Part 10

82 21 4
                                    


با دیدنه کسی که پشت در بود خشکش زد

نمیدونست چه کاری باید بکنه راهی واسش نمونده بود جز باز کردن در پس آیفون رو زد و منتظر موند
وقتی کیونگسو رو دید از جلوی در کنار رفت تا داخل بشه
_سلام چان چرا خشکت زده؟
_خیلی وقت بود ندیده بودمت خوش اومدی برو بشین من میام
اون سمته خونه بکهیونی بود که داشت از کنجکاوی دیوونه میشد ولی با دیدن مهمونه چانیول چشماش درشت شد
_دکتر؟
کیونگسو لبخندی زد و سمت بک رفت
_شما منو
مکثی کرد تا شاید یادش بیاد و راهکارش جواب داد چون سریع اون پسر با همراهه قدبلندش رو به یاد اورد
_شناختم دوسته کیم جونگین
دستش رو سمت بکهیون دراز کرد و بک با تعجب باهاش دست داد
_خوشحالم سرحال میبینمت
بکهیون سری تکون داد و جای قبل نشست
_ممنون
وقتی هردو سره جاهاشون نشستن چانیول با سینی که داخلش دو قهوه و یک لیوان آب پرتغال بود سمتشون رفت سینی رو روی میز گذاشت و کنار بک نشست
_خب بیون بکهیون شریک و دوستم
با دست به کیونگسو اشاره کرد و ادامه داد
_دو کیونگسو که من دی اُ صداش میزنم دوست پسر سابق و دوسته الانم
بکهیون با شنیدن حرف چان شکه شد ولی به روی خودش نیاورد و لبخند کمرنگی تحویل دکتر داد
_ما قبلا همو دیده بودیم ولی نمیدونستم قراره بازم ببینمت خوشبختم
_منم همینطور
چان آبمیوه رو از داخل سینی برداشت و دسته بکهیون داد و به دی او اشاره کرد که قهوش رو برداره و باهم مشغول حرف زدن شدن
حدود یک ساعت گذشته بود و بکهیون دیگه اون احساس غریبی اول رو نداشت ولی باز میخواست برگرده خونه خودش پس از روی مبل بلند شد و رو به دونفر دیگه گفت
_ببخشید تنهاتون میزارم ولی من دیگه باید برگردم خونه تا استراحت کنم و برنامه کاری فردا رو چک کنم
چانیول که درحال خوردن قهوه دومش بود فنجون رو روی میز گذاشت و پاشد
_بشین میرم حاضر میشم میرسونمت
و بعد سمت کیونگسو برگشت
_کیونگ خواستی بمونی بشین من زود برمیگردم
تا بکهیون خواست اعتراضی بکنه چانیول سمت اتاقش رفته بود و حالا فقط کیونگسو با لبخند داشت نگاهش میکرد
راستش بک یکم خجالت کشیده بود و هل کرده بود ولی خودش رو جمع و جور کرد و با لبخند متقابلی که روی لب هاش نشونده بود حرفش رو زد
_خیلی خوشحال شدم از اینکه بیشتر شناختمت دکتر دو امیدوارم باز ببینمت
کیونگسو هم از جاش بلند شد و با بک دست داد
_منم همینطور بکهیون امیدوار که نه مطمئنم دوباره میبینمت و بابتش خیلی خوشحالم مراقب سلامتیت باش
وقتی حرف های کیونگ تموم شد هردو به هم تعظیم کوتاهی کردن و با اومدن چانیول اون و بکهیون باهم از خونه بیرون رفتن
تو آسانسور بکهیون دیگه اون احساس سنگینی رو وقتی کناره چان بود نداشت و حالا انگار راحت تر میتونست لبخند بزنه و حرفاشو بدون لکنت یا استرسی که از وقتی اون پیشنهاد رو از طرف چانیول دریافت کرده بود بزنه
هردو ساکت مونده بودن تا بلاخره آسانسور به پارکینگ رسید
مثل فضای چنددقیقه پیش حالا هم داشت تو سکوت محض میگذشت ولی چانیول بلاخره این جو سنگینو شکوند و حرف زد
