چانیول فکرشم نمیکرد اون پیام میتونه چه بلایی سر دل بکهیون بیاره
حدود نیم ساعت بود که لبخند از رو لبش کنار نرفته بود و خودش نمیدونست چه بلایی سرش اومده . حتی جوری شده بود که به رو به روش زل زده بود و پقی میزد زیر خنده ولی وقتی بین خنده هاش به خ ش اومد که داشت اشک میریخت
پایین تخت نشسته بود سرش رو روی زانوهاش گذاشته بود باصدای بلند گریه میکرد و اشک میریخت
دلیل گریه الانش واسه خودش هم گنگ بود چون نمیدونست از خوشحالیه یا بیچارگی تنها چیزی که میدونست این بود که میخواد گریه کنه تو این لحظه و تو این شرایط فقط و فقط دلش میخواست با اشک ریختن خودشو آروم کنه
انگار چیزی روی دلش سنگینی میکرد . حسی بین دوس داشتن و تردید حسی که میگفت نباید زود تصمیم و از طرفی نباید کسی که دوسش داشت منتظر میزاشت و از دست میداد
از کی چانیول رو به عنوان کسی که دوسش داشت یاد میکرد؟ شاید از بعده اون بوسه
بوسه ای که بعده یک ساعت هنوز داغیش رو روی لباش احساس میکرد . بکهیون هرچقد هم تلاش میکرد نمیتونست به علاقه چانیول نسبت به خودش شک کنه
قبل این ها هم چانیول با طرز نگاهش کاری میکرد که گونه هاش داغ بشن پس میشه گفت بکهیون از خیلی وقته پیش هم این رو میدونست و فقط نمیخواست باورکنه
دلیلش میتونست ترس بی اعتمادی و حس ناامنی باشه
ولی حالا هرچقدر هم که تلاش میکرد نمیتونست این علاقه رو انکار کنه
و حالا نه فقط علاقه چانیول بلکه نمیتونست جلوی دوست داشتن و وابسته شدن خودش نسبت به اون رو بگیره و این حس رو انکار کنه
بکهیون چانیول رو دوست داشت
نمیخواست وقتش رو از دست بده پس پاشد گوشیش رواز روی تخت برداشت رمز رو زد و به قسمت مخاطبینش رفت اسم چانیول رو لمس کرد و منتظر موند تا گوشی رو برداره
بعد از دو بوق صدای چانیول توی گوشی پیچید و بکهیون از خودش پرسید این ادم باهاش چیکار کرده چطور میتونست با صداش از راه دور اینطور آروم و از خود بیخودش کنه
بعد از چند لحظه با صدای عصبی پر از ترسه چان به خودش اومد هل شد ولی سعی کرد جوابش رو بده
_سلام ببخشید
چانیول با شنیدن صداش نه تنها آروم نشد بلکه نگرانیش بیشتر شد
_بکهیون خوبی؟ کسی اذیتت کرده؟چرا حرف نمیزنی گریه کردی؟
همینطور یه نفس حرف میزد و فرصت حرف زدن به بکهیون نمیداد و ازش جواب میخواست
بکهیون از نگرانی بیش از حد چانیول و دسپاچگیش خندش گرفته بود ولی سعی کرد نخنده و با حفظ خونسردیش جوابش رو بده
_پارک چانیول آروم باش من خوبم لازم نیست انقد نگران باشی فقط زنگ زدم بهت خبر بدم که
وقتی یاده حرفی که میخواست بزنه افتاد خجالت همیشگیش سراغش اومد و باعث شد مکث بکنه ولی سکوتش زیاد دووم نیاورد چون حالا چانیول از کنجکاوی زیادش درحالت یکی مونده به انفجار به سر میبرد
چانیول که موقع تماس بکهیون ماشین رو کنار خیابون نگهداشته بود تا با خیال راحت حرف بزنن حالا برخلاف تصورش اصلا خبری از آرامش نبود و با دستش جوری داشت فرمون رو میچلوند که هرچیزه دیگه ای جای اون شیعه بیچاره بود تا الان آبش درمیومد
