"Part 17"

48 7 1
                                        

ماشین رو بعد پارک کردن تو جای مخصوصش خاموش کردم و با خستگی سرم رو روی فرمونش گذاشتم ، امروز روز خیلی خسته کننده‌ای بود ، امروز از صبح بارون میومد ، آخه بارون توی این فصل !؟ واقعا مسخره بود ! ورودی شرکت دائم کثیف می‌شد و مجبور بودم تمیز کنم ، از طرفی سارا امروز خیلی کار بیرون از شرکت بهم می‌داد و رانندگی تو این بارون خیلی سخت بود اه لعنت بهش.

بعد مدتی سرم رو بلند کردم و از ماشین شرکت خارج شدم و به سمت آسانسور  رفتم حس نداشتم حتی یک طبقه رو هم با پله برم ، توی راه برگشت به رستوران زنگ زده بودم و گفته بودم که امشب رو نمی‌تونم برم ، با رسیدن به طبقه بالا و دیدن ورودی آهی کشیدم  ولی تمیز کردنش رو به فردا صبح موکول کردم و راهم رو به سمت انباری کج کردم .

با صدا شدن اسمم توسط جیمز به عقب برگشتم .
جیمز - هی پینو.
لیام -  هی جیمز .
جیمز- چطوری مرد؟
لیام- بد نیستم .
جیمز - امروز خیلی خسته شدی .
لیام - کاره دیگه.
جیمز - درسته.
لیام- کاری باهام داشتی؟
جیمز- آره داشت یادم می‌رفت،  دنیل زنگ زد باهات کار  داشت گفت حتما امشب بری دیدنش.
لیام- باشه فردا یه زنگ بهش می‌زنم.
جیمز- آم فکر می‌کنم کار واجب داشت چون خیلی تاکید کرد حتما بهت خبر بدم ، تازه یه بار زنگ زد گفتم نیستی باز دوباره زنگ زد ببینه اومدی یا نه.

با حرص ضربه ای به پیشونیم زدم که جیمز خنده کوتاهی کرد و گفت:
جیمز - یه زنگ بهش بزن حداقل ببین چیکارت داشته !
لیام- اوکی

با اخم به سمت انتهای راهروی درب کوچه پشتی برگشتم و زیر لب دنیل رو فحش می‌دادم ، صدای خنده‌های جیمز رو می‌شنیدم ولی توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم ، با خروج از ساختمون به آسمون نگاه کردم بارون قطع شده بود ولی سوز سردی میومد ، به قدمام سرعت دادم تا زودتر برگردم ، با رسیدن به تلفن عمومی سر خیابون به دنیل زنگ زدم و منتظر موندم ، خیلی زودتر از چیزی که انتظار داشتم جواب داد.
دنیل - های لیام.
لیام- مشخصه منتظر بودی، چه سریع جواب دادی.
دنیل- میدونی از کی منتظرم ، چقدر دیر زنگ زدی ! ببین لیام امشب رستوران نرو پاشو بیا خونه من کارت دارم .
لیام- اونکه نمیگفتی هم قصد نداشتم برم امروز خیلی خسته‌ام چیکارم داری ؟ همینجوری بگو.
دنیل- نمیشه حتما باید بیای اینجا .
لیام- دنی بیخیال شو ، خیلی خستم ، همین که الان زنگ زدم به اصرار  جیمز بوده.
دنیل- نمیشه کارم خیلی خیلی واجبه باید حتما امشب ببینمت ، همین الان بیا خونه من ، تاکسی هم بگیر زود برسی ، با اتوبوس و پیاده نیای .

با حرص اسمش رو صدا زدم که گفت:
دنیل - لیام واقعا کارم مهمه ، زود بیا.

قبل از اینکه دوباره بتونم بهش غر بزنم تلفن رو قطع کرد ، با اخم و لبای برچیده پا به زمین کوبیدم و غر زدن و فحش دادن بهش رو توی دلم ادامه دادم.

نمیدونم با دنیل لج کرده بودم یا با خودم ولی به سمت ایستگاه اتوبوس راه کج کردم و منتظر ایستادم.

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Jul 17, 2025 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

Roses And MandalaStories to obsess over. Discover now