BBHاستاد داشت در مورد مشکل تکلم و گفتار درمانی صحبت میکرد.
سرم پایین بود و جواب سهونو میدادم:
-نه نمیتونم. شب باید برم رستوران امشب مهمون ویژه داریم.سرمو آوردم بالا. استاد داشت از تپق و لکنت ریشه در کودکی میگفت. صفحه گوشیم روشن شد.
باز کردم.
سهون: از مهمونی جدید خبر داری؟-نه... اینبار کجاست؟
سهون: خبر ندارم، خیلی مرموزن... ولی کای گفت هیجانش بیشتره.
-خدا بخیر کنه... کجایی؟
سهون: زیر دست یه مرتیکه وحشی.
-سهون؟
بلافاصله یه ویدیو مسیج گرفتم و توش با چشمای گرد و ناباور نگاه میکردم... سند کردم.
خندید و ویدیو مسیج داد.
بازش که کردم دیدم داره موهای مشکی شده شو یکی سشوار میکشه، با خشونت.
خندم گرفت... پسره احمق... منو بگو چه فکری کردم.
-آقای بیون فکر کنم به این کلاس نیازی نداشته باشید.
با ترس گوشیو چسبوندم به دفتر و سرمو آوردم بالا.
-ب.ب.ببخشید.استاد بی حوصله گفت:
-اینم مثال برای همین مورد آخر که گفتم... لکنت هنگام هیجان، ترس، شوک...یکی از توی کلاس گفت:
-استاد میتونیم برای پایان نامه مشکلات بیون رو درمان کنیم...؟ هر کدومم یه مشکلشو برداریم به همه میرسه.همه خندیدن... سرمو پایین انداختم. استاد با لحن تندی گفت:
-لحنت خیلی گستاخانه بود آقای لو... شما قراره در آینده با همین لحن با مراجعینتون صحبت کنید؟آهی کشیدم... چرا با این همه انسان گریز بودن و منزوی و احمق بودنم اومدم روانشناسی؟ واقعا که بی ربط ترین رشته به شخصیتمو انتخاب کردم.
عصر توی اتاق رختکن رستوران در زده شد و یکی از بچه ها یه بسته گرفت سمتم:
-بیون بکهیون... این برای توعه.-من؟ چی هست؟
-نمی دونم... یه پیک فرستاد.
ابروم پرید بالا و رفتم ازش گرفتم. چشمکی زد:
-خبراییه؟بی حرف نشستم روی صندلی و بسته رو گذاشتم روی پام.
رفت و درو بست. کاغذ کرمی رنگشو که پاره کردم یه باکس خوشگل مشکی مات بود.در باکس رو باز کردم و چشم هام گرد شد... اینا دقیقا چه کوفتیه؟
یه کارت روش بود.
" خودتو خوشگل کن دیگه هم گریه نکن*-* "
و استیکر عکس سهون احمق هم روش چسبیده بود.
در جعبه رو بستم و کوبیدمش تو کمدم و رفتم بیرون.

YOU ARE READING
𝑀𝑦 𝐺𝑎𝑛𝑔𝑠𝑡𝑒𝑟 𝑊𝑜𝑙𝑓
Fanfiction✞ℭ𝔬𝔲𝔭𝔩𝔢⋮⇛┌ᶜʰᵃⁿᵇᵃᵉᵏ• ᵏᵃⁱʰᵘⁿ┐ ✞𝔊𝔢𝔫𝔯𝔢⋮⇛┌ʳᵒᵐᵃⁿᶜᵉ• ᵃⁿᵍˢᵗ• ˢᵐᵘᵗ┐ بکهیون تلاششو میکرد زندگی و آینده معمولی برای خودش بسازه. هیچ چیز بیشتری نمیخواست جز یه آینده آروم تو خونه نقلی خودش با درآمدی که باهاش احساس امنیت کنه. و ناخواسته تو مسیری قرار گ...