همسایه ی رو به روی مادر بزرگم
یک عوضی به تمام معنا بود
به قول امروزی ها یه سلیطه ی به تمام معناتصویر های مبهمی تو یادم میاد
من دو ، سه سالم بود
و بابام هم کنارم نبود و من خونه ی مامان بزرگم بودم
14 سال پیش ...در به صدا در می آید
بدو بدو به سوی در می دود
بی توجه به سوال مادر بزرگش در را باز میکند
و با فاصله ی چند ثانیه بعد از یک جیغ خفه در را محکم می کوبد و زیر تختی که بیشتر شبیه میز بود قایم می شود
می ترسید
بدنش داغ است و دستانش سرد
مادر بزرگش در را باز می کند و او را صدا می زند
_ آرتینه کجایی
چرا در رو روی خانم بستی ؟
و به آن زن که بیش تر در نگاه آرتینه حکم زن تناردیه را داشت تعارف میکند که به داخل بیاید
و زن یک راست
یک ساعت کامل
روی تختی که آرتینه زیرش بود نشسته بودحال
و این اولین ترس عمیقی بود که من یادم میاد
اون روز احساس یه جای خالی تو وجودم کردم
احساس تنهایی
احساس نا امنی
و احساس ترسو ای کاش دیر تر می فهمیدم
