به خودم که نگاه میکنم الان
خجالت میکشم8 سال قبل ...
آن ها از تهران به شهرستان اسباب کشی کردند
و آرتینه که همواره وابستگی های زیاد و شاید غیر معمولی به پدرش داشت بیش تر ضربه می دیداو توجه می خواست
محبت می خواست
حس امنیت را می خواستروزی کار عجیبی کرد
بدون اجازه و برای جلب توجه از جیب مادرش بی هوا پولی را برداشتو نفهمید که بجای 5 تومان 50 تومان برداشته است
_ برو به درک
آرتینه این حرف را با خشونت به صورت دختری گفت که به ظاهر بهترین دوستش بود
ولی او آرتینه را لو داد
و آرتینه آنقدر ساده بود که گفت او این کار را نمی کند
و آن روز در خانه جنجالی به پا شد
گویی مادرش وقتی تنها است قدرتش چند برابر می شود
آرتینه شکست
و دم نزد
و اعتراف به دلیل انجام کارش نکرد
انگار او حتی به داد و بیداد هایی که بعدشان سر درد میگرفت هم قانع شده بودحال ...
بله تلخ بود
اون هفته بد بود و افتضاح تر از افتضاح
من می شکستم و دم نمی زدم
و احساس تنهایی بیداد می کرد
من بابام رو می خواستمدر واقع من مردی رو می خواستم که محکم باشه
که من شکننده رو تو آغوش گرم خودش پناه بدهو آخرین نکته چیزی بود که من از اون دوست نمای عزیز فهمیدم
دنیا پر از گوسفند هست
اما بیش تر از گوسفند ، گوسفند نما وجود داره
گوسفند هایی که نقاب گوسفندی رو روی چهره ی لجن و کثافت شغال بودن خودشون کشیدن
