نگاهی بهم میندازه دهنشو باز میکنه تا چیزی بگه... +«این صحنه هارو یادت میاد برادر؟» یهو فضا عوض میشه. دستو پام و همچنین دهنم بسته میشه و... میدونم اینجا کجاست! سفینه ی ازگارد، همون جایی که لوکی مرد. به رو به روم نگاه میکنم. لوکی داشت با تانوس حرف میزد +«من قسم میخورم .. تا ابد برای تو کار کنم» به دستش نگاه کردم. تمام صحنه ها داشت تکرار میشد. همون چاقو، همون حرفا. حواسمو دوباره سمت لوکی بردم.نگاهی به من کرد و گفت +«خورشید دوباره بر ما خواهد تابید برادر» چشماشو بست و چند لحظه بسته نگه داشت. دوباره به تانوس نگاه کرد و تو یک حرکت سریع خنجر رو سمت گردن تانوس برد...
نمیخواستم این صحنه هارو دوباره ببینم. چشمامو بستم و داد زدم تا شاید از خواب بیدار شم ولی اینطور نشد. وقتی دوباره سرمو بالا آوردم دیدم لوکی جلوی من افتاده و...
از خواب بیدار شدم. داد زدم و سرمو گذاشتم رو فرمون. اشکام دونه دونه رو فرمون میریخت. احساس خفگی میکردم برای همین پاشدم و از ماشین پیاده شدم و در ماشینو محکم بهم کوبیدم. رفتم جلوی کاپوت و رو به روی ماشین ایستادم. دستامو تو موهام بردمو کشیدمشون. یک فریاد دیگه زدم و بعد یک لگد به ماشین کوبوندم..
مردی که داشت پیاده از کنارم رد میشد بلند گفت •«چیه دادا شکست عشقی خوردی که نباید سر ماشین خالی کنی»•
بهش توجهی نکردم و سریع سمت در ماشین رفتم و سوارش شدم. پامو رو گاز فشار دادم و راه افتادم. نمیدونستم دارم کجا میرم. حس میکردم یکی داره کنترلم میکنه ولی هیچی نبود...
دم در یک بار ماشینو کج پارک کردم و پیاده شدم و سمت بار رفتم. روی یک صندلی بلند نشستم و فروشنده رو صدا زدم. یک زن با کلی عشوه جلو اومد و دستشو رو دست من گذاشت «چی میل دارین؟»بهش نگاه نکردم. اسم یک نوشیدنی خیلی قوی رو گفتم. و گفتم تو بزرگترین حجم ممکن بیاره. مطمئن بودم دیگه بعد این برام عقل درست حسابی نمیمونه...
نوشیدنی رو کامل خوردم و از سر جام پاشدم. سرم بدجوری گیج میرفت و نیاز به دسشویی داشتم. سمت دسشویی رفتم. یک صف خیلی بلند داشت. پنج دقیقه بعد نوبت من شد...
بیرون اومدم تا دستامو بشورم. فقط یک دسشویی تک نفره داشت. حس کردم کسی پشتمه.
پوزخندی زدم و گفتم -«مثلا من این تو هستم» سرمو برگردوندم و دیدم لوکیه. مطمئن بودم توهمه برای همین سرمو خم کردمو به کارم ادامه دادم. ولی نمیتونستم از خیره شدن به لوکی دست بردارم.داد زدم «لعنتی الان هم ولم نمیکنی؟» همون پوزخند همیشگیشو زد، عصبی شدم میخواستم به لوکی حمله کنم که محو شد و من به مردی که جلوم بود خوردم..
