چپتر سوم: تو اصلا آدمی؟
"راستش ما فکر میکنیم تو یه استرنجری (غریبه) و به دنیای ما اومدی."
ژان با تعجب به جیانگ نگاه کرد.
"منظورت... منظورت چیه؟"
"یعنی مال این دنیا نیستی. چیزی درباره ی دنیاهای موازی میدونی؟"
دنیای موازی؟ امکان نداره!
"یچیزیایی توی کتابا خونده بودم. اما.. چرا همچین فکری میکنین؟"
"بگو دقیقا از کی حس کردی همه چی تغییر کرده؟"
"دقیقا نمیدونم از کی بود فکر کنم از وقتی جون اون مردی که توی اون قبر افتاده بودو نجات دادم. شایدم بعدش نمیدونم."
"پس درسته!"
"چی درسته؟"
جیانگ چند ثانیه مکث کرد. به نامزدش نگاه کرد و ادامه داد:
"چون من و کنگ هم مال این دنیا نیستیم و از طریق قبرستونی که تو ازش اومدی، وارد این دنیا شدیم."
ژان گیج شده بود. درک این موضوع یکم براش سخت بود. این امکان نداشت یه خواب باشه اما دنیای موازی هم واقعا چیزی نبود که به سادگی درک کنه. درسته تحقیقات علمی زیادی اثبات کرده که جهان فقط به سه بُعد محدود نمیشه، اما هیچوقت تاحالا عملاً ثابت نشده بود و همش تئوری بود. همه ی این تئوری ها در بهترین حالت، توی همون فیلمای علمی تخیلی خلاصه میشدن و ژان حالا خودش پا به دنیای دیگه ای گذاشته بود.
بعد از دقایقی رو به جیانگ کرد و پرسید: "حالا چجوری باید برگردم؟"
"متاسفم، ما هم نمیدونیم. برای ما هم خیلی یهویی همه چی اتفاق افتاد و در نهایت به اینجا رسیدیم. راستش من و کنگ زندگی تو این دنیا رو به دنیای وحشتناک خودمون ترجیح میدیم. هزینه ی فهمیدن درباره ی شرایط برگشت بالاست و دلیلی هم نداریم که اینهمه پولو خرج برگشتن کنیم چون دلیلی هم واسه برگشت نداریم."
سپس دست داتینگ رو گرفت و گفت:
"و از طرفی من هیچوقت نمیتونم از کسی که عاشقشم جدا بشم."
"راستی... شما از کجا فهمیدین که من هم یه... یه استرنجرم؟"
جیانگ برگشت به کنگ نگاه کرد و کنگ ادامه داد: "خب راستش از وقتی من به اینجا اومدم بعد از کلی جست و جو به ماهیت این دنیا پی بردم. فهمیدنش سخت نیست چون مردم عادی اینجا هم درباره ی دنیاهای چندگانه میدونن. و وقتی جیانگ رو دیدم به اینجا اوردمش و بهش توضیح دادم که ما چی هستیم. تمام کسایی که اینجان هم درباره ی ما میدونن و خب ییبو هم فوراً متوجه شد و به ما گفته که تو هم مثل مایی."
با شنیدن اسم ییبو، ژان اخمی کرد و گفت: "خودش الان کجاست؟ باید باهاش حرف بزنم."
داتینگ با لبخند گفت: "الان خونه نیست اما تا شب برمیگرده."
ناگهان صدای قاروقور شکم ژان بلند شد. دستش رو روی شکمش گذاشت و گفت: "متاسفم، من... میتونم چیزی بخورم؟ قول میدم در ازاش براتون کار کنم."
جیانگ خندید و گفت:"ژان تو باید کار کنی و پول زنده موندنتو در بیاری پس بابت این موضوع نگران نباش، منتها این یه بارو مهمون مایی."ژان میتونست قسم بخوره غذایی که خورده، خوشمزه ترین غذای زندگیش بوده. شاید دلیلش این بود که آدم وقتی گرسنه باشه، سنگ هم واسش لذیذ بنظر میرسه اما خب خوشحال بود که غذاهای این دنیا، عجیبغریب و بدمزه نبودن.
بعد از خوردن غذا، ژان به اون اتاق برگشت و سر تخت دراز کشید. چند دقیقه ای نگذشته بود که به خواب رفت.

YOU ARE READING
Parallel World
Science Fictionفیک: دنیای موازی کاپل: ییژان (ییجان) bjyx ژانر: علمی-تخیلی، اسمات، رمنس آپ: روزای فرد [شب] ~این فیک اول توی چنل Yizhanland آپ میشه^^ چپتر: 11 بخشی از فیک: "وقتی ژان به سمت خیابون اصلی رفت، متوجه تفاوتهای فاحش دنیای خودش با اینجا شد. ساختمون ها، ما...