یادش رفته بود که نیم ساعت پیش از تپه افتاده و جراحتهای روی بدنش به چشم میزنن... از کنار در اتاق مهمون که نصفش باز بود با کنجکاوی تمام رد میشد ولی دست آخر تنها چیزی که تونست از مهمونای جدید پدرش شکار کنه، یه عصای قهوهای رنگ و کفشهای مردونهای بودن که مثلشو یکم پیش زیر تپه دیده بود... تو دلش گفت "انگار این کفشها به تازگی پیش مردها محبوب شدن"
--------------------------------------
^ ها ها ها... چقدر شما خوش بیان هستین آقای کیم... راستشو بگم انتظار نداشتم انقدر به دلم بنشینید
+ از صداقتتون ممنونم جناب دلگادو... پس... قرارمون شد هفتاد روز بعد... درسته؟
^ بله بله، اصلا نگران نباشین... افراد من آدمای قابل اعتمادی هستن، اگه میگم هفتاد روز، دقیقا هفتاد روز و شصتونه شب طول خواهد کشید...
+ به بیعانه هم من این سنگ قیمتی کم یاب رو واستون میذارم، هرچقدر به روز موعود نزدیکتر بشیم، اون چیزی که قولش رو بهتون دادم هم آمادهتر میشه
^ منم از صداقت شما ممنونم آقای کیم...
+ من دیگه بیش از این مزاحمتون نمیشم، باز هم برای تجدید دیدار خدمت میرسم
^ بسیار خوشحال شدم از دیدار با شما... درسته که به نظر کم سن و سال میرسین ولی لحن بیان و ادبتون قابل ستایشه
+ این بزرگواری شما رو میرسونه سنیور!
مرد جوان اهل آسیا، بلد بود چطور دل مردم روستایی در دل اسپانیا رو برای خودش بکنه... بعضیهارو با ظاهر و بعضی دیگر رو با اخلاقش...
بعد از خداحافظی و ترک اون اتاق، وقتی پاشو تو سالن گذاشت، صدای پچپچ چند نفرو از اتاق کناری شنید
- تعریف کن دامیتا... چطور بود قیافش؟
* خودت که میدونی اجازه ندارم چهرهشو ببینم
- من که میدونم دیدی
* بس کن ویولتا... اصلا دوست ندارم وقتی درمورد این چیزها صحبت میکنیم پدر بشنوه
- تو و آمارانتا خیلی بدجنسین...
* تو هم خیلی بچهای... دیگه بیست سالته دختر، خواهش میکنم یکم بزرگ شو!
- اصلا من میرم...
* بازم قهر کردی... برو، امیدوارم وسط راه به یه خرس بزرگ برخورد کنی
با تشر از آشپزخونه بیرون زد و اصلا متوجه مردی که چند دقیقه پیش آرزوی دیدنشو داشت، نشد! اما مرد قصهی ما که سنیور کیم نامجون نام داشت، دوباره با دیدن دخترک تمام تنش به لرزه در اومد...کنار رودخونهی آرامبخش همیشگی نشست... سوزش آرنج دستهاش دیگه داشت اذیتش میکرد، از طرفی نمیتونست واسشون مرحمی استفاده کنه...
- خدا لعنتت کنه ویولتا دلگادو، همش داری با اخلاقت همه رو ناراحت میکنی... چرا باید خواهرات به خاطرت همیشه نگران باشن؟ چرا نمیتونی دست از بچه بازیهات برداری؟
ولی نمیتونست دست از اخلاقش هم برداره، چیزی بود که تو سرشتش ریشه کرده بود! کنار درخت بید همیشگی نشست و چشماشو بست، سنگینی پلکهاش آخرین چیزی بود که توی تنش احساس کرد...
---------------------------------------
دیگه رمقهای آخرش بود، میترسید، از اینکه نتونه به چیزی که میخواد دست پیدا کنه... مدتها بود که داشت روی پروژهش کار میکرد و درست تو همین موقع دلش لرزید، ولی آیا این لرزش کافی بود تا پسر رو از هدفش منصرف کنه؟ ابهام!
کلافه وار کلاه رو از سرش برداشت، عرق سرد ناشی از تجربهی ارتعاشات دوباره به بدنش هجوم آورده بودن، موهای طلاییش که دیگه داشت از ریشه تیره میشد کاملا به هم چسبیده بودن... ضربان قلبش برای بار هزارم توی این نود و شش روز بالا رفت، گرمی خون رو از شدت فشار روی گونههاش حس میکرد...
قدمهاش رو که از خونهی دلگادوها گرفته بود رو به سمتی نامعلوم تغییر داد، تنها چیزی که توی مغزش روشن بود : "آب"
زلالی رودی رو از دوردست دید، نفسهای نامنظمش رو به زور بیرون میفرستاد، بیحال و کمحوصله سعی میکرد آخرین قدرتی که توی پاهاش مونده رو به کار بگیره، اما حیف که این قدرت تو چند قدمی رود، از ماهیتش دست کشید!
YOU ARE READING
"The Smell Of Orchids-بوی ارکیده"
Fanfiction- میتونم یه سوال ازتون بپرسم؟ ایندفعه دیگه چشمهای افسانهایش رو از آسمون گرفت و نشسته رو به دختر کرد + بله، بپرس - شما... شما چطور موهاتون طلاییه؟ تا حالا آسیاییای با موهای طلایی ندیده بودم + مردم خیلی وقت پیش هم تا قبل از دیدن قوی سیاه فکر میکردن...