الان چند روز گذشته اما اون دلشوره وحس بدی که توی دل جیمین بوجود اومده بود به جای از بین رفتن بیشتر هم شده بود . اون 24 ساعته در حال پاییدن چانهی بود و متوجه شده بود که امگا دوس داره نظر جونگکوک به خودش جلب کنه مدام براش کلوچه و قهوه می برد و هر وقت که به جیمین زنگ میزد ازش درخواست میکرد تا به اتاق جونگکوک وصلش کنه
درسته ! جیمین مشکوک شده بود...
در واقع حرفای هوسوک هم کمک چندانی بهش نکرد و جیمین رو هم به فکر کردن در مورد دلیل خوشحالی رئیسش مشغول کرده بود . اون درست مثه یه جاسوس عمل میکرد. منتظر بود تا وقتایی که دِر دفتر کوک باز میشه به داخل سرک بکشه.اره ، درست بود رئیسش از پنج بار حداقل دو بارشو در حال لبخند زدن بود . این برای جونگکوک یه رکورد بحساب میومد و اتفاقاً اون دوباره مربوط به وقتایی میشدن که چانهی وارد دفتر کوک میشد .
هرچند که اون اهمیت نمیده با اینکه مغزش منطقی فکر میکنه اما بازم نمیدونه چرا اینطور چیزایی ذهنشو مشغول کرده، نمیدونه چه مشکل کوفتی داره با خودش میگه که هر هفته 7 روز داره و جیمین فقط یکی فوقش دو روز میتونه جانگکوک رو داشته باشه در صورتی که در طول بقیه 5 روز کوک میتونه با هر امگای دیگه ای وقت بگذرونه و شایدم بفاکشون بده
قبل از اینکه نوبت جیمین برسه .
یه دفعه ته دلش خالی شد و اشتهاشو از دست داد . سیب سبزی که فقط یک گاز ازش زده بود رو توی ظرف غذاش برگردوند و سعی کرد راهی برای خفه کردن ذهن شلوغش که پر از جونگ کوک شده بود پیدا کنه.
قرار بود امروز زود بره خونه تا به قرارش با بهترین دوستش تهیونگ برسه.
آلفای تهیونگ نامجون دور و بر 10 دقیقه جلوی شرکت منتظرش مونده بود. داشت میز کارشو جمع و جور میکرد که در آسانسور با صدای دینگ مانندی باز شد و نامجون با رایحه معطر چوب خشک وارد سالن شد.
+نامجونی هیوونگگگگگ
جیمین لبخند زد درحالی که نامجون به سمتش قدم برداشت و اونو توی آغوشش فرو برد طوری که جثه ی کوچولوی جیمین کاملا توی بغلش گم شده بود و بدنش معلق بین زمین و هوا بود.
&دلم برات تنگ شده بود جوجه .
نامجون یه رمان نویس معروفه . اون این اواخر در حال سفر به کشورای مختلف بود اما حالا که اواخر مسافرتاشو میگذرونه تصمیم داره خیلی سریع به خونه برگرده و با امگاش تهیونگ وقت بگذرونه.
بعضی وقتا که تهیونگ و نامجون مثه مرغای عاشق با همدیگه رفتار میکنن به حسی که بینشونه و چیزی که دارن حسودیش میشه .
اونا درست مثه همون کاپل هایی هستن که انگار به سرزمین افسانه های یک درامای فوق معروف و رومنس تعلق دارن . هردوی اونا خانواده های پولداری داشتن که شغلای عالی ای براشون در نظر
گرفته بودن اما اونا تسلیم خواسته والدینشون نشدن و راه خودشون رو ادامه دادن که نتیجه اش این شد ! یه زوج عالی که هیچ چیزی نمیتونست بینشون قرار بگیره.
&آماده ای که بریم ؟
جیمین سرشو تکون داد و دوباره همون لبخند مخصوصشو زد . نامجون کیف و ژاکت جیمین و برداشت و دستشو جلوی جیمین گرفت تا بگیرتش. درست مثه یه جنتلمن واقعی !
&اول باید بریم داروخونه سراغ ته . و بعدشم.....
جیمین نصفه نیمه در حال گوش دادن به حرفای نامجون بود که آسانسور با صدای دینگ باز شد و جونگکوک به همراه لی چانهی ازش خارج شدن.
چشمای جیمین و جونگکوک برای چند ثانیه توی هم قفل شد اما جیمین خیلی سریع سرشو برگردوند از اونجایی که اصلا دلش نمی خواست رئیسش گونه های گل انداخته اش رو ببینه در واقع از این متنفره که
جونگکوک به این آسونی روش تاثیر میذاره . به محض اینکه کوک و لی چانهی از آسانسور بیرون اومدن جیمین و نامجون داخل رفتن. جونگکوک سرشو خم کرده بود تا حرفای منشی بخش ارتباطات شرکت( لی چانهی)رو بهتر بشنوه .
شاید جانگ هوسوک راست میگفت شاید جونگکوک امگاهای دیگه ای رو به فاک میداد اما جیمین حق نداشت اینجور سوالایی رو از رئیسش بپرسه . اونا به توافق رسیده بودن که مسائل شخصیشون با جلسات کاهش استرس(رابطه جنسیشون)قاطی نکنن و در واقع روی احساساتشون در پوش بذارن و البته که کارکنای شرکت هم نباید بویی از این قضیه میبردن . جیمین به خوبی با قوانین این رابطه کنار اومده و حاضر نیست اونا رو زیر پا بذاره .
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
پایان پارت۴
YOU ARE READING
𝐈 𝐅𝐮𝐥𝐥 𝐢𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞♥︎
Fanfictionشمارو یه خوندن این فیکشن گوگولی و اکلیلی دعوت میکنم☺︎☆ وضعیت:به اتمام رسیده. ژانر:اسمات،امگاورس،امپرگ،کمی فلاف ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ خلاصه: (یه آلفا سرد اما مهربون) ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
