمیخواد به روم بیاره پس منم فقط به لبخند زوری اکتفا کردم و به سمت جای خودم رفتم و روی بلوکی نشستم به تدی نگاه میکردم همزمان با خوردنش تکه ای از چوب هایی که آورده بود رو توی آتیش انداخت و با چوب دستی بلندی که همیشه جدا از بقیه میزاشت کمی چوب های آتیش رو جابه‌جا کرد تا چوب تازه تر زودتر شعله ور بشه کار تدی هم همین بود پایی نداشت برای کار کردن ولی به جای اون دست های قوی داشت هرروز با تبری همراه و گاری که پشت ویلچرش می بست میرفت و چوب و الوار های بدردنخوری که میدید رو جمع می‌کرد تا شب از سرما یخ نزنیم و ما هم نوبتی براش شام می‌گرفتیم که امشب نوبت من بود

دلم صدای کمی داد که سریع دستم رو روش گذاشتم پول زیادی نداشتم باید برای روزهای آینده ای که نمیدونم چقدر طولانی می شد ذخیره می‌کردم پس امشب فقط برای تدی غذا خریده بودم و بیخیال خودم شدم من میتونستم تا فردا شب صبر کنم

برای پرت کردن حواسم از گشنگی خیابون ها و جاهایی رو که امروز دنبال کار گشته بودم رو تو ذهنم مرور میکردم تا ببینم باید برای فردا کجا برم کم کم از گرمای آتیش و فکر زیاد داشت خوابم می‌گرفت که با صدای پایی که اومد کمی سرم رو به سمت بالا گرفتم ببینم کیه با دیدن دنیل از جا بلند شدم و خواب از سرم پرید از قیافش چیزی رو نمیتونستم بخونم

به سمتش رفتم و جلوش ایستادم و بی مقدمه گفتم
_ خب چی شد؟
دنی_ من خوبم ممنون از اینکه حالم رو میپرسی؟
من_ دننننی.

Roses And MandalaStories to obsess over. Discover now