دسته خودش نبود و نمیتونست خودش رو سرزنش کنه از وقتی صدای بکهیون رو با اون وضع شنیده بود ترس و اضطراب سراغش اومده بود وقتی بکهیون بهش گفت آروم باشه انگار ترس جاش رو به عصبانیت داده بود و حالا داشت خودش رو کنترل میکرد که سرش داد نزنه
بازهم کسی که نزاشت سکوتشون ادامه داشته باشه چانیول بود ولی نه با خونسردی
دستش رو محکم روی فرمون ماشین کوبید و به حرف اومد
_بکهیون دیوونم نکن حرفتو بزن
بکهیون که شکه شده بود با ترس کمی جا به جا شد و سعی کرد حرفش رو بزنه
_خب میخواستم بگم
نفس عمیقی کشید و ادامه داد
_ببین ازدست من عصبی نشو حرفی که میخوام بزنم اصلا گفتنش واسم اسون نیست
حالا اون یزره عصبانیته چانیول جاش رو به کنجکاویه محض داده بود داشت تلاش میکرد خودش رو ثابت نگهداره و برنگرده سمته خونه بکهیون و خودش با روش خودش به حرفش بیاره
پس لبخندی زدو با آرامشی که سعی در حفظ کردنش داشت به حرف اومد
_ادامه بده و بعدش اگه دیدی خیلی داری اذیت میشی گوشی رو قطع کن خب؟چیزی رو به روت نمیارم
بکهیون که تقریبا کله لب پایینش رو با دندون زخم کرده بود کل شجاعتش رو جمع کرد و به حرف اومد
_مشکلی با قرار گزاشتن باهات ندارم
گوشی رو از خودش دور کرد و با خیال راحت نفس کشید
اون سمته تلفن چانیولی بود که به معنای واقعی خشکش زده بود سعی کرد جلوی خندش رو بگیره و سر به سره اون مدیر کوچولونزاره ولی چندان هم موفق نبود داشت به این فکر میکرد که بکهیون چقد با خودش کلنجار رفته تا اون حرف رو بزنه و با تصوره اون موجود دوس داشتنی که موقع زدن اون حرف خجالت زده و با گونه های سرخ سرش رو پایین انداخته آب دهنش رو قورت داد و سعی کرد با اذیت کردنش فکرش رو منحرف کنه و از شانس خوبش بکهیون گوشی رو قطع نکرده بود
پس با لبخند شیطانی که رو لباش اومده بود شروع کرد به حرف زدن
_خب عزیزم اینکه انقد من و من نداشت فردا میبرمت دیت
وحالا تنها چیزی که تصورش رو نمیکرد
انتظار هر پرخاش و فحش و جیغ و دادی رو داشت جز صدای خنده بکهیون
اون صدا واقعا صدایه خنده بود؟
پس خنده هایی که تا اون لحظه دیده بود و شنیده بود چی بودن؟
این موجود واقعا زمینی بود؟
تو اون لحظه تنها چیزی که جز صدای خنده بهشتی بکهیون بهش توجه میکرد آروم شدنش بود
حس آرامشی که داشت قابل توصیف نبود
لب هاش چشماش و تمام اجزای صورتش انگار داشتن میخندیدن
کاش این آرامش هیچوقت تموم نمیشد
کاش فقط این صدارو خودش میشنید
و کاش بهش معتاد و محتاج نمیشد
وقتی به خودش اومد که پا به پای بکهیون داشت میخندید و میخندید
تا وقتی که جفتشون خسته شدن وبلخره یکی تصمیم گرفت حرف بزنه
_خب حالا که تصمیمتو گرفتی اولین چیزی که باید برات روشن شه اینه که هیچ جا و جلوی هیچکس این تضمین رو نمیدم که وقتی میخندی نبوسمت فهمیدی؟
وقتی حرفش تموم شد هیچ صدایی جز صدای نفسه خودش نمیشنید
