(تهیونگ)
- با مرکز حرف میزنم .
هر چقدر هم سعی میکردم نمیتونستم جلوی لبخندمو که کل صورتم رو پر کرده بود بگیرم . این مرد یه فرشتست . درست مثل پدر میمونه برام ...
به نشونه احترام دستش رو محکم فشار دادم و تا زانو جلوش خم شدم.
حالا دیگه تو هم یک اسباب بازی جدید داری **
باید برای شنیدنش بیشتر دقت میکردم .
نفهمیدم با چه سرعتی به سمت اتاق پرواز کردم. قلبم خیلی تند میزنه ! از سریع دویدنمه یا هیجانه دیدن اون پسر بچه ؟
خیلی بی جنبه شدی !
به خودم تلنگر زدم و در اتاق رو محکم باز کردم . بدون ثانیه ای فکر راجع به این که پسر بچه ی تو اتاق ممکنه در حال انجام چه کاری بوده باشه .
جیمین جوری از جاش پرید که احساس کردم تا آخر عمرم نمیتونم از این شوک بزرگ در بیارمش !
تازه از حموم در اومده بود .
بدن ورزیده !؟!؟ شاید ورزشکاری چیزیه ؟!
ناخود اگاه به چشم هام اجازه پیشروی بیشتری دادم ! تنها چیزی که تنش بود حوله کوچیک و نازکی بود که نابلدانه دور کمرش پیچیده شده بود . از پایین تا بالای بدنش رو زیر ذره بین چشم هام گذاشتم .
پوست سفید ، هیکل خوش تراش ، گردن نرم ، موهای خوش حالت ، چشمای عسلی براقش ، بینی کوچیکش ، لب های درشتی که انگار فقط مختص بوسه افریده شده بودن ...
با پرت شدن چیزی به صورتم ذهنم تکون خورد ، طوری که دیگه فرصت تجزیه و تحلیل بقیه ی جاهای بدنش رو نکردم .
هول کرده جواب دادم :
من ... من ... متاسفم نمیخواستم دیدت بزنم ... البته نه اینقدر .
و یه لبخند مستطیلی زدم ، هر وقت که گیر میفتم این تنها کاریه که میکنم .
چشم های گرد و صورت متعجبش با دیدن این لبخند احمقانم کمی نرم تر شدن . با کمی مکث سرش رو اروم تکون داد و به سمت من اومد.
اما پاش به پایه ی فلزی تخت خورد و داشت زمین میخورد خواستم از کمرش بگیرم تا زمین نیفته اما همین کارم کافی بود تا اون حوله ی مزاحم هم از دور کمرش باز شه . وقتی دستم جایی رو که نباید لمس کرد ، تموم حجم خون بدنش زیر لپ هاش حجوم برد . از شوک کارم حتی نمیتونستم دستم رو از اونجا بردارم .
مطمئنم که چشم هاش تا حالا تا این اندازه بزرگ نشده بود.
کم مونده بود تا بیرون بپرن ...
همون لحظه با صدای جیغ کشیدن پرستار سرم به سمت در برگشت .
یه حادثه ی بزرگ دیگه ...

YOU ARE READING
ETERNITY | JIKOOK FF
Fanfictionابدیت ... وقتی بهش فکر میکنی خیلی دور و دست نیافتنی بنظر میاد اما بنظر من ابدیت ، بی نهایت نیست . ابدیت یه باهم بودن از جنس واقعیت و لمس خوشحالی توی نگاهته و قسم به خداوندگار ماه ، تو برای من همون بی نهایتی هستی که دنیایی دوستش دارم ... تو کسی بودی...