وقتی دیدم جوابی نیومد چرخیدم تا پشت سرمو ببینم...«خدای من لوکی. واقعا چرا دست از سر من بر نمیداری؟ فک کنم قبول کردن اینکه مردی برای خودتم سخته» خیلی سرخوش بودم. اصن دست خودم نبود. نمیخواستم اینجوری باشه، دلم میخواست بقلش کنم. ولی میدونستم اینا توهمه.
+«تو زیر قولت زدی برادر. یادته چی قول داده بودی؟ فکر میکردم بیشتر از اینا عرضه داشته باشی.»
-«حالا کاری نشده که. خیلی داری غر میزنی لوکی بیخیال»
نگاهی به سر تا پام انداخت +«کل تنت بو گند الکل میده. فک کردی با مست کردن کاری درست میشه؟»
-«نه ولی ...» نگاه تاسف باری بهم انداخت. صداشو یکم بالا برد +«ولی چی برادر. بهت گفتم از بقیه دور شو. رفتی مست کردی و به یک پسر گی لب دادی؟ فکر میکنی من نمیبینم داری چکار میکنی؟» دستاش پشتش بود و داشت تو طول اتاق راه میرفت.
همونجا نشستم و ادامه دادم -«ولی مست کردن بهم کمک میکنه. کمک میکنه یادم بره تو دیگه اینجا نیستی لوکی». سرمو بالا نبردم که نگاش کنم ولی فک کنم داشت به من میخندید. حس یک بچه که جلوی معلمش توبیخ میشه رو داشتم. وقتی نگاش کردم نگاهشو دوباره سرد و جدی کرد.
+«خورشید برما خواهد تابید. یادته برادر؟» نفسمو با حرص بیرون دادم -«این حرفو دوباره تکرار نکن. کدوم خورشید؟ تو کل زندگیم همه سعی کردن کسایی که دوست دارم و ازم بگیرن.» اشکام روی گونه هام ریخت و اونارو سوزند.
+«اوه برادر تو خیلی ناامید شدی. -لبخند کمرنگی زد- شاید راهو اشتباه اومدم. تو همون ثور شاهزادهی ازگاردی؟»
داد زدم-«اون ثوری که تو میشناختی وقتی مردی مرد...» یکم مکث کردم -«لوکی من هیچوقت نمیخواستم شاه ازگارد بشم» +«خودم اینو میدونم برادر»
سرمو بالا آوردم -«چی؟» +«اون موقع که تو به بابا گفتی نمیخوای شاه باشی، درواقع اون بابا نبود، من بودم» لبخند شروری زد. نگاش کردم.
-«نمیدونم این کارات کی میخواد تموم شه» لوکی یک پوزخند دیگه زد. نمیفهمیدم معنیه این پوزخندای لوکی چیه؟ از سر جام بلند شدم تا برم بقلش کنم که همون موقع یکی درو کوبید. لوکی هول شده بود. سریع گفت «فعلا برادر» و محو شد.
تمام این اتفاقات تو یک لحظه اتفاق افتاد. از سر جام پریدم که جلوی رفتن لوکیو بگیرم ولی پام به فرش گیر کرد و با سر به دیوار چوبیه قدیمیه کلبه خوردم. دیوار تکون محکمی خورد و دوتا قاب عکسا رو سرم افتادن...
سرمو گرفته بودم. بین انگشتام گرمای خون پیچیده بود. چشمام سیاهی میرفت... آخرین چیزی که حس کردم والکری بود که سمتم میدویید و داد میزد ׫ثور ... ثور تو خوبی؟»... «ثور ... ثور تو خوبی؟»
*
-ما کمک کنید رو انجام نمیدیم
-چرا انجامش میدیم تو عاشقشی
-نه من ازش متنفرم -لوکیییی بیا دیگههه
-ما کمک کنید رو انجام نمیدیم.
-کمک کمک برادرم داره میمیره...
*
با حس عرق سرد روی پیشونیم از خواب بلند شدم. نمیدونستم این کابوسای لعنتی که مدام سراغم میومدن چیه. حس میکردم مستیم از بین رفته..
براین (اسم والکری) و بروس رو کنار تختم دیدم دستی به چشمام کشیدم -«اینجا چ خبره؟» والکری نگاهی به بروس کرد ׫مست بودی. حتما پات به چیزی گیر کرده و افتادی زمین.»
نگاهی به بروس انداختم -«یکم فضای خصوصی؟ اگه میشه؟» بروس سرشو تموم داد «البته، البته. نگاهی به والکری کرد اگه حالش خراب شد بهم بگو» والکری سرشو به نشانه ی تایید تکون داد و منتظر بیرون رفتن بروس شد.
وقتی بیرون رفت به من نگاه کرد. گفتم -«ببخشید اگه بد رفتار کردم. این مدت حالم اصلا خوب نبود. واقعا متاسفم» والکری سرشو تکون داد ׫مهم نیست میدونم چقدر فشار روته. و البته، درمورد سرت؛ واقعا حقت بود» جفتمون خندیدیم.
والکری گفت «اون کی بود تو خونه؟ وقتی سایهی یکیو تو خونه دیدم گفتم نکنه دزد یا کسی باشه، تو هم که مست بودی. برای همون سریع برگشتم خونه» سرمو تکون دادم... امکان نداشت. ولی به روی خودم نیاوردم -«نمیدونم. نه کسی نبود.»
والکری چشماشو ریز کرد. ادامه دادم -«بروس اینجا چکار میکرد؟» سرشو تکون داد انگار بخواد اطلاعاتی رو دور بریزه. گفت «سرت بدجوری به دیوار خورده بود. نزدیک یک ساعت بیهوش بودی که نگران شدم. تنها کسیم که میشناختم که بتونه کمکت کنه بروس بود. برای همون بهش گفتم بیاد» ...
حموم رفتم و از خونه بیرون اومدم. یکم پیاده قدم زدم تا بتونم فکر کنم. والکری گفت یکی تو خونه بوده. ولی این نمیتونه درست باشه. لوکی یک توهمه. یکم به رفتارهای غیر عادیش فکر کردم. به اون پوزخندا وقتی که میگفتم تو دیگه اینجا نیستی. من مطمئن بودم که اون مرده... تو فکر بودم که یک نفر دستشو رو شونم گذاشت...
________________
اینم پارت دوم امروز. دوتا پارتم تو بوک وان شات اپ میکنم خواستین بخونینشون♥️
♥️عال د لاو♥️

YOU ARE READING
Unspoken love on the path of death [thorki]
Adventureخداوند همه چی رو جفت آفریده.. عشق هم جفت داره و اون مرگه.. عشق و مرگ کاری ندارن که تو چی و کی هستی؛ حتی اگه خدای شرارت یا آذرخش هم باشی در برابرش بی دفاعی.. فقط کاش اونا این حقیقتو می دونستن که ناگفته های عشقشون در مسیر مرگ در حال حرکته..