⌖12⌖

267 39 11
                                    


BBH

استاد داشت در مورد مشکل تکلم و گفتار درمانی صحبت میکرد.
سرم پایین بود و جواب سهونو میدادم:
-نه نمیتونم. شب باید برم رستوران امشب مهمون ویژه داریم.

سرمو آوردم بالا. استاد داشت از تپق و لکنت ریشه در کودکی میگفت. صفحه گوشیم روشن شد.
باز کردم.
سهون: از مهمونی جدید خبر داری؟

-نه... اینبار کجاست؟

سهون: خبر ندارم، خیلی مرموزن... ولی کای گفت هیجانش بیشتره.

-خدا بخیر کنه... کجایی؟

سهون: زیر دست یه مرتیکه وحشی.

-سهون؟

بلافاصله یه ویدیو مسیج گرفتم و توش با چشمای گرد و ناباور نگاه میکردم... سند کردم.

خندید و ویدیو مسیج داد.

بازش که کردم دیدم داره موهای مشکی شده شو یکی سشوار میکشه، با خشونت.

خندم گرفت... پسره احمق... منو بگو چه فکری کردم.

-آقای بیون فکر کنم به این کلاس نیازی نداشته باشید.

با ترس گوشیو چسبوندم به دفتر و سرمو آوردم بالا.
-ب.ب.ببخشید.

استاد بی حوصله گفت:
-اینم مثال برای همین مورد آخر که گفتم... لکنت هنگام هیجان، ترس، شوک...

یکی از توی کلاس گفت:
-استاد میتونیم برای پایان نامه مشکلات بیون رو درمان کنیم...؟ هر کدومم یه مشکلشو برداریم به همه میرسه.

همه خندیدن... سرمو پایین انداختم. استاد با لحن تندی گفت:
-لحنت خیلی گستاخانه بود آقای لو... شما قراره در آینده با همین لحن با مراجعینتون صحبت کنید؟

آهی کشیدم... چرا با این همه انسان گریز بودن و منزوی و احمق بودنم اومدم روانشناسی؟ واقعا که بی ربط ترین رشته به شخصیتمو انتخاب کردم.

عصر توی اتاق رختکن رستوران در زده شد و یکی از بچه ها یه بسته گرفت سمتم:
-بیون بکهیون... این برای توعه.

-من؟ چی هست؟

-نمی دونم... یه پیک فرستاد.

ابروم پرید بالا و رفتم ازش گرفتم. چشمکی زد:
-خبراییه؟

بی حرف نشستم روی صندلی و بسته رو گذاشتم روی پام.
رفت و درو بست. کاغذ کرمی رنگشو که پاره کردم یه باکس خوشگل مشکی مات بود.

در باکس رو باز کردم و چشم هام گرد شد... اینا دقیقا چه کوفتیه؟

یه کارت روش بود.

" خودتو خوشگل کن دیگه هم گریه نکن*-* "

و استیکر عکس سهون احمق هم روش چسبیده بود.
در جعبه رو بستم و کوبیدمش تو کمدم و رفتم بیرون.

𝑀𝑦 𝐺𝑎𝑛𝑔𝑠𝑡𝑒𝑟 𝑊𝑜𝑙𝑓Where stories live. Discover now