انگار تو تقدیر من نوشته شده بود
اول باید سختی بکشی بعد شاید به خوشی برسیبله من هر جور شد با اون حس های بد کنار اومدم و سعی داشتم عادت کنم ، اول دبستانم تموم داشت میشد ، خودم یاد گرفته بودم از مدرسه بیام خونه ، هه انگار من از اول خودکفا بودم ، به هر حال زندگی جریان داشت منم عادت کرده بودم
اما انگار ما باز هم به بن بست خورده بودیم چون ...
9 سال قبل...
+ مامان چرا گریه می کنی ؟
_ آرتینه برو
و او با بغض رفت4 ماه بعد ...
+ نه نمی خوام ، نمی یام ، دوستم ندارم یه بچه ی دیگه رو ببینم
_ آرتینه من که تو رو تنها نمی تونم بزارم خونه برم پس پاشو لباساتو رو مرتب کن بریم بیمارستان
باز هم حس ناراحتی در او موج زدحال ...
آره دیگه من بازم صاحب یه برادر شدم
نمی خوام یادم بیاد دوباره اون لحظه ها پس به این اکتفا میکنم که ما بعد 4 ماه اسباب کشی کردیم استهبان به شهرستان
و انگار بدبختی ها تازه خودشون رو می خواستن نشون بدن
ولی این همیشه یاد من هست
بد بختی یعنی نبود خوشبختی
و نبود خوشبختی یعنی درست نگاه نکردن به اطراف
چون همه در هر شرایطی خوشبخت هستن
_______
پ.ن. : ببخشید طول کشید و کم بود
