~
خوندن افکار بقیه یک چیز نا ممکنه..خصوصا وقتی ذهن خودت مملو از آشوب و اضطراب و ترس باشه..
وقتی ترس و اضطراب به روحت غالب باشه ، هیچ تمرکزی برای ادامه نخواهی داشت..
و شاه دریا ، عمیقاً به این فکر میکرد که باید به اوضاع سر و سامون بده قبل از اینکه همه چیز ویروون بشه..
اما ذهن آزار دهنده اش هیچ کمکی بهش نمیکرد..و این باعث شده بود شاه مارکوس هم مثل باقی افراد سالن،سکوت پیشه کنه و در افکار خودش غرق بشه..و از آن سو،هیچ یک از مقامات جرعت عرض اندام و ارائه افکارشون رو نداشتند..
قیافه اخم آلود شاه به حدی براشون ترسناک بود که در سکوت خفه خون بگیرند و به صدای نفس های بلند و عصبیش گوش بسپارند..و شاه مارکوس، به این فکر میکرد نباید بعد دریافت گله اسب،زیر قولش با قلمرو جنگل میزد و آسیبی به اون اسب ها..
حال که خودش رو در چنین موقعیتی و در وضعیت قلمرو جنگل تصور میکرد،او هم نمیتونست چنین بی احترامی رو بپذیزه..چه برسه به قلمرو جنگل که حتی با نامه دوستانه ابراز دلخوری و سرزنش به دریا رو کرده بود..اما نامه بی جواب موند و دلخوری جنگل تبدیل به کینه شد..
اگه این خبر به گوش دیگر قلمرو ها میرسید به راحتی با استفاده از موقعیت پیش اومده و درخواست اتحاد و دوستی با جنگل ضد دریا بر میخاستند و شورش میکردند..
و شاه مارکوس و خاندانش رو از دریا میروندند.._قربان
با شنیدن صدای دست راستش فیلیپ نگاهشو سمتش گرفت..
فیلیپ سعی کرد خونسرد باشه..شاه عصبانی ترسناک بود..اما پای جون صدا ها هزار نفر وسط بود و با سکوت نتیجه ای حاصل نمیشد..نگاه مصممش و به شاه داد و بعد از تعظیم با صدای رسا گفت:چیزی تا ورود ارتش هزار نفره جنگل به دریا نمونده..ما نمیتونیم بدون فرمانده جلودارشون باشیم سرورم.. همین الان هم همهمه ای که بین مردم افتاده وهم و ترس و به جون دریا انداخته..دریا نمیتونه از مردمش محافطت کنه. گستاخی منو ببخشید سرورم اما بنظرم تنها راه حل حاضر بستن صلح نامه مجدد و دادن غرامت به شاه جنگله..
وزیر:سرورم جناب فیلیپ درست میگن..ارتمشون کامل نیست..فرمانده برای دریافت سنگ به قلمرو کوه رفته و تا ماه های آینده به دریا نمیرسه ما نمیتونیم به راحتی با جنگل مقابله کنیم ...فکر کنم چاره ای جز برقراری صلح نداریم
با مداخله وزیر و ادامه دادن صحبت های دست راست شاه ،مارکو سری تکون داد و دوباره مشغول به فکر شد..
افرادش درست میگفتند..حتی اگه شبانه روز به خدای آسمان و زمین دعا میکردند هم نمیتونستند بدون آمادگی و نبود فرمانده و افرادش به جنگ با جنگل بپردازن...خبری از آرامش در وجود شهر و دریا نبود..شاه نگاهش و به پسرش داد:پرنس الکس !
پرنس بعد ادای احترام سمت پدرش قدم برداشت
