8

256 56 3
                                    


۲۰ مارس ۲۰۱۸
از دیدن خوشحالی دوست‌پسرش خوشحال شد. نمی‌دونست از اخرین بار که رابطشون خوب بوده چند وقت گذشته ولی از زمانی که دروغی بینشون نمونده بود داشتن پیشرفت می‌کردن.

روانشناس بک هم توصیه‌های خوبی بهشون کرد. چان قبول داشت که یه سری از حرف‌هاش کلیشه‌ی مطلق بود و خودشونم می‌دونستن مثل اینکه زمان بیشتری رو با هم بگذرونید ولی بعضی‌ از حرف‌ها رو هم دوست داشت مثل وقتی که گفت بیشتر همدیگه رو ببوسید. چان واقعا از بوسیدن بک لذت می‌برد ولی بکهیون خیلی اوقات دست رد به سینه‌اش می‌زد. اون هم هر بار یاداوری می‌کرد «یادت رفت دکتر چی گفت؟» ارزش حرف دکتر تو ذهن بک بیشتر از حرف چان بود.

بک رو مبل نشسته و با دکمه‌ی یقه‌ی لباسش بازی می‌کرد. چان براش یه لیوان قهوه‌ی شیرین اورد. لیوان رو روی میز روبه‌روش گذاشت و نگاهی به ترقوه‌ی سفیدش انداخت. دستش رو روی دست بک گذاشت و چند تا دکمه‌ی اول رو باز کرد. «اینا اسباب‌بازی نیستن بکی» و بعد دو طرف سرشونه‌های لباس سفیدش رو گرفت و از هم فاصله داد. حالا قفسه‌ی سینه‌ی بک بهتر دیده می‌شد.

کنارش نشست. سرش رو خم کرد تا پوستش رو ببوسه. موهای نرمش به چونه‌ی بک می‌خورد و قلقلکش می‌داد. لبخندی زد. وقتی لب‌های چانیول رو روی بدنش حس کرد برای اولین بار بعد مدت‌ها متوجه چیزی شد. دیگه مثل قبل ازش کینه به دل نداره و مثل سابق دیگه نمی‌خواد هر بار چان بهش نزدیک می‌شه به عقب هلش بده.

چان یبار دیگه زبونش رو روی ترقوه‌ی بک کشید و ازش فاصله گرفت. «از این قهوه بخور... به نظرت مزه‌اش اونقدری خوب هست که تو منوی سفارش‌های رستوران بیارم؟»

بک لیوان گرم رو برداشت. هنوز از ست امریکا استفاده می‌کردن. مایع قهوه‌ای داغ داخلش رو فوت کرد. زبونش رو بهش زد و وقتی دید دماش قابل خوردنه قلپ بزرگی ازش زد. اون رو چند بار زیر زبونش مزه‌مزه کرد. سرش رو به سمت چان چرخوند. «فاجعه‌ اس.» مکثی کرد. «جدی می‌گم طعمش واقعا جالب نیس»

چان لیوان رو از دستش گرفت و کمی نوشید. سرش رو تکون داد. «اره آشپزی رو می‌زارم برای تو»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اواسط بهار بود که فهمید می‌تونه به جای اینکه توی اتاق روانشناس بشینه و آب بنوشه می‌تونه توی رستوران چانیول بشینه و موهیتو درست کنه حتی با اینکه توی منو نیست.

بعد تایم کاری رستوران، چانیول روی صندلی کنار دیوار شیشه‌ای نشسته و کسل به شیشه‌پاک‌کن و حوله‌ی کثیفش زل زده بود. بکهیون با دو تا موهیتو پیشش اومد. زبونش رو روی لب‌هاش کشید. «تمیز کاری حوصله‌سربرترین بخش کاره.»

چان لیوان رو از دستش گرفت. چشم‌هاش برقی زد. «البته بعدش که می‌تونیم بریم خونه خستگیش رو درمیاره.» بک کنارش نشست. «آره... بیا بریم خونه. خوابم میاد» بلند شد و پیشبند سفیدش رو دراورد. «می‌تونم با همین لباس‌ها بیام؟» دوباره نشست. «فردا صبح دوباره اینجام»

چان نوشیدنیش رو سر کشید. «می‌تونی هر کاری دوست داری بکنی بکهیونا» دور دهنش رو با دستمال کاغذی پاک کرد.

