"Chapter 9" GLADIATOR #END

184 35 121
                                    

The ninth shot , the last :

تاسِ تقدیر ؛

هوا کم کم داشت روشن می‌شد.بی‌یور مدت زیادی را در انتهای قنات به انتظار برادرش ایستاده بود.دیگر کم کم داشت نگران میشد.کلافه وار زیر لب غری زد و به عقب برگشت تا دوباره به داخل کاخ برگردد که ناگهان با شنیدن صدای پایی از حرکت ایستاد.
چانیول با سر و وضعی کاملا به هم ریخته و صورتی تماما باد کرده درحال نزدیک شدن بود.آهسته آهسته، با قدم هایی کوتاه و خسته.

《 برادر..تویی؟!پس چرا انقدر دیر کردی؟!دیگه کم کم میخواستم دوباره برگردم داخل!》

《 متاسفم بیور...موضوع خیلی مهمی بود که باید حتما در موردش صحبت میکردیم.الان دیگه بیا بریم.عجله کن.هوا داره روشن میشه.》

《خیلی خب. بریم》

همزمان با طلوع خورشید چانگ‌هی ، خورشید زندگی پسر فرمانروای چانگ‌هی رو به غروب بود.بکهیون پس از رفتن چانیول دقایق طولانی‌ای به روی صورتش ، به روی تخت دراز کشیده بود و مدام تلاش می‌کرد تا به تپش های بی امان قلبش نظم ببخشد اما علی‌رغم تمام تلاش هایش متاسفانه به هیچ نتیجه‌ای دست نیافته بود.نفسش بالا نمی‌آمد و چهره‌ اش به وضوح به سرخ و کبودی تغییر رنگ داده بود.دردی که در تمام جانش پیچیده بود این بار با تمام دفعات قبلی فرق می‌کرد.سینه‌اش همچون کوه آتشفشانی که در آستانه‌ی فوران کردن باشد میجوشید و احساس می‌کرد که قلبش همین الان از دهانش بیرون خواهد زد.

این فریادِ دردناکِ جان ، مشخصا آوای مرگ بود.
مرد تنهای بینوا به ناگه شروع به خندیدن کرد و درهمان حالت که با سفیر مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد خنده هایش را به تدریج به گریه مبدل کرد.این دیگر پایان راه بود ، خودش نیز به خوبی از حقیقت آگاه بود.دیگر باید تسلیم می‌شد.وقت خواب فرا رسیده بود.

" و قسم به شب ، که بود به رنگِ قلمِ تقدیرم...که بود اندوه ، تنها چیزی که نوشت به پیشانی‌ام‌.و شاید که بود اندوه ، همان سرزمینی که خاکسترش بود به جای خاک ، که نداشت اهمیتی چقدر ببارد باران ، هرگز درآن چیزی سبز نمیشد که نمیشد.اما در این قیل و قالِ زندگی ، که هوایش بود شبانه روز بارانی از لجنزار ها ، عشق همان چتر نجاتی بود که بدان بردم پناه.و قسم به عشق که همچون مرگ رسید از راه فرا ، درست به هنگامی که نبودم منتظرش هیچ...هیچ...هیچ"

و درنهایت سرانجام ، آن کوه آتشفشان پس از جوشش های فراوان فوران کرد.پسرک مظلوم قصه فقط چندبار سرفه کرد و با رها کردن مشتی خون از دهان ، بالاخره آرام گرفت.قلب بیمارش پس از تحمل درد های فراوان نهایتا از شدت خستگی متلاشی شده بود و حالا وقت آن‌ فرا رسیده بود که خواب رود و او را از شر این همه عذاب خلاص کند.بکهیون دیگر واقعا خسته شده بود.آن روح جوان در آن جسمِ خراب، به خدایان سوگند که دیگر پیر شده بود.

𝑮𝒍𝒂𝒅𝒊𝒂𝒕𝒐𝒓 | گلادیاتورWhere stories live. Discover now