دسته گل صورتی رو بویید و برای بار هزارم چینششون رو چک کرد. دو تا رز سفید هم بینشون میدرخشید. چان لبخندی زد. «بهترین گلها برای بکهیون» وارد خونهاش شد و بک رو صدا کرد. چشمش به سطل زباله افتاد. گلهای زردی که دیروز خرید، پژمرده و منتظر مرگشون بودن.
_۱۵ نوامبر ۲۰۱۷
شب خونهی هشتاد متریش، کوچیکتر از روز به نظرش میرسید. بودن چانیول بهش حس خفگی میداد. دستش رو به چشمهاش مالید. همین که از تخت بیرون اومد وسیلهای زیر پاش تق صدا داد. «لعنت بهت» اون یه قاب عکس بود که شکست. بکهیون فقط میخواست یه لیوان آب بنوشه ولی حالا مطمئن بود که چانیول رو بیدار کرده.«کجا میخوای بری بیونبکهیون؟ این وقت شب؟» بک صداش رو خوابآلود کرد و جوابش رو داد. «تشنمه» چان پتو رو کنار زد و سرش رو به طرفش چرخوند. چینی به ابروهاش انداخت و لیوان آب رو از روی میز برداشت و به سمتش گرفت.
با اخم گفت «نمیخوای؟» بک روی تخت نشست و لیوان رو گرفت. شونههاش افتاده بود و به انگشتهای پاش -که تو تاریکی فقط سایهی محوی ازشون میدید- نگاه کرد.
اگه میخواست صادق باشه، خوابش نمیبرد و میخواست ساعتی کنار چانیول نباشه، صدای نفسهاش رو نشنوه و گرمای بدنش رو حس نکنه.
آب رو یه نفس سر کشید و لیوانش رو به ته اتاق پرت کرد. با صدای بدی خورد شد. دراز کشید و پشتش رو به چان کرد.چانیول تکونی به بالشتش داد و بیصدای اضافه خیلی نزدیک به بک دراز کشید. دست راستش رو روی شکمش گذاشت. پیشونیش رو به کتفش تکیه داد. قبلا، شاید خیلی قبلا، بکهیون این کارش رو دوست داشت.
بک فقط برای اینکه ازش فاصله بگیره غلتی زد. چانیول موهاش رو نوازش کرد و با مهربونی پرسید «خوابت نمیاد؟ میخوای برات لالایی بخونم؟» بک قصد نداشت جوابی بده.
صبح که بیدار شد، بک مثل هر روز کنارش نبود. پسر نصفه شبها از خواب بیدار میشد؛ چرخی تو خونه میزد و بدون پتو روی مبل توی هال میخوابید.
چان از تخت بیرون اومد و دو طرفس رو گرفت و تکوند. بالشتها رو به تخت تکیه داد. وسایل کمدها روی زمین و توی کمدها پر آشغال بود. از کیسهی شفاف خرید تا خاک گلدون و شامپو کف اتاق پیدا میشد.
میتونست قسم بخوره اگه دزد به اون خونه حمله میکرد انقدر بهم نمیریخت. بکهیون عادت داشت موقع دعوا همه چیز رو میشکست و پرت میکرد. چان اگه مجبور نبود سرکار بره حتما میموند و تا اخرین غبار رو تمیز میکرد.
مهمترین چیزی که دید قاب عکس روی میزش، خورد شده روی زمین بود. آرزو میکرد هنوز مثل اون عکس بهم لبخند میزدن. تک تک جزئیات براش خاطرهانگیز بودن. اون هودی بنفش کاپلی که بک برای ولنتاین براش خرید؛ خیلی وقت بود توی سطل زباله زندگی میکرد. اون دستبند نقرهی جواهرنشان مدتها پیش گم شد.

YOU ARE READING
FICTION [Completed]
Fanfictionسیزده سال پیش بکهیون، وقتی اولین بار با چان قرار گذاشت حس میکرد خوشبختترین انسان روی ابرهاست ولی الان بوسیدن چانیول بهش حس سر کشیدن سرکه میداد. عشقشون مثل یه قورباغه توی آب پخته شده بود. مینی فیک کاپل: چانبک ژانر: انگست، رمنس [از جنگل قارچها...