(تهیونگ)
بیست و چهار ساعت گذشته برای هردومون درست مثل جهنم بود . برای ساکت کردن و اروم نگه داشتنش مجبور شده بودم دست هاش رو با ملافه های ضخیمی به بدنه ی تخت ببندم و یک بار دیگه دوز بیشتری از پروپوفول ( دارویی تزریقی که از ان برای بیهوش کردن بیمار و یا بالا بردن زمان بیهوشی ان استفاده میشود ) رو بهش تزریق کنم . چون تمام مدت داشت مثل دیوونه ها فریاد میزد و ظرف هارو میشکوند ، حتی با اون خرده شیشه های لعنتی دست های خوشگلش رو زخمی کرده بود .
اگه فقط چند ثانیه زودتر واکنش نشون نمیدادم و اون رو بهش تزریق نمیکردم ، ممکن بود اون تکه شیشه ی لعنتی رو حتی عمیق تر روی شاهرگ گردنش فشار بده .
دستم رو اروم روی پانسمان گردنش کشیدم ، مراقب بودم که فشار و درد بیشتری بهش وارد نکنم .
- نمیشه فقط بی صدا مال من باشی ؟
نمیتونم بفهمم ! اون چی داره که من ندارم ؟ من کسی هستم که میتونم ازت محافظت کنم اما اون کسیه که باید در برابرش ازت محافظت کنم . چرا همیشه بین بد و بدتر ، باید بدترین رو انتخاب کنی در حالی که اون حتی بین گزینه ها هم نیست جیمینی ؟! ممکنه ازم متنفر باشی اما یکم تنفر برای عاشق شدن لازمه ، مگه نه ؟!نفس عمیقی کشیدم و دست کوچیکش رو محکم بین دست هام محکم نگه داشتم و فشار دادم.
- حسش میکنی جیمینی ؟ همیشه قراره همین جوری باشه چون قرار نیست هیچ وقت این دست هارو رها کنم . نمیخوام دیگه ازم متنفر نباشی یا این که حتما عاشقم باشی اما فقط کافیه به من عادت کنی چون من میتونم جای هردومون هم عاشقت باشم ، هوم ؟!
جوری به چشم ها و لب های بستش خیره شده بودم که انگار منتظر بودم بیدار بشه و جواب سوالم رو بده .
به تصورات بچه گانم لبخندی زدم ، جرئت بیشتری پیدا کردم و جلوتر رفتم .
- صورت زیبات از نزدیک حتی زیباتر از زیباست.
لب هام رو نوازش وار روی پیشونیش گذاشتم ، تمام تنم بعد از مدت ها بلاخره آروم گرفت . لب هام رو از روی پیشونیش فاصله دادم و بینیم رو کوتاه به صورتش کشیدم .طوری که انگار میخواستم حتی عطر نفس کشیدنت رو هم خوب به یاد داشته باشم !
- نمیشه همیشه وقتی من میبوسمت همینطوری آروم بمونی ؟ چند بار باید ببوسمت تا خاطره ی بوسه های اون از یادت بره ؟ مهم نیست ! من میتونم تا آخر دنیا فقط ببوسمت چون بوسیدنِ تو همون ضربانِ قلبیه که من برای زنده موندن بهش نیاز دارم.
اگه اون همیشه این طور آروم بین بازوهام خوابیده باشه و متقابلا من رو ببوسه ، شاید بتونم بر خلاف الان، دوباره آدم خوبه ی این داستان باشم !
اما چرا اون از من فرار میکنه و جوری واکنش نشون میده که انگار من تو این خونه زندونیش کرده باشم ؟!

YOU ARE READING
ETERNITY | JIKOOK FF
Fanfictionابدیت ... وقتی بهش فکر میکنی خیلی دور و دست نیافتنی بنظر میاد اما بنظر من ابدیت ، بی نهایت نیست . ابدیت یه باهم بودن از جنس واقعیت و لمس خوشحالی توی نگاهته و قسم به خداوندگار ماه ، تو برای من همون بی نهایتی هستی که دنیایی دوستش دارم ... تو کسی بودی...