_خب نمیخوای چیزی بگی؟
بکهیون نگاهش رو از بیرون ماشین گرفت و چندلحظه به چان نگاه کرد
_چی بگم؟
_هرچی مثلا نظرت راجب کیونگ؟
بکهیون چند لحظه صبرکرد این حرف چان انگار یه آشوب تو دلش راه انداخت
چانیول مگه همین امروز به اون پیشنهاد نداده بود؟پس چرا حالا نظره اون رو راجب دوست پسر سابقش میخواست اصلا چرا باید بعده رابطش بازهم رفت و آمد میداشتن؟ بعد از چنددقیقه بعد از دو سه بار صدا شدن اسمش توسط چان از خلسه خودش بیرون اومد
_میدونم داری به چی فکر میکنی ولی فکر بد نکن مدیر بیون من و کیونگ از اول دوست صمیمی هم بودیم پس ترجیح دادیم بعده اون قضیه دوستیمون رو تموم نکنیم و همونطور که دیدی فقط دوسته منه دیگه هیچ حس بیشتری بهش ندارم
حرفش رو با لبخند تموم کرد و نگاهه لحظه ای به بک انداخت
بکهیون حسه خاصی نداشت نه میشد گفت خوشحال بود نه ناراحت فقط اون حس قبل انگار کمتر شده بود
_من و تو هنوز تو رابطه ای نیستیم که بخوام راجب این چیزا حرف بزنم یا فکر بکنم فقط داشتم به رفتارش فکر میکردم تا جوابتو بدم پارک چانیول
بعد تموم شدن حرفش چانیول تکخندی زد و سرشو تکون داد
_خب فکراتو کردی دیگه اگه دلت میخواد بگو منم بفهمم
بکهیون بسرعت سمتش چرخید
_آیشش تو چرا انقد خوشت میاد با من اینجوری با تیکه کنایه حرف بزنی مثل آدمم میگفتی جوابتو میدادم ولی حالا که اینجوری گفتی یه کلمه هم از فکرام بهت نمیگم
و دست به سینه شد و نگاهشو به جلو داد
چانیول از اینکه بک انگار راحت تر رفتار میکرد و خودش رو نشون میداد یجورایی خرذوق شده بود چیزی نگفت و فقط رانندگی کرد
بعد پنج دقیقه بلاخره خسته شد و سکوتو شکست
_قهری؟
بکهیون جوابشو نداد
چان نیم نگاهی بهش انداخت
_باورم نمیشه مدیر بیونم قهر کردن بلد بوده کم کم دارم چیزای جدیدی ازتون کشف میکنم جنابه مدیر
بکهیون که داشت حرصش درمیومد نگاهه حرصی بهش انداخت و دیگه صبرش تموم شد
_من قهر نکردم خب؟تو نمیتونی پنج دقیقه منو اذیت نکنی و کاری به کارم نداشته باشی ها؟دودیقههه بامن حرف نزن خب
چانیول دیگه نمیتونست جلوی خندشو بگیره یهو منفجر شد
بکهیون از یطرف داشت از خندیدن چان عصبی تر میشد از یطرف هم اولین بار بود خنده اینجوریه چانیولو میدید یجورایی از صدای خندش خوشش اومده بود و داشت نیشش باز میشد ولی بزور جلوی خودشو گرفت و برگشت سمت شیشه
_خب خب بزار جوابتو بدم
چانیول وسط خندش گفت ولی بازم نتونست حرف بزنه
_خب دیگه بسته نمیخندم
گلوشو صاف کرد و ادامه داد
_نمیتونم اذیتت نکنم و از همه مهمتر نمیتونم باهات حرف نزنم سوال دیگه نداری؟
بکهیون دیگه نمیتونست جلوی باز شدن نیشش رو بگیره همونطور که سرش سمته دیگه بود لبخند زد و فکر کرد چانیول متوجهش نشده
_اوو میبینم لبخند زدی مدیر کوچولو
بکهیون لبخندشو خورد و روشو کرد سمت چان
_یااا پارک چانیول چرا داری با من لاس میزنی؟مگه نگفتم صبرکن بعدم مدیره بزرگ فکرنکن با این زبون بازیا زودتر به خواستت میرسی خب؟حالام کمتر حرف بزن رانندگیتو بکن
چانیول ماشینو نگهداشت
