Part 6

68 20 3
                                    

لوهان از اتاق اومد بیرون و با به یاداوردن چند دقیقه پیش گونه هاش داشت رنگ میگرفت

[فلش بک]

لوهان داشت دنبال پرونده میگشت
هرچی طبقه های پایینو نگاه کرد نبود
صندلی خودش رو اورد و روش وایساد تا بتونه طبقه های بالا رو هم چک کنه
پرونده ای که چان خواسته بود و پیدا کرد و داشت نگاهش میکرد . باصدایی که شنید هل کرد

_لوهان اون بالا چیکار میکنی؟

یه لحظه صندلی تکون بدی خورد و لوهان وحشت زده چشماشو بست و انتظار داشت تا دو ثانیه دیگه با مغز زمین بخوره
ولی این اتفاق نیوفتاد و به جاش تو بغله سهون افتاد
وحشت زده یه چشمشو خیلی ریز باز کرد و وقتی از برطرف شدنه خطر مطمئن شد کامل چشماشو باز کرد

_زیادی سبکیا

_اوه..چیزه...م..من

از ترس به لکنت افتاد بود و وقتی نگاهی به وضعیتش کرد گونه هاش رو به قرمزی رفت

لعنت صورت سهون چرا انقد نزدیکش بود؟
اون لنتی چرا انقد راحت تونسته بود بگیرتش؟

به خودش اومد و خواست از بغله سهون دربیاد که سهون نزاشت
بجاش اونو روی صندلی نشوند
و کفشاشو جلوی پاش گذاشت

_پرونده خواستی بگو خودم میدم لازم نیست هرسری اینکارو کنی کوچولو

لوهان یه لحظه مغزش رو کلمه کوچولو قفل شد

چطور سهون انقد زود باهاش خودمونی شده بود و بهش گفته بود کوچولو!! آخه کوچولو؟؟

کفشاشو پاش کرد و سر پا وایساد.لباسشو مرتب کرد و رو به سهون با جدیت گفت

_من کوچولو نیستم

و همراه پرونده سمت اتاقه چانیول رفت

[پایان فلش بک]

دستی به پیشونیش کشید

_ اگه این اولیش بود نمیدونم تا کجا میتونم تحملش کنم

زیر لب گفت و به سمت میزش رفت ولی سهون سره جاش نبود و تو اون لحظه جوری خوشحال شد که انگار کل دنیارو بهش دادن

....

لوهان از اتاق بیرون رفته بود و چانیول نمیدونست چند دقیقه ست داره به اون شرکت و بکهیون فکر میکنه

میخواست یکم سر به سرش بزاره ولی خب اگه دوباره میرفت تو شک چی

اگه اتفاقایه بار تکرار میشد باید چیکار میکرد اصلا جوابه کای و باید چی میداد

اصلا چرا باید اذیتش میکرد؟؟

همه یه این فکرا تو مغزش رژه میرفت و داشت چانو کلافه میکرد
به حدی کلافه و کنجکاو شده بود ک یهو از جاش بلند شد و سمت اتاقه بک رفت

در زد و وارد شد

_کاری داشتین جناب پارک؟

_بله

 《 with you 》Opowieści tętniące życiem. Odkryj je teraz