بارقه ی اول
از لبه ی پرتگاهی بلند سقوط کرد،و درست وقتی که نفسش حبس شد از خواب پرید .نفس نفس میزد و لباسش از عرق خیس بود
توی تخت نشست،نفس تازه ای گرفت و با کف دستش قطره های سرد و درشت عرق رو از روی پیشونیش پاک کرد،از تخت پایین رفت.سمت چپ سرش هنوز درد میکرد کنار روشویی ایستاد و صورتش رو شست .قطرات آب از بالای لبش میچکیدن.صورت داغش کم کم خنک شد
به پنجره نگاه کرد .خورشید در حال طلوع کردن بود.روی کاناپه نشست و به پوشه ی کارهای شرکت که کنار جعبه ی رامیون بهم ریخته به نظر میرسید ،نگاه کرد
با خودش فکر کرد بهتره دوش بگیره،تیشرتشو از سرش بیرون کشید.شلوارشو روی برآمدگی ای که حمام رو از هال جدا میکرد در اورد .صدای باز شدن آب و برخوردشون به کاشی ها حس خوبی داشت.بدن برهنشو زیر دوش آب گرفت
آب بدن خسته اشو توی آغوش گرفت و اون بدون اینکه به گردنش فشاری بیاره،پیشونیش رو روی شیشه ی داغ حمام گذاشت
به صبحانه فکر کرد،بیکن با تخم مرغ و شاید از آواکادو چیزی مونده بود
شکمش با فکر غذا کمی غرش کرد،شامپو بین موهاش نفوذ کردن و اون سرانگشتاشو روی پوست سرش حرکت دادو آب کشی کرد.از آینه ی گرد کنار در به خودش خیره شد و از خودش پرسید باید موهاشو رنگ کنه؟
حوله رو دور کمرش گره کرد و از حمام بیرون اومد.در یخچال رو باز کرد
انتخاب زیادی نداشت فقط یک بسته پیازچه ی نشُسته و چند تا تخم مرغ و شیری که یقینا ترش شده بود
نفس عمیقی کشید.پیازچه ها رو توی ظرفی ریخت تا شسته بشن
رامیون رو از توی کابینت کنار گاز برداشت،و صبر کرد تا آب جوش بیاد
در مدت زمان به جوش اومدن آب پیازچه ها رو خرد کرد و توی آب ریخت .ادویه مخصوص که ترکیب موردعلاقه ی خودش بود رو اضافه کرد ، رامیون رو برداشت و اجازه داد تا توی آب غرق بشه.
دستشو سمت رادیو دراز کرد و موزیک ملایمی پخش شد.روی صندلی بلند نشست و زیر قابلمه ی کوچیکش رو خاموش کرد .چاپستیک ها شو برداشت
و از توی ظرفی که هنوز بخار داشت کمی رشته رو بیرون کشید و فوت کرد
به محض حل شدن ذرات ادویه توی بزاقش با لذت صدایی از خودش تولید کرد
_"اووووم"
صبحانه ی مختصرش تموم شده بود و تازه متوجه شد بارون چقدر وحشیانه به پنجره ی خونش میزنه،کمی فکر کرد امابرای پیدا کردن فصل جوابی توی ذهنش نیومد.جلو رفت و در تراس رو باز کرد گلدون های رنگیش به خوبی شسته شده بودن.برای زخمی نشدن گل ها ،پلاستیک ضخیمی که شبیه سفره بود رو روی گلدون ها کشید و لباس های شسته شدن که خیس آب بودن رو از روی بند رخت جمع کرد و داخل برگشت

BINABASA MO ANG
04:61
Fanfiction💫روایتی جدید و هیجان انگیز از زندگی پس از مرگ⚰ 🔮چانبک 🥋ویکوک 🎈هونلیسا 🎼به قلم سمفونی