_من به خواستم نرسیدم ولی تو رسیدی جلوی خونتیم عزیزم
بکهیون با تعجب روشو برگردوند و نگاهی به اطرافش انداخت.چانیول راست میگفت جلوی خونش بودن ولی چرا نفهمیده بود افکارشو پس زد و به خودش اومد
یه لحظه برگشت سمت چانیول تا حرف بزنه اما تنها چیزی که یک درصدم انتظارشو نمیکشید اتفاق افتاد
صورت چانیول دو سانت با صورتش فاصله داشت و انگار خوده اون تعجب نکرده بود انگار که یچیز عادی اتفاق افتاده و خیلی ریلکس زول زده بود به چشماش
ولی وقتی نگاهش سمت لبای بکهیون رفت انگار تحمل کردن یکم سخت تر شد
بکهیون که متوجه نگاه چانیول روی لباش شده بود تا اومد خودشو عقب بکشه دسته چانیول پشت گردنش نشست و سرشو نگهداشت و طوری اومد جلو که نوک دماغاشون بهم میخورد
_میترسی؟
بکهیون که انگار یخ زده بود هیچی نگفت و فقط به چشمای چانیول نگاه کرد
شاید اگه یبار اتفاق میافتاد چیزی نمیشد نه؟شاید واقعا حس بدی نداشت
ولی اگه بعدش دیگه نمیتونست جلوی علاقش به مرد جلوشو بگیره چی؟اگه دوباره وابسته میشد،وارد رابطه میشد و آخرسر ترک میشد چی؟
ولی میخواست امتحان کنه واقعا میخواست امتحان کنه
درست لحظه ای که متوجه شد نگاهش بین لب و چشمای چانیول میچرخه لبای چانیول نزدیکتر شد
و یک ثانیه بعد لبای چان روی لباش بود
بدونه هیچ حرکتی بدون هیچ حرفی فقط و فقط رو لباشون رو هم بود
ولی این حالت زیاد دووم نیاورد و حالا لباش داشت زیر مکش و بوسه های ریزه چانیول قرمز و قرمز تر میشد
بکهیون هیچکاری نمیکرد هیچ همکاری ای نداشت حتی یه تکونه کوچیکم نمیخورد ولی چانیولم پس نمیزد و همین به چانیول جرعته پیشروی داده بود
وقتی هردوشون نفس کم اوردن چانیول عقب کشید و پیشونیش رو به پیشونی بک تکیه داد
_مطمئن باش اگه اون اتفاقای مزخرفی که داری بهش فکر میکنی یدرصد ممکن بود اتفاق بیوفته هیچوقت همچین کاری نمیکردم
بکهیون سعی میکرد تو چشمای چانیول نگاه نکنه ولی با این حرف با چشمایی که از اشک پر شده بود نگاهشو به آدم رو به روش داد با اینکه هنوز اعتماد کاملی بهش نداشت ولی با خودش فکر کرد که کاش اول با این آدم آشنا میشد
کاش همه اولینایی که از دست داده بود با این آدم تجربه میکرد
کاش بیشتر میشناختش و درنهایت کاش میتونست بهش بگه که خودشم دوسش داره ولی گذشتش دست از سرش برنمیداره
اعتمادی که از دست داده بود خیلی طول میکشید تا دوباره به دست بیاد
ولی خودشم باید تلاش میکرد نه؟نباید میزاشت احساساتش اونو کنترل کنن
اگه واقعا آدم جلوش رو دوست داشت نباید بیشتر از این وقتو از دست میداد
نباید میزاشت از دستش بره و خودش نباید لگد به بختش میزد
همینطور که این فکرا از سر بکهیونو درگیر کرده بود شسته چانیول روی صورتش نشست و حالا داشت اشکهایی که خوده بکهیون نمیدونست کی از چشمش افتادن رو پاک میکرد
الان که فاصله صورتاشون هنوز اونقد زیاد نشده بود و چانیول عقب نکشیده بود میتونست خودشو نشون بده
