part 6

203 40 0
                                    

-ادیت نشده-
کامنت نذارین
___________________________________________

ص

دای قدمای یکی رو پشت سرم شنیدم...
پاشدم و پشت سرمو نگاه کردم. نیک بود. یکی از بهترین کسایی که تو ازگارد بود.تو ساخت نیو ازگارد خیلی کمکمون کرد. و الان هم اینجاس. وقتی منو دید لبخند پهنی رو صورتش شکل گرفت و با سرعت بیشتری پیشم اومد. وقتی بهم رسیدیم همو بقل کردیم و اون شروع کرد به حرف زدن ∆«ثووور، چقد خوبه که می‌بینمت. فکر کنم حالت بهتر شده نه؟» یکم عقب رفت و نگاهی به سر تا پام کرد ∆«با خودت چ کار کردی مرد؟» خندیدم و گفتم -«مرسی حالم بهتره» به پام نگاه کردم و گفتم «رفتم زیر ماشین. کار خاصی نشده». ∆«کار خاصی نشده؟ داغون شدی.» نگاش کردم. -«همیشه بهم همینقدر روحیه می‌دادی نیک». خندید. سرشو پایین انداخت، نگاهش یکم غمگین تر شده بود. ∆«شنیدم از وقتی لوکی مرده خیلی حالت بد شده. واقعا خوشحالم که الان بهتر می‌بینمت. واقعا مرد خوبی بود. یک موقعایی شیطنت می‌کرد ولی قلبش خیلی بهتر از این حرفا بود» دوباره خاطره‌ی لوکی داشت برام زنده میشد. صدام خیلی آروم بود -«همیشه خودشو بی‌تفاوت نشون می‌داد. ولی حسی که نسبت به فریگا و اطرافیانش داشت واقعا خاص بود. اون خودشو به خاطر من فدا کرد» اشک تو چشمام جمع شده بود -«تقصیر من بود که اون مرد. اون خیلی کارا برای من کرده بود ولی آخرش به جای اینکه من براش جبران کنم اون به خاطر ما مرد»
فلش بک:
-«هی بچه ها. همه جمع شین اینجا. کارتون دارم.» بعد لوکیم صدا زدم که بیاد اینجا. ما هرروز با بچه‌ها بازی می‌کردیم و چیزی بهشون یاد می‌دادیم. یک عده با من بودن و یک عده با لوکی. هیچوقت نفهمیدم لوکی بهشون چی درس میده. الان دیگه وقتش بود. رومو به لوکی کردم -«لوکی امروز چی بهشون گفتی؟» نگاه شیطنت آمیزی انداخت +«شاید یک چندتا فن شرورانه برای گول زدن دشمنا. شایدم روش غیب کردن خودشون» چشمامو تو حدقه چرخوندم و بعد جفتمون خندیدیم. رومو به بچه ها کردم و ازشون پرسیدم. -«بچه‌ها همه به این سوال جواب بدین. لوکی تو این مدت بهتون چی درس داده؟» همه‌ی بچه ها یک جا داد زدن «فنون جنگی.» بعد جدا جدا شروع کردن توضیح دادن «یک عالمه فن جنگی که بدون اسلحه هم بتونیم دشمنو بکشیم.» یکی دیگه گفت «نحوه‌ی کار کردن با شمشیر و نیزه»... لبخندی به بچه ها زدمو بهشون گفتم که می‌تونن برن. بعد رومو دوباره به لوکی کردم. -«می‌بینی برادر؟ همشون عاشق تو هستن» لوکی چشماش از تعجب گشاد شده بود. صداش آروم بود +«هیچوقت فک نمی‌کردم بچه ها تو جواب این سوال راستشو بگن. چون فکر می‌کردم ازم متنفرن» دستمو رو شونش گذاشتم ...
-«بچه ها عاشقتن لوکی. منم عاشقتم. همه عاشقتن. تو همیشه خودتو دست کم می‌گرفتی ولی واقعا اینطور نیست» لوکی سرشو یکم بالا آورد و نگاه مظلومانه ای کرد +«ممنونم برادر. منم دوست دارم.» دستمو رو شونش فشار دادم و اونو سمت خودم کشیدم تا بقلش کنم ...
پایان فلش بک
∆«نه ثور اینا هیچ کدومش تقصیر تو نیست. تو تمام تلاشتو کردی. ولی کسی که تصمیم گرفت جونشو فدا کنه لوکی بود» دستمو رو چشمام گذاشتم و اشکام شروع به ریختن کرد. نیک جلوتر اومد و نشست و بقلم کرد. زیر لبم آروم گفتم -«من متاسفم لوکی. متاسفم» ...
از نیک خداحافظی کردم و به سمت خونه برگشتم. خسته بودم. درد پامم دوباره شروع شده بود...
به خونه رسیدم و در زدم. والکری درو باز کرد و از جلوی در کنار رفت تا من برم تو. لینک لنگان رفتن تو و خودمو رو کاناپه پرت کردم. والکری رفت تو آشپزخونه ׫خدای رعد و برق حالشون خوبه؟» خندیدم -«اره خوبم، ولی قبل خواب یک مسکن نیاز دارم» والکری گفت ׫باشه مشکلی نیست. امشب شام پاستا داریم» عاشق این غذا بودم.. غذا آماده شد و والکری میز رو چید و شروع به خوردن غذا کردیم...
شاممونو تموم کردیم. والکری گفت ׫خوب شده بود؟» با ذوق گفتم -«بهترین پاستای عمرم بود»و هردومون خندیدیم. گفتم -«امروز نیکو دیدم» والکری یک لحظه نگام کرد ׫همون نیک خودمون؟ واقعا؟». گفتم -«اره..» به خاطر نورای عجیبی ک از بیرون میومد حرفمو قطع کردم. به والکری گفتم -«این نورا چیه؟» والکری سرشو تکون داد ׫حتما نور آتیش بازیه» با شَک از سرجام پاشدم و سمت پنجره رفتم. آروم گفتم «اوه نه» ...

Unspoken love on the path of death [thorki]Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang