⌖07⌖

148 31 0
                                    

آستیناشو زد بالا و یه کشوی پاتختی رو باز کرد. نمیدیدم توش چیه و دنبال چیه ولی احساسم میگفت "همونه".
یه چیز تخم مرغی شکل مشکی آورد بالا:
-برگرد.

-ا.ا.ارباب.

-تا آرومم برگرد.

قطره اول اشکم ریخت و پشتمو کردم، لعنت به این اشکها.
هولم داد به شکم افتادم روی تخت. خودش پاهامو دراز کرد. باسنمو که از هم باز کرد بالشتو گاز گرفتم و اشکام با شدت بیشتری ریخت. لنزام روی چشمای اشکیم سر میخورد و دیدم تار بود.

باشدت فرو کرد. بالشتو محکم تر گاز گرفتم:

-کای راست میگفت دفعه اول مشخصه.

خندید انگار نه انگار داره تمام غرور مردونه یه مردو نابود میکنه.
کشید بیرون:
-اصلا تو نمیره لاکردار.

یه مایع خیس و سرد ریخت رو ورودیم و با همون مایع به هر جون کندنی بود فرو کرد داخلم.

-حالا پاشو برو فقط یادت باشه زیر نظر دارمت هر نافرمانی دردش برای خودت بیشتر میشه و در ضمن حق نداری بهش دست بزنی.

و از اتاق رفت بیرون. خیلی طول کشید تا تونستم لباس هامو بپوشم و پاشم سرپا اونم با وجود اون چیز داخلم.

یه چشمم دیدش واضح شد... رفتم جلوی آینه، لنزش با اشکام و پلک زدنام افتاده بود بیرون.
اون یکی دیگم در آوردم.
با قدم های آروم راه میرفتم و بعد ده دقیقه کم کم میشه بگی داشتم بهش عادت میکردم تا یه نفر بازومو کشید و من بی هوا خودمو کشیدم عقب و همونجا اون چیز درونم شروع کرد ویبره رفتن.

ضعیف بود ولی برای من کافی بود تا از درد چنگ بزنم به دیوار و زانوهام سست شه. کمی موندم تا عادت کردم... یه دختر خودشو کشید سمتم و لبهامو بوسید با انزجار عقب کشیدم و ویبره اش تند تر شد... بازم تحمل کردم.

تقریبا یک ساعت گذشته بود و داشتم بیهوش میشدم دیگه، ویبره اش شدید بود و من در حال مرگ بودم هیچ نشونی از تحریک شدن بدنم نشون نمیداد و فقط آزار بود. چشم چرخوندم و پیداش کردم.

روی یه مبل نشسته بود و دوسه تا دختر پسر که کمتر مست بودن کنارش و باهم حرف میزدن.

با قدم هایی که هر کدوم برام دردی بیشتر از قبلی رو داشت رفتم سمتش... یه دختر گفت:
-این همون پیشخدمت خوشگله نیس؟ پس چرا این شکلی شده؟ انگار الانه بیهوش شه!

تا رسیدم به رئیس یهو بی اختیار دیگه نتونستم سرپا بمونم و کاملا اتفاقی افتادم روش.
چشماش گرد شد. سرم افتاد روی شونش و سعی کردم صدای ضعیفم برسه به گوشش:
-من... دیگه... نمی... تونم.

دستاش رفت زیر تنم و بلندم کرد. من چشمام بسته بود... فقط فهمیدم خوابوندم رو تخت. صدا هم قطع شده بود. شلوارک وشورتم در اومد و یه دستی بین پام رفت و از این درد خلاصم کرد.

𝑀𝑦 𝐺𝑎𝑛𝑔𝑠𝑡𝑒𝑟 𝑊𝑜𝑙𝑓Donde viven las historias. Descúbrelo ahora