Part 8

78 20 8
                                    


دوماه از اون اتفاق میگذشت و بکهیون هربار با یه بهونه از‌چانیول دوری میکرد
چان هم بخاطر آرامشه اون کاری نمیکرد و میذاشت هرطور که میخواد رفتار کنه تا خودشم از حسی که بهش داره مطمئن شه
روز ها همینطور میگذشت و چانیول هربار با دیدنه بکهیون باورش به حسی که به اون داشت بیشتر و بیشتر میشد ولی به روی خودش نمیاورد
,,,,

چان وارد شرکت شد و مستقیم سمت اتاقش رفت.حالا دیگه بخاطر بکهیون این اتاق توی این شرکتو به اتاق خودش ترجیح میداد و حاضر بود ساعت ها بشینه و از لای اون پرده های کرکره ای بکهیونو نگاه کنه

تو این مدت بدون اینکه ترسه اینو داشته باشه که بکهیون متوجهش بشه ممکن بود یک ساعته تمام بهش زل بزنه و تو افکارش غرق بشه

داشت سمت اتاقش میرفت که طبق عادته این چند وقتش یه نگاهه نامحسوس به اتاق بکهیون انداخت و دید که مشغول کارشه

به اتاقش رفت و روی صندلی نشست
بعد از یک ساعت جوری مشغول کار شده بود که نفهمید چندساعته اونجا نشسته
نگاهی به اتاق بکهیون انداخت و دید که اونم سرشو روی صندلی عقب داده
باخودش فکر کرد شاید دیگه وقتش باشه تا ذهنشو از این همه آشفتگی خلاص کنه میخواست از جاش پاشه که صدای دره اتاق بقلیش که واسه بکهیون بود رو شنید
برگشت سره جاش تا بشینه ولی با چیزی که دید مثل برق به اتاق بکهیون میشه گفت هجوم برد

اون سمته میز بکهیونی بود که رنگ به رو نداشت و جلوش یه مرد قدبلند با کت شلوار مشکی
چانیول قبلا اون مردو دیده بود
وقتی داشت راجب شرکت تاو تحقیق میکرد چهره اون مردو به عنوان مدیرش دیده بود و الان میدونست که اون آدم‌ همون لوکاسه

اون داشت با آرامش با بکهیون حرف میزد و بک فقط با رنگه پریده بهش نگاه میکرد و حتی لب هاش واسه یه کلمه هم از هم فاصله نمیگرفتن
چانیول هم داشت تماشا میکردو سره جاش وایساده بود

لوکاسی که حتی با حرف زدن راجبش و فکر کردن بهش بکهیون اونجوری بهم میریخت و با قرص های آرام بخشش بزور میشد آرومش کرد

همون ادمی که وقتی لرزشای بکهیون موقع حرف زدن راجبش رو دیده بود و با خودش تصمیم گرفت وقتی دیدش به قصد کشت زیر مشت و لگد بگیرتش و جای سالم رو صورت و بدنش نزاره الان اون آدم جلوش بود و چان همونطور سره جاش وایساده بود

نگاهی به بکهیون انداخت و همین کافی بود تا متوجه بشه اون مدیر کوچولو تا سر حد مرگ ترسیده

وقتی لوکاس به بکهیون نزدیک شد و دستشو گرفت سری دستگیره در رو پایین داد و وارد اتاق شد
بکهیون باهمون چشمای ترسیده وقتی که سعی داشت دستشو از دست لوکاس دربیاره نگاهه متعجبی بهش انداخت
سمت میز بکهیون رفت و کنارش وایساد

_مشکلی پیش اومده؟

لوکاس نگاهشو بین بکهیون و آدمه کنارش چرخوند ولی با پرت شدنه دستش سمت بدنش توسط چانیول نگاهه عصبیشو به اون داد

 《 with you 》Where stories live. Discover now