آستیناشو زد بالا و یه کشوی پاتختی رو باز کرد. نمیدیدم توش چیه و دنبال چیه ولی احساسم میگفت "همونه".
یه چیز تخم مرغی شکل مشکی آورد بالا:
-برگرد.-ا.ا.ارباب.
-تا آرومم برگرد.
قطره اول اشکم ریخت و پشتمو کردم، لعنت به این اشکها.
هولم داد به شکم افتادم روی تخت. خودش پاهامو دراز کرد. باسنمو که از هم باز کرد بالشتو گاز گرفتم و اشکام با شدت بیشتری ریخت. لنزام روی چشمای اشکیم سر میخورد و دیدم تار بود.باشدت فرو کرد. بالشتو محکم تر گاز گرفتم:
-کای راست میگفت دفعه اول مشخصه.
خندید انگار نه انگار داره تمام غرور مردونه یه مردو نابود میکنه.
کشید بیرون:
-اصلا تو نمیره لاکردار.یه مایع خیس و سرد ریخت رو ورودیم و با همون مایع به هر جون کندنی بود فرو کرد داخلم.
-حالا پاشو برو فقط یادت باشه زیر نظر دارمت هر نافرمانی دردش برای خودت بیشتر میشه و در ضمن حق نداری بهش دست بزنی.
و از اتاق رفت بیرون. خیلی طول کشید تا تونستم لباس هامو بپوشم و پاشم سرپا اونم با وجود اون چیز داخلم.
یه چشمم دیدش واضح شد... رفتم جلوی آینه، لنزش با اشکام و پلک زدنام افتاده بود بیرون.
اون یکی دیگم در آوردم.
با قدم های آروم راه میرفتم و بعد ده دقیقه کم کم میشه بگی داشتم بهش عادت میکردم تا یه نفر بازومو کشید و من بی هوا خودمو کشیدم عقب و همونجا اون چیز درونم شروع کرد ویبره رفتن.ضعیف بود ولی برای من کافی بود تا از درد چنگ بزنم به دیوار و زانوهام سست شه. کمی موندم تا عادت کردم... یه دختر خودشو کشید سمتم و لبهامو بوسید با انزجار عقب کشیدم و ویبره اش تند تر شد... بازم تحمل کردم.
تقریبا یک ساعت گذشته بود و داشتم بیهوش میشدم دیگه، ویبره اش شدید بود و من در حال مرگ بودم هیچ نشونی از تحریک شدن بدنم نشون نمیداد و فقط آزار بود. چشم چرخوندم و پیداش کردم.
روی یه مبل نشسته بود و دوسه تا دختر پسر که کمتر مست بودن کنارش و باهم حرف میزدن.
با قدم هایی که هر کدوم برام دردی بیشتر از قبلی رو داشت رفتم سمتش... یه دختر گفت:
-این همون پیشخدمت خوشگله نیس؟ پس چرا این شکلی شده؟ انگار الانه بیهوش شه!تا رسیدم به رئیس یهو بی اختیار دیگه نتونستم سرپا بمونم و کاملا اتفاقی افتادم روش.
چشماش گرد شد. سرم افتاد روی شونش و سعی کردم صدای ضعیفم برسه به گوشش:
-من... دیگه... نمی... تونم.دستاش رفت زیر تنم و بلندم کرد. من چشمام بسته بود... فقط فهمیدم خوابوندم رو تخت. صدا هم قطع شده بود. شلوارک وشورتم در اومد و یه دستی بین پام رفت و از این درد خلاصم کرد.

ESTÁS LEYENDO
𝑀𝑦 𝐺𝑎𝑛𝑔𝑠𝑡𝑒𝑟 𝑊𝑜𝑙𝑓
Fanfic✞ℭ𝔬𝔲𝔭𝔩𝔢⋮⇛┌ᶜʰᵃⁿᵇᵃᵉᵏ• ᵏᵃⁱʰᵘⁿ┐ ✞𝔊𝔢𝔫𝔯𝔢⋮⇛┌ʳᵒᵐᵃⁿᶜᵉ• ᵃⁿᵍˢᵗ• ˢᵐᵘᵗ┐ بکهیون تلاششو میکرد زندگی و آینده معمولی برای خودش بسازه. هیچ چیز بیشتری نمیخواست جز یه آینده آروم تو خونه نقلی خودش با درآمدی که باهاش احساس امنیت کنه. و ناخواسته تو مسیری قرار گ...