part 5

68 7 0
                                    

5-سال ها گذشت و مردمان قلمرو کم کم داشتند اصلیت خود را فراموش میکردند و چرا اینگونه زندگی میکنند ...خب خب حالا بهتره کم کم کمی از الان براتون بگم...
امروز سالروز تاج گذاری شاه هفتم سلسله جادوگرانه و از اونجایی که قلمرو ها هنوز باهم در جنگ اند باید سربازها هنوز نگهبانی بدهند اما امروز همه سربازان بی خبر به دستور شاه هفتم پست خود رو ترک میکنند و از آنجایی که سرباز ها خود را به شکل درختان در جنگل استتار میکنند کسی که نبودنشان شک نمی‌کند .همه مردم شهر امروز خوشحالند چون به صرف خوردن نهار و غذاهای خوشمزه در میدان شهر دعوت شده اند ... حالا ما یکم از حیا و هوی شهر دور میشیم تا به نقش اصلی داستان یعنی پسر شاه فلیکس برسیم .یک هفته دیگر پسر نوجوان شاه به سن هجده سالگی می‌رسد و وقت پیدا کردن نیروی اصلی اون است . اما اون هنوز دلش نمی‌خواست بزرگ بشه دوست داشت بره هر روز توی دشت تا با پروانه ها بازی کنه و با خرگوشایی که از جنگل فرار کردند حرف بزنه و تصور خودشو از دنیای بیرون از قلمرو نقاشی کنه،چون اون میدونست اگه به سن هجده سالگی برسه باید مثل یک شاه مقتدر برخورد کنه و دیگه خبری از این بازی ها نیست ... فلیکس که خیلی غمگین بود و تو خودش بود روی لبه صخره نشسته بود و فکر میکرد تا اینکه صدای گریه از پشت درختای جنگل
شنید ،اول توجه ای نکرد اما بعد صدا شدید تر شد ....صدای گریه قلب فلیکس و ب درد می آورد پس تصمیم گرفت بره سمت جنگل ...همینطور که داشت از گندم زار رد میشد که یهو یادش اومد پدر همیشه بهش گفته بود به سمت جنگل نره پس همونجا وایستاد و سریعا با ترس دور زد اما ....صدای گریه داشت بلند میشد ...فلیکسم خیلی دلش میخواست بدونه تو اون جنگل و بعدش چیه....پس با ترس و اظطراب چشماش و بستو سمت جنگل یکسره دوید ....و همینطور که عربده میزد خرگوشی که تماشاچیه این دوگانه گی فلیکس شده بود روی گندم زار پخش شده بود و قهقهه میزد وبه
فلیکس میخندید.فلیکس تا به خودش اومد دید تو جنگله انگار بیشتر از ده متر از گندم زار دور شده جنگل ها خیلی برای اون ترسناک بودند چون خالی بود و پر از صدای وحشتناک ...هر قدم که فلیکس جلو می‌رفت صدای گریه شدید تر میشد تا جایی که صدای اینکه یک نفر داد میزنه کمک میخواد فلیکس قدم هاشو بلند تر کرد و سرعتشو بیشتر ....تا اینکه به مرز بین دو قلمرو جادوگر و ومپایر رسید فلیکس که خیلی مسمم بود فکر کرد شاید بتونه بپره از رود و یکم از رود فاصله گرفت و تا جایی که تونست با تمام قدرت دوید ....

+چیشد ....
این چیه ...چرا همه جا اینقدر ساکت شد ؟...نکنه نههههه
نه نه بیدار بمونم چشماتو باز کن ....
کمک کمک یکی صدامو میشنوهههههه؟؟؟
وایسا تو کی....*چشماش بسته شد و همه جا تاریک شد...

Yayımlanan bölümlerin sonuna geldiniz.

⏰ Son güncelleme: May 10, 2023 ⏰

Yeni bölümlerden haberdar olmak için bu hikayeyi Kütüphanenize ekleyin!

پرنس دیوونهHikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin