Part 9

78 21 3
                                    

انگار چیزی داشت تو وجودش تغییر میکرد
بکهیون داشت عوض میشد و این برای خودش زجر اور بود
اون همیشه چیزی که بهش نشون داده میشد باور میکرد همونی که میدید و میشنید همونی که آدما بهش نشون میدادن و میگفتن؛آدمایی مثله اولین کسی که خودش اونو تو قلبش راه داد و تنها چیزی که برای اون موند هیچ بود هیچی که خودش نمیخواست بهش یاداوری بشه که چه دردایی درونش هست
اون لوکاسو باورکرده بود با تمام حرفای شیرینش
ولی اینبار انگارنمیخواست
اون داشت اشتباه میکرد داشت به چشماش اعتماد میکرد و کنترل قلب و مغزشو از دست میداد
نمیخواست باور کنه چانیولی که روزه اول دیده با آدمی که الان بهش اعتراف کرده یکیه
میشه اسمشو گذاشت ترس،پشیمونی،تجربه یا هرچیز دیگه
ولی واقعا میترسید آدمی که روبه‌روشه رو باور کنه
شاید حق داشت شاید واقعا چانیولم قصد اذیت کردنشو داشت
ولی به چه قیمتی به قیمته معرفی کردن خودش به عنوان دوست پسرش؟
یا به قیمته اعتراف عشقیش
ولی کلمه یه اعتراف واسه بکهیون چیزی بود که معنی نداشت
تو دنیای اون آدما دروغ میگفتن،آسیب میزدن،و از رو ترحمشون کنارت میموندن
ولی وقتی میرفتن تو تو اوجه عصبانیت و بازی خوردنت تنها حسی که نمیتونستی از خودت دورش کنی دل تنگی بود
نمیدونست،بکهیون واقعا نمیدونست باید چه جوابی بده یا چطوری تو چشمای چانیول نگاه کنه حتی حاضر نبود سرشو بالا بگیره
میخواست تا آخر عمرش تو این خلسه تلخ و شیرینی که آغوش چانیول براش فراهم کرده بود بمونه
انقد بمونه تا خوده چانیول ازش خسته شه
شایدم بقدری خسته میشد که میگفت آره من دروغ گفتم.من فقط از روی ترحم اومدم کنارت وایسادم و هیچ حسی بهت ندارم
ولی نمیتونست به خودش دروغ بگه حتی اگه فکر میکرد چانیول داره بازیش میده میخواست از این آدم بازی بخوره
نمیدونست چرا و چجوری ولی یه حسی بهش میگفت شاید بتونه به آدمی که بغلش کرده اعتماد کنه
بعده چند دقیقه یه طولانی با صدای شدن اسمش توسط چانیول به خودش اومد و از بغله چان بیرون اومد
تو چشمای چانیول نگاه کرد و حرفشو زد

_الان با این سوالی که میپرسم واسم مهم نیست به چشت چقد بدبخت بیام پارک چانیول هرچی خواستی تصورم کن و باور کن به چیزی که خودت ازم‌ تو ذهنت ساختی ولی لطفا باهام صادق باش من به ترحم نیاز ندارم،به دلسوزی نیاز ندارم من حتی به خودمم نیاز ندارم فقط بهم بگو چرا چرا الان اینارو بهم‌گفتی بهم بگو حرفایی که زدی دروغ بود

ناخواسته بدونه اینکه حتی خودش بفهمه اشک از چشمش روی گونش لغزید ولی قبل اینکه مسیرشو تا چونش ادامه بده چانیول با شستش اونو پاک کرد و اون یکی دستشو طرف دیگه یه صورتش گذاشت و متقابل تو چشماش نگاه کرد

_بکهیون من کسی نیستم که زندگی بقیه رو بازیچه یه خودم کنم یا واسه خوشگذرونیه خودم به کسی ترحم کنم
من همونیم که روز اول دیدی بدونه کوچیکترین تغییر من‌ همونم عوض نشدم فقط تو واسه من عوض شدی لنتی چرا انقد باور کردنم برات سخته بک؟
یک بار فقط یک بار ازت خواهش میکنم خودتو به من بسپار به منی که میدونم فکر میکنی بهت دروغ گفتم به منی که با هر خری تو زندگی قبلیت مقایسه میکنی ولی بزار من بهت دروغ بگم خب؟
لطفا این دروغه منو باور کن

 《 with you 》Onde histórias criam vida. Descubra agora