چانیول عصبی گفت:
-یکی از این توله ها دیشب یازده تا از مهمونا دزدیده. باید معلوم شه کدوم شون بوده.سهون خونسرد به پسری که داشت با درد خودشو جمع میکرد نگاه کرد و اومد سمت من:
-خب که چی.نشست کنارم، پاشدم منم نشستم. چانیول از پشت کمرش اسلحه شو درآورد و ضامنشو کشید و گرفت سمت سر بچه:
-بنال تا نزدم.بچه با گریه دستاشو آورد بالا:
-آقا بخدا من ندزدیدم، من اصلا مال این حرفا نیستم، بخدا راست میگم...باور کنین تروخدا.چانیول گرفتش سمت سر سهون:
-میگه تو زدی!سهون خونسرد لم داد به مبل:
-من کل شب داشتم به کای حال میدادم، کی وقت کردم یازده تا بزنم؟چان پوزخند زد:
-قبلش...سهون هم متقابلا پوزخند زد:
-من یه لقمه چرب تر دارم آقای پارک.و به من اشاره کرد:
-نیازی به کیف قاپی نداشتم.خندیدم و زدم پس سرش:
-خاک تو سرت...برا پولم اومدی بهم دادی؟ بدبخت.نیشخندی زد:
-پس فکر کردی چشمام اشعه ایکس_ری داشت دیکتو از زیر شلوار دیدم یهو تحریک شدم؟خندیدم:
-جنده پررو...حقته مثه سگ بفاکت بدم اینجوری بلبل زبونی نکنی.چانیول یهو یه شلیک درست وسط تلویزیونم زد:
-لاس نزنین جاکشا. میگم تکلیف این پولارو معلوم کنین.از جا پاشدم و داد زدم:
-وات د فاک؟؟؟؟ حیوون حرومزاده میدونی قیمت اون تلویزیون چقدر بود؟ از اون یازده تای دزدیده شدم بیشتر بود عوضی اون هشتاد و پنج اینچ بود. بالاترین کیفیت روز دنیارو داشت...لعنت بهت.چانیول دستش چرخید و با جدیت به پایه بوفه چوبی و ظریفی که توش چند تیکه عتیقه خیلی گرون و ارزشمند رو گذاشته بودم شلیک کرد و بوفه افتاد زمین و صدای خورد شدن شیشه و عتیقه هارو شنیدم.
عصبی دادم زدم:
-فاک یو پارک چانیول، خم شم کلتمو بردارم دقیقا بیضه های کوفتیتو نشونه میگیرم حیوون عوضی.سر اسلحه برگشت سمت سر سهون:
-بنالللللل.سهون که انگار اصلا نترسیده بود جدی گفت:
-خب که چی؟ ترسیدم...خب بزن به من...فکر کردی میترسم؟ فوقش میمیرم دیگه...چی میشه مگه؛ خو بمیرم.چانیول عصبی داد زد:
-میگم بنال پولارو چیکار کردی؟سهون مثل توله گرگ عصبی داد زد:
-برو به درکککککک.چانیول جلو اومد و دوباره دستش چنگ شد توی موهای پسر بچه و از زمین کشید بلندش کرد:
-حالیت میکنم بچه.پسر بچه وحشت زده دنبالش کشیده میشد و از ته دل ضجه میزد و التماس میکرد:
-سهون، سهون بهش بگو من برنداشتم. تو برداشتی شون لعنتی بگو راستشو. بخدا من برنداشتم.

YOU ARE READING
𝑀𝑦 𝐺𝑎𝑛𝑔𝑠𝑡𝑒𝑟 𝑊𝑜𝑙𝑓
Fanfiction✞ℭ𝔬𝔲𝔭𝔩𝔢⋮⇛┌ᶜʰᵃⁿᵇᵃᵉᵏ• ᵏᵃⁱʰᵘⁿ┐ ✞𝔊𝔢𝔫𝔯𝔢⋮⇛┌ʳᵒᵐᵃⁿᶜᵉ• ᵃⁿᵍˢᵗ• ˢᵐᵘᵗ┐ بکهیون تلاششو میکرد زندگی و آینده معمولی برای خودش بسازه. هیچ چیز بیشتری نمیخواست جز یه آینده آروم تو خونه نقلی خودش با درآمدی که باهاش احساس امنیت کنه. و ناخواسته تو مسیری قرار گ...