نگاهشو به چشمای چانیول داد و لحظه بعد خودش به خواست و اراده خودش لب هاشون رو به هم رسونده بود و حالا اون بود که بوسه رو شروع کرده بود که هیچ ولعی توش نبود هیچ حرصی درکار نبود و فقط و فقط داشت با تمام وجودش با تمام احساسی که تو اون لحظه داشت چانیول رو میبوسید
چانیول که چندثانیه از شوک بی حرکت مونده بود اون هم حالا شروع کرده بود به همکاری
حالا دو مرد داشتن تو ماشین رو به رویه ساختمون بکهیون با کل وجودشون همدیگه رو میبوسیدن انگار زمان واسه بکهیون ایستاده بود به هیچ چیز جز چانیول تو اون لحظه فکر نمیکرد
چانیول با چشمای درشتش چانیول با لبهای پف دارش چانیول با گوشای گندش چانیول با قد درازش و چانیولی که دوسش داشت
شاید عاشقش نبود
خوده بکهیون هم میدونست عشق نیست و قبول کرده بود چون خودشم عاشق نبود
درک میکرد چون مدت زیادی از آشناییشون نگذشته بود
بعد از چنددقیقه هردوشون عقب کشیدن و حالا که چانیول انتظار داشت بکهیون رو با چهره سرخ و خجالت زده ببینه برخلاف چیزی که تصور کرده بود حالا بکهیون با لبخند و صداقت داشت نگاهش میکرد
نتونست تحمل کنه اون مدیره کوچولو انگار داشت کل زندگیشو عوض میکرد
چانیول کسی نبود که انقد زود از یه آدم خوشش بیاد انقد زود ابراز احساسات کنه
انقد راحت واسه اولین بوسه پیش قدم شه
یا این همه پارتنرشو اسرار کنه که باهاش قرار بزاره
ولی همه اینارو قبول کرده بود که قدم پیش گذاشته بود دیگه نه؟حالا وقته پشیمونی نبود
نباید پا پس میکشید
نه حالا که بکهیونم یک قدم کوچیک سمتش برداشته
دیگه حق نداشت عقب نشینی کنه و پشیمون شه
و راستش بکهیون آدمی نبود که بشه تو خواستنش تردید کرد و عقب کشید
نمیشد اون مدیر کوچولو رو نخواست
با پس زدن افکارش لبخندی زد و خم شد پیشونی بکهیون رو بوسید
_نمیخوای بری؟
بکهیون یه لحظه به خودش اومد و کم کم رنگش داشت سمت قرمزی میرفت سرشو انداخت پایین و با دوتا دستش صورتش رو تمیز کرد
_میرم
نگاهی به چانیول انداخت و دید هنوز داره با لبخند نگاهش میکنه باز خجالت کشید و سرشو انداخت پایین دستش رو گذاشت رو دستگیره ماشین و قبل اینکه پیاده شه خیلی آروم گفت _ممنون
پیاده شد و منتظر وایساده تا چانیول بره
_برو تو دیگه میرم من
سرشو تکون داد و رفت داخل ساختمون
قلبش داشت مثل گنجیشک میزد
باورش نمیشد چانیول رو بوسیده خجالتش کجا رفته بود تو اون لحظه مگه میتونست خجالت بکشه؟
هرچی که بود تموم شده بود و حالا تو آسانسور منتظره رسیدن به طبقش بود
کارت رو زد و وارد شد که صدای دینگ گوشی نظرشو جلب کرد گوشی رو از جیبش دراورد با پیامی که از چانیول دید نمیتونست جلوی بازی شدن نیششو بگیره
_《دوست دارم جناب بیون بکهیون♡》









خب اینم یه سوپرایز خیلی کوچولو بخاطر این مدت که آپ نکرده بودم خیلی خیلی معذرت میخوام و قول میدم از این به بعد هفته ای یک روز آپ داشته باشیم
یچیز کوچیکم بگم فیک with you سه کاپل داره ولی کاپل اصلی من چانبکه و فعلا تمرکزم رو رابطه این دونفره وقتی رابطشون اوکی شد پارتای هونهان و کایسو هم آپ میشه منتظر باشید
و لطفا حمایت کنید بچه ها:))♡

 《 with you 》Donde viven las historias. Descúbrelo ahora