part 2

430 65 2
                                    


(تهیونگ)

پسر بچه حتی به خاطر درد سوزن سرم پلک هم نزده بود ، انگاری توی کمای دنیای زنده ها بود ...

دکتر :
- نمیدونم ستوان ! واکنش هرکسی متفاوته ! پسر بچه جنازه خونی و پاره پاره ی مادر و پدرش رو دیده !

تهیونگ :
- تمام دیشب داشت توی تب میسوخت ، میخواستم بیارمش بیمارستان اما نمیذاشت . فقط هذیون میگفت و التماس میکرد که مادر پدرشو نکشن . حالا ... حالا حالش چه طوره ؟

دکتر :
- همونطور که گفتم ستوان ! واکنش آدم ها متفاوته ! فعلا قدرت تکلمش رو از دست داده اما این که این قضیه دائمی شه یا موقتی بمونه به خودش بستگی داره پس به خانوادش اطلاع بده . شاید مجبور شیم برای درمان ذهنش موقتا به جای بیمارستان به یک تیمارستان ببریمش !

تهیونگ :
- اما اون کسی رو نداره !

دکتر :
- هیچ کس ؟

تهیونگ :
- هیچ کس !

دکتر :
- پس خودت کمکش کن ستوان !! اون پسر کسی رو نداره ، مثل خودت ... عزیزاش رو از دست داده ، مثل خودت ... ترسیده ، درست مثل تو ... کمکش کن تا تنهایی بیشتر از این ها درد نکشه .

آهی از روی دلسوزی برای پسر بچه کشید و رفت ...

جیمین) )

جای سوزن روی دستش میسوخت ... اما از همه بیشتر قلبش بود که میسوخت !
میترسید !
از آینده ... چه لغت کوچیک اما سنگینی!!

_**_

سه روز از اون روز کذایی گذشته . امروز دومین روزیه که اینجاست. دونفر افسر تمام وقت کنار در نگهبانی میدن . پلیس ها میگن ممکنه که دنبال اون هم باشن ، یا اینکه اصلا بخوان که اون رو بکشن!!

اما سوال اینجاست که مگه اونا نکشتنش ؟

زنده بودن به نفس که کشیدن نیست ... به زندگی کردنه !
که اون هم ب تار مویی بنده و انگار تار های موی زندگی پسر بچه خیلی وقته که پاره شده .

با صدای باز شدن در، چشم هاش در رو بجای پنجره ها هدف گرفتن.
بعد از کمی منتظر موندن انگاری اون آدم هم فهمید که بیمار این اتاق لاله چون خودش اومد داخل .

انتظار داشت پرستار یا نگهبانی پشت در باشه اما مطمئنا صاحب اون دوتا چشم تیله ای قهوه ای رنگ فرد دیگه ای بود.

تهیونگ :
- هی !! ام ... نمیدونستم یه پسر بچه زشت چی دوست داره اما خوشبختانه یا بدبختانه اون پسربچه زشت یه همسایه فوق العاده کنجکاو داشت پس اون بهم گفت که پسرای زشت از این شیرینی ها دوست دارن .

و یه لبخند مستطیلی تحویل پسر بچه داد .

انگاری هنوزهم ایمان داشت که پسر بچه بتونه دوباره حرف بزنه !
وقتی جوابی نگرفت تازه یادش اومد. پسر بچه ... این پسر بچه حالا که نمیتونه حرف بزنه دیگه اسمی هم نداره !

ETERNITY | JIKOOK FFWhere stories live. Discover now