یعنی اون کوچولو انقد ترسو و خجالتی بود که بعده حرفش حتی نفسم نمیکشید
و حالا حتما سرش رو پایین انداخته بود و لب هاش رو تو دهنش جمع کرده بود
با صدای بلند خندید و بعد حرفش رو زد
_نفس بکش پیشت نیستم
بکهیون ریز خندید و بلخره حرف زد
_بهتره خداحافظی کنیم
چانیول سرفه مسلحتی کرد تا مثلا گلوش رو صاف کنه
_اوکی شبت بخیر
و بدون حرفه دیگه ای گوشی رو قطع کرد و سرش رو به صندلی تکیه داد.اونشب برای چانیول مثل رویا بود رویایی که هیچوقت نمیخواست تموم بشه
تا حالا کسی رو تا این حد نمیخواست حتی زمانی که با کیونگسو بود هم همچین حسی نداشت کیونگ بیشتر مثل رفیق بود براش و بخاطر اینکه دلش رو نشکنه یمدت باهاش وارد رابطه شد
ولی خیلی زودتر از چیزی که انتظارش رو داشت کیونگسو هم فهمید که اون دو فقط به درد رفاقت و دوستیه معمولی میخورن و بعده فهمیدنه این قضیه طولی نکشید تا جفتشون راجبش باهم حرف بزنن و هردو تصمیم بگیرن تا فقط دوست باشن
ولی حالا حسی که به بکهیون داشت شبیه هیچ حسه دیگه ای که تا اون لحظه تجربه کرده بود نبود.بکهیون آدم گرم و صمیمی ای نبود و برعکس خیلی هم درونگرا و سرد بود
ولی چانیول میتونست این رو بفهمه که رفتار بک دسته خودش نیست برعکس چیزی که نشون میداد گهگاهی رفتارش با کارکنان شرکت خیلی صمیمی بود
شاید اوایل به حسش شک داشت ولی روزی که بکهیون میلرزید تو و شک رفته بود اونو بغل کرد یا روزی که اون رو کاملا بی دفاع در برابره لوکاس دیده بود تو اون لحظات قلبش درد میکشید نمیخواست بکهیون رو هیچوقت تو اون حال ببینه به خودش قول داده بود هیچوقت نزاره کسی اذیتش کنه چون بکهیون ضعیف نبود
فقط مریض بود و وقتی میخواست حرف بزنه یا زمانی که عصبی میشد شروع میکرد به لرزیدن
جدا از رفتار و اخلاقیات بکهیون چانیول زیبایی اون رو میپرستید . تمام اجزای صورتش لب هاش چشماش وقتی خجالت میکشید و حرصی میشد
انگشتای کشیدش و دستای ظریفش و... . دست خودش نبود هرکس دیگه جای چان بود نمیتونست از این زیبایی چشم پوشی کنه ولی حتی تصور اینکه کسه دیگه شیفته زیبایی های بک شده باشه میتونست چانیول رو تا مرز جنون ببره
همینطور که تو افکارش غرق بود داشت خوابش میبرد ولی یهو صاف نشست و با دستاش چشم هاش رو مالید تا خواب از سرش بپره و بتونه خودش رو به خونه برسونه. استارت زد و به سمته خونه روند
روز بعد تو شرکت همچی مثل سابق بود هیچکدوم رفتارشون تغییر نکرده بود هردو تو اتاقشون مشغول بررسی پرونده های زیردستشون بودن و توجهی به هم نمیکردن
چانیول بخاطره حساسیت و خجالته بیش از حده بک نمیخواست اذیتش کنه و اون رو از خودش همین اوله راه برنجونه
ولی بکهیون جوره دیگه فکر میکرد اون فکر میکرد حالا که چانیول به خواستش رسیده دیگه اون اشتیاقه قبل رو برای بدست اوردنش نداره و یجورایی فقط میخواسته بهش ثابت کنه که میتونه بله رو ازش بگیره و به خودش علاقه مندش کنه