بک مکثی کرد. «ولی تو این مدت که اینجا رو باز کردیم فروش بدی نداشتیم. قبلا فکر می‌کردم اینجا یه شکست کامل می‌شه.» چان سرش غر زد. «بکهیونا انقدر اعتمادت به من کم بود؟» پیشبند رو تا کرد و روی میز گذاشت. «آره. بیا بریم خونه. خستم.»

چان بلند شد. لباس‌هاش رو تکوند و دستش رو روی شونه‌ی بک انداخت. بوسه‌ی سبکی رو لبش گذاشت و گفت «باشه بریم خونه»

سوار ماشین که بودن چان به آسمون اشاره کرد. «امروز هوا تمیزه. یه چند تا دونه ستاره می‌بینم.» بک خندید. «شهر‌های شلوغ خیلی وقته با ستاره‌ها خدافظی کردن.» چان ادامه داد. «بیا امشب ستاره‌ها رو ببینیم حتی اگه فقط چند تا دونه باشن» 

به خونه که رسیدن بک اولین کار، لباس‌هاش رو عوض کرد و دست و صورتش رو شست. عوض کردن لباس‌هاش بخاطر چان بود. جدیدا بک رو مجبور می‌کرد شب‌ها لباس‌خواب آبی پاستلی با طرح خرس‌های کوچولوی مشکی رو بپوشه و با چانیول ست کنه. بکهیون فکر می‌کرد که این کار خیلی بی‌خوده.

روی تخت دراز کشید. داشت بدنش رو کش و قوس می‌داد که چان بهش گفت «بکهیونا گفتم بیا امشب ستاره‌ها رو ببینیم. بیا تو هال» بک خمیازه‌ای کشید و بلند شد. توی هال روی تشک کوچیک و مخملی جلوی پنجره نشست. «می‌خوای این رو بخوابیم؟ جا نمی‌شیم.»

چان با دو تا لیوان نوشیدنی گرم از توی اشپزخونه بیرون اومد. «می‌خوایم ستاره‌ها رو ببینیم نه اینکه دراز بکشیم و بخوابیم.» بک دیگه چیزی نگفت و گوشه‌اش نشست و به قفسه‌ تکیه داد. چان لیوان بک رو به دستش داد.

روبه‌روش نشست. «بکهیونا بیا بغلم بشین.» بین پاهاش رو کمی فاصله داد و دستش رو چند بار اروم روی تشک زد. بک هوفی کشید و بلند شد. دو قدم جلو رفت و بغل چانیول نشست. چان دست‌هاش رو دور بک حلقه کرد و حواسش بود که نوشیدنیش روی بک نریزه. 

بک دستش رو بالا اورد و به یکی از ستاره‌ها که پرنور تر از بقیه بود اشاره کرد. «کاش تو یکی از سیاره‌های اون ستاره زندگی می‌کردم. خوشگل به نظر میاد» چان پرسید «یعنی به نظرت اونایی که تو اون سیاره زندگی می‌کنن دلشون نمی‌خواست تو یه سیاره دیگه زندگی کنن؟» بک قلوپی از نوشیدنش خورد.

چان ادامه داد «نظر اونا مهم نیست چیزی که تو زندگی من مهمه اینه که پیش تو باشم» نوشیدنی بک توی گلوش پرید. چند بار سرفه کرد. چرخید و به چشم‌های درشت چان خیره شد. چان گفت «مگه تا حالا بهت نگفتم که چقدر عاشقتم؟»

بک لبخندی زد. خودش هم می‌دونست که چان بارها این رو بهش گفته. لیوان رو روی تشک گذاشت. بدنش رو چرخوند و رو بهش نشست. دست‌هاش رو به لپ‌های چان چسبوند. از اخرین باری که چانیول رو بوسیده بود انقدر می‌گذشت که حتی خوب یادش نمی‌اومد قبلا چطور این کار رو انجام می‌داده. تو این مدت همیشه چان جلو می‌رفت. سرش رو نزدیک کرد و لب‌هاش رو روی لب‌های چان گذاشت اما خیلی زود عقب کشید. سرش رو پایین انداخت.

چان خندید. خوشحال بود. این بوسه ته قلبش رو قلقلک می‌داد و دوست داشت خودش ادامه‌اش بده. بعد مدت‌ها شبیه گذشته بک رو بوسید.

FICTION [Completed]Where stories live. Discover now