𝐏𝐚𝐫𝐭 1:𝐍𝐞𝐰 𝐒𝐭𝐮𝐝𝐞𝐧𝐭𝐬

763 55 57
                                    

با برخورد نور افتاب به پلکاش چشم هاش رو باز کرد و به بدنش کش و قوصی داد امروز روز تعطیل بود ولی برای جنی مثل بقیه روزها کسل کننده بود

از روی تخت بلند شد و وارد دسشویی شد به دست و صورتش آب زد و خودش رو تو آینه دید

-بازم یه روز مزخرف دیگه عالیه نه؟

بعد گفتن این حرف چند ثانیه به خودش تو آینه زل زد و با لبخند از دسشویی بیرون رفت

-جنی دخترم بیدار شدی؟

-بله مامان

- باشه پس بیا پایین صبحونه بخوریم

-الان میام
لباساش رو عوض کرد و از اتاق برای خوردن صبحونه رفت بیرون

-خوب خوابیدی

-بد نبود

-چرا انقدر بی حوصله ای

-از دست لیسا اعصبانی ام

-مگه چیشده!
مادرش با تعجب پرسید و منتظر جواب دخترش شد

-قرار بود دیروز بعد دانشگاه بریم بازار ولی منو پیچوند

-شاید کار داشته

-نه بابا میدونم میخواسته منو حرص بده

مادرش خندید و هردو مشغول خوردن صبحونه شدن

انگار قرار نبود امروز اتفاق تازه ای بیوفته و جنی باید بی حوصله تا شب صبر میکرد که فقط بره تو تختش و چشماش رو ببنده
°
°
°

در حالی که تو افکارش غرق شده بود مشغول شونه کردن موهاش بود که با صدای زنگ مبایل از افکارش بیرون اومد و مبایلش رو برداشت

- الو سلام لیسایا، جالبه بعد پیچوندن من زنگم میزنی
با تمسخر گفت و منتظر جوابی از لیسا شد

-سلام، تو اخر منو پاره میکنی گفتم که نتونستم بیام خودم یروز میبرمت

-خب حالا حرفتو بگو

-اقا جیسو بهم گفتم که 2 تا دانش جو انتقالی دارن میان دانشگاهمون

-خب چه کنم؟
جنی با بی حوصلگی گفت

-اه جنی میگه پسرای جذابی ان تو میتونی یکیشونو داشته باشی منم یکی ها نظرت چیه مخشونو برنیم؟

-لیسا تو اخر یچیزیت میشه اولا این که تو اصن ندیدیشون دوما انقدر هول نباش سوما من حوصله دوست پسر بازی ندارم
حالا اگرم لطف کنی اجازه بدی برم به کارم برسم ممنون میشم

-اه باشه برو خدافظ

جنی متقابلا خدافظی کرد و تلفن رو قطع کرد

به اسکرین گوشیش نگاه کرد 8 و 35 رو نشون میداد

یذره اتاقش رو جمع و جور کرد و بلند شد رفت حموم ساعت 10 شده بود، بعد خوردن شام با چشایی خسته به سمت تخت خوابش رفت
پتو رو تا گردنش بالا کشید و دقایقی بعد به خواب عمیقی فرو رفت
°
°
°

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐌𝐚𝐟𝐢𝐚Where stories live. Discover now