سرمو بالا آوردم و دیدم داره با عصبانیت نگاه میکنه. سرخوشانه نگاش کردم -«هه فکر نمیکنم دلت بخواد با ثور، خدای رعد بجنگی». خواستم از کنار مرد رد بشم که دستشو رو سینم گذاشت و جلوی راهمو گرفت ^«نه ولی دلم میخواد حداقل باهاش آشنا شم»^
-«که اینطور» یه نگاه به سرتاپاش انداختم چشمهای مشکیاش برق میزد و پوستش سبزه بود.. دیدم تار میشد و نمیتونستم خوب ببینمش اما هیکل عالی داشت.-«بیا خدای رعد یه گپی با هم بزنیم» و منو دنبال خودش کشید و روی یکی از میزها نشست و گفت:«من مَگنِسم» و عینکشو بالا زد و ادامه داد:«۲۷ سالمه و اهل نیویورکم»
سری تکون دادم و گفتم:«هروقت فهمیدی من چند سالمه به خودمم بگو» خندید واقعا آدم جذابی بود دوباره بهم خیره شد... نگاهش چیز عجیبی داشت باعث می شد بخوای بیشتر و بیشتر بهش خیره شی؛ مست بودم و هیچی از حرفای لوکی یادم نبود. آروم نزدیک اومد و بعد تنها چیزی که حس کردم حرکت لبش روی لبم بود و دستش که رفت تو موهام بعد ازم جدا شد و یه نگاهی بهم انداخت«همراهی نمیکنی؟»
جوابی ندادم برای همین به بوسیدنم ادامه داد تا به خودم بیام منم داشتم همراهیش میکردم میزو کنار زد و اومد روی صندلی کناریم نشست و پر حرارت تر ادامه داد همون لحظه یه نفر جلومون سبز شد یه مرد گنده و کچل که همهی تنش خالکوبی بود و گفت :«هی! مگه قوانین بارو نخوندین؟ گی بازی ممنوع »
بلند شدم و گفتم:«هرکاری دلم بخواد میکنم تو چی میگی این وسط» مرد یه نگاه اتیشی بهم انداخت و یه مشت تو شکمم زد یه کمی به عقب تلو خوردم بعد با چشمای خمار نگاهش کردم و یه نعره زدم و با یه رعد و برق تمام بار رو خراب کردم..
اومدم بیرون سوار ماشین شدم و پامو رو گاز فشار دادم. به خونه رسیدم و درو باز کردم. دیدم والکری روی مبل نشسته رو سرشو با یک پارچه بسته.
تا منو دید از جاش پاشد و شروع کرد به داد زدن. نمیشنیدم چی میگه شایدم نمیخواستم بشنوم. یهو محکم منو هل داد تو تلویزیون. خودم و صاف کردم و بهش نگاه کردم. -«چته عوضی.»
والکری یک لحظه بهم نگاه کرد و با پوزخند گفت ׫میدونی چیه؟ فک کنم بهتر بود از همون اول میداشتم تو تنهایی بمیری.» بعد رفت تو اتاق و چند دقیقه بعد اومد بیرون. یک ساک دستش بود. بدون اینکه چیزی بگه درو باز کرد و رفت بیرون. نگاهی به من کرد و بعد درو محکم بست.
داد زدم -«به جهنممم» درحالی که میدونستم بدون اون کارا برام خیلی سخت تر میشه. رو مبل نشستم و روبهروم رو نگاه کردم. یک صدایی اومد. داد زدم «والکری تویی؟» وقتی دیدم جوابی نیومد چرخیدم تا پشت سرمو ببینم...
__________________
اوکی ولی خودم نوشته های قدیمیمو میبینم خندم میگیره...😂 چجوری میخونینشون😂 ساریی😂
یک پارت دیگه هم میذارم♥️♥️عال د لاو♥️

YOU ARE READING
Unspoken love on the path of death [thorki]
Adventureخداوند همه چی رو جفت آفریده.. عشق هم جفت داره و اون مرگه.. عشق و مرگ کاری ندارن که تو چی و کی هستی؛ حتی اگه خدای شرارت یا آذرخش هم باشی در برابرش بی دفاعی.. فقط کاش اونا این حقیقتو می دونستن که ناگفته های عشقشون در مسیر مرگ در حال حرکته..