داشت احساسه پشیمونی میکرد که صدای در اون رو به خودش آورد
خودش رو جم و جور کرد صاف نشست و اجازه ورود به آدمه پشته در داد
سرش رو کرد توی پرونده های جلوش و نشون داد که مثلا داشته کار میکرده ولی نمیدونست آدمی که روبه روشه همه چیز رو نه کامل ولی تقریبا میدونست امکان نداشت بعده نیم ساعت زیره نظر گرفتنش حالا باور میکرد که بکهیون اصلا بهش فکر نمیکرده و از اول سرش تو اون پرونده های تکمیل شده باشه
بکهیون که منتظره حرفه طرف مقابلش بود با دریافت نکردنه واکنشی سرش رو بالا آورد و با دیدن چانیول شکه شده چشماش داشت تغییر سایز میداد که سریع به خودش اومد و خودش رو جمع کرد
چانیول با نیشخند بهش نزدیکتر شد و روی نزدیکترین صندلی به میزش نشست و با همون لبخند بدون کوچکترین حرف بهش زل زد
بکهیون خواست کم نیاره پس خودش هم با جدیت به چشمای چانیول نگاه کرد ولی اونی که باخت داد بکهیون بود که وقتی مسیر نگاه چان رو دنبال کرد متوجه شد که اخرش میرسه به لب های خودش
پس عقب رفت و به صندلیش تکیه داد سعی کرد به روی خودش نیاره و جدی حرفش رو بزنه
_کاری داشتین؟
و لبخنده حرص دراری به تصور خودش زد که باعثه نیشخنده صداداره چان شد
_کار؟
دو تای ابروش رو بالا داد و سوالی به بکهیون نگاه کرد ولی فرصت جواب بهش نداد و خودش شروع کرد به ادامه دادنه حرفش
_واسه دیدن دوست پسرم حتما باید کاری داشته باشم؟
بکهیون که منتظره هر جوابی غیر از این بود سعی کرد جلوی باز شدنه نیشش رو بگیره یک لحظه سرش رو پایین انداخت تا خندش رو جمع کنه
سرش رو بالا آورد و به چانیول که شیفتگی رو میتونست از طرز نگاهش بخونه نگاه کرد
_جناب پارک ما تو شرکتیم
چانیول وسط حرفش پرید
_و من قرار بود امروز ببرمت دیت
بکهیون اومد حرفی بزنه که چانیول ادامه داد
_شما که میدونستی ما فردا تو شرکتیم میتونستی حرفمو رد کنی هوم؟پس دیگه بهونه نیار واس اینکه برات بد نشه اول من میرم و تو پارکینگ منتظرت میمونم
_اما چا
به خودش اومد که فهمید چانیول از اتاق خارج شده حالا انواع و اقسام احساساته ضد و نقیض به سراغش اومده بود که مهم ترینش این بود که فکری که قبل اومدن چانیول به تاقش داشت میکرد کلا دود شده بود و بک میتونست تو اون لحظه به این نکته بیشتر از همه توجه کنه
بعده حدودا ده دقیقه گوشیش رو برداشت و سمت پارکینگ رفت
اما با چیزی که دید حس کرد الانه که قلبش از دهنش بزنه بیرون
تعداد زیادی مرد دور چانیول رو گرفته بودن
هرکسی جای بکهیون بود میتونست این رو بفهمه که اون آدما به قصد کتک زدنه چان دورش جمع شدن

YOU ARE READING
《 with you 》
Fanfictionبکهیون رئیسه لجباز و سرده شرکت آدمه شلخته ای که زندگیو جدی نمیگیره وارد شراکتی با شرکته معروفه پارک چانیول میشه چانیولی که صدبرابر بدتر از بکهیونه چی میشه اگه شراکتشون ازینا پیچیده تر بشه میتونن واسه هم تغییر کنن؟ یا همونطور که هستن همو میپذیرن؟ 🪐...