بعد از ظهرِ همون روز ،اون دوتا پسر توی سکوت روی تخت دراز کشیده بودن.
اون سکوت آزاردهنده نبود،بلکه یه سکوت خوب و بهجا بود.
هیچ کدوم چیزی نمیگفتن چون توی افکار خودشون غرق بودن.
اون روز،یکی دیگه از گلای تاج زین پژمرده شد.
اون روز،زین حس کرد حالش هر ثانیه بدتر میشه.حس میکرد هربار که نفس میکشه،هوای کمتری رو وارد ریههاش میکنه.
"زین!؟"
لیام یکدفعهای سکوت رو شکست.
"هوم!؟"
پسر مو کلاغی جواب داد.
"میدونی،من همیشه دوست داشتم دور دنیا سفر کنم.به نظرم خیلی جالب و هیجان انگیزه."
"آره.منم همیشه میخواستم برم آسیا. ولی میدونی-سرفه-نمیتونم."
زین به همراه سرفه گفت.
لیام نفسشو نگه داشت و گفت
"زین،میخوای یه چیزیو بدونی؟!"
زین سکوت کرد درحالی که هنوز نگاهش به سقف بود.
"اگر تونستم برم سفر دور دنیا؛من-ما!ما باهم میریم آسیا،فقط خودم و خودت.بهت قول میدم."
لیام ادامه داد و لحنش کاملا جدی بود.
زین لبشو گاز گرفت،هیچ کس تاحالا چنین چیزی بهش نگفته بود.حتی یه بار.حتی به عنوان یه پیشنهاد الکی.
"لی،میخوای یه چیزیو بدونی؟!"
زین زمزمه کرد و نفس کوتاهشو توی ریههای زخمیش نگه داشت.
"چیو؟!"
"تا وقتی که من کنار توام،همهچی خوبه. حتی اگر ازم بخوای باهات بیام جهنم،تا وقتی که تو کنارم باشی،میدونم که چیزیم نمیشه."
لیام ناخودآگاه حس کرد که یه لبخند روی لباش تشکیل شد.
خیلی آروم،بازوهاشو دور کمر زین پیچید و پسر کوچیکو به خودش نزدیک تر کرد.
انگشتای لیام پشت زین میرقصیدن درحالی که سرشو توی گردن مو مشکی فرو کرده بود.
اون یه نفس عمیق کشید،عطر خوشبوی زین رو وارد ریههاش کرد و گلوش رو بوسید.
"لی،ترکم نکن.باشه!؟"
زین با صدای خشدار پرسید و باعث شد لیام سرشو بیاره بالا و توی چشمای طلاییش خیره بشه.
"من بهت قول دادم،ندادم؟!قول دادم که همیشه کنارت بمونم زین.الانم قول میدم."
لیام خودشو کشید بالا تر.پیشونی زین رو بوسید و موهای زین رو با انگشتای نرمش نوازش کرد.
"تو کاری میکنی که حس کنم بچهام،اینو میدونستی؟!"
زین لب و لوچهاشو آویزون کرد و روی تخت نشست.
لیام جوابشو نداد،به جاش خیره شد به پسر زیبایی که جلوش نشسته بود.
اون خیره شد به زینی که از نظر لیام ،بهشتی ترین و فرشته ترین آدم روی این کره خاکی بود.
"اون جوری بهم زل نزن احمق!"
زین ناله کرد و با دستای کوچیکش چشمای لیامو پوشوند.
"هی،چرا!؟تو خوشگل ترین آدمی هستی که من تاحالا دیدم.تو جذابی،خوشگلی، هاتی،کیوتی و کاملا،قطعا و بدون شک، خیلی خیلی زیبایی."
لیام با جدیت توضیح داد و باعث شد گونه های زین صورتی بشن،رنگ موهاش.
"ساکت شو،"
زین با سرفه و یه لبخند خجالت زده گفت.
لیام ریز ریز خندید.دست زین رو از روی چشماش برداشت و گذاشت روی گونهی راستش.
"دستات خیلی کوچیک و گرمن."
لیام گفت،چشماشو بست و به سرشو به دست زین تکیه داد.
زین دوباره لبخند زد.خدایا!
لیام با هرکاری که انجام میداد باعث میشد که اون لبخند بزنه.
پسر کوچیک تر خم شد سمت لیام و گونهی چپشو بوسید.
"زین؟!"
"بله!؟"
زین جواب داد درحالی که هردوتا دستش روی گونههای لیام بودن.
"عاشقتم"
بعد،بدون هیچ هشداری،سینهی زین منقبض شد.
به همراه سرفه های خشک و پشت سرهم.
این بار،با خون بیشتر.
چشمای لیام خیلی سریع باز شدن،تا جایی که میدونست زین تاحالا اینجوری سرفه نکرده بود.
شونههاش به خاطر هر سرفه خیلی وحشتناک میلرزید.
"زین؟!لاو،تو-"
لیام نتونست جملهاشو ادامه بده چون عشق زندگیش،
بدون نفس،
افتاد روی قفسهی سینهاش.
——————————
فردا امتحان زیست داشتم و مامانم قرار بود کارنامهامو بگیره و تعطیل شدیم💃🏿💃🏿
پ.ن:این چپتر چیز خاصی نمود ولی همش یه چپتر مونده:')
YOU ARE READING
Flower Crowns (Ziammayne)
Short Storyجایی که لیام عاشق پسری با موهای صورتی و تاج گل میشه، همه چیز عالی پیش میره تا اینکه گلها پژمرده میشن، درست مثل اون پسر. Highest rank : 2 in short story 🧚🏿♀️ 'Persian Translation' Original story by @ziamstunes
