Chapter seven"last"
با بی حوصلگی ضربه ای به قوطی نوشابه ی جلوی پاش زد و خرامان خرامان به حرکتش ادامه داد.
شب های نیویورک اون هم در اواخر اکتبر مطمعنا سرمای سوزناکی داشت! و حالا اگه با یه تی شرت کوتاه و یه کت پاره پوره-که به اسم مد میپوشیدش!- بیرون بیای و توی اون شب های سرد جا و مکانی برای رفتن وجود نداشته باشه فقط یه معنی داشت."به احتمال زیاد از شدت سرما به فنا میرفت!
بغ کرده آهی کشید و مسیرش رو به دنبال قوطی له و لورده شده ادامه داد و با رسیدن بهش ضربه ی دیگه ای بهش زد. خب..ین تنها کار لذت برانگیزی بود که میتونست انجام بده!
بی هدف خیابون های سرد و تاریک نیویورک و که گاهی بوی گند همه جاش رو گرفته بود رد میکرد.توی مسیر سه بار به خاطر لباس عزیزش مسخره شد و یه بارم یه پیرمرد مستِ خرفت اونو با یه چیز دیگه اشتباه گرفت و بیخیال! اگه پاهای تند و تیزش رو نداشت احتمالا الان مشغول سرویس دادن به یه پیرمرد الکلی بود!
اینبار محکم تر از قبل به قوطی لگد زد و وقتی راه اون قوطی بیجاره به دریچه ی فاضلاب رسید و توی سوراخ بزرگش گم شد،ناراضی از ازدست دادن تفریحش حرص زده غرید و به موهاش چنگ زد
در اون لحظه به معنی واقعی کلمه یه آواره ی به تمام معنا به حساب میاومد! خونه رو برای همیشه از دست داده بود چون مطمئنا مادرش دور تا دور خونه قبر میکند تا حتی به خودش زحمت کشتنش رو نده و اینطوری بکهیون خودش با پاهای خودش میوفتاد تو قبر! یا شاید هم دستگیره ی در رو به یه شات گان پر وصل میکرد تا وقتی که داره با ناامیدی در خونه رو باز میکنه، یه گلوله ی مسخره تو سرش فرو میرفت و برای همیشه از شرش راحت میشد! خب.. دومی راه حل آسون تری به نظر میاومد! و کارآمد تر...!
به طرز مسخره ای با خودش لج کرده بود و به لوهان و یا سهونم زنگ نمیزد! اصلا گور باباشون! کارتن خواب شدن خیلی بهتر از دست به دامن شدن اون دوتا به نظر میاومد! به خاطر خدا اون دوتا حتی حاضر بودن اونو با ذرات معلق توی هوا هم معاوضه کنن!
با زنگ خوردن گوشیش،-البته جدا از صدای زنگ جیغی که برای مادرش گذاشته بود و اونهارو نادیده میگرفت!- متعجب از اینکه کی توی این شرایط به یاد اون افتاده گوشیش رو بیرون آورد و درجا با دیدن اسم "خوناشام جذاب" سنگ کوپ کرده سرجاش ایستاد! فاک فاک فاک چانیول داشت بهش زنگ میزد!!
برای چند ثانیه حتی نمیدونست از ذوق چیکار کنه! باز شدن نیشش رو تا بناگوش حس کرد خون توی گونه هاش دووید! هرچند همه ی اینها برای چند ثانیه کوتاه بود و بعد گذشت همون چند ثانیه با یاداوری دردسر هایی که به خاطر این مرد کشیده بی حال سر جاش ایستاد و بغض کرده به گوشی در حال زنگ زدنش نگاه کرد..

STAI LEGGENDO
" Five ways to prove he is a vampire " [Complete]
Vampiri•¬کاپل: چانبک،هونهان •¬ژانر:نیمه تخیلی| فلاف |اسمات •¬خلاصه: بیون بکهیون، متال بویی که از بچگی زندگیش رو با عشق به خونآشامها و چیز های ترسناک سپری کرده، تو گرگ و میش یک صبح بارونی متوجه شخصی شد که درست شبیه به ایده آل خودشه..! مردی که رنگ پریده اس...