Part 11

391 54 10
                                    

بعد از چیدن میز،شام در سکوت کامل پیش رفت.هر کدوم میترسیدن حرفی بزنن تا ارامش هر چند تصنعی رو از بین ببرن.میدوریا حتی فکرش رو هم نمی‌کرد که اون پسر زودجوش و عصبی بخواد به حرفش اهمیت بده و با پدری که ازش متنفره در سکوت شام بخوره.

بعد از شام ماسارو با خداحافظی از میدوریا و پسرش که البته بر خلاف پسر کوچیکتر توسط باکوگو نادیده گرفته شد از خونه خارج شد.

_امروز رو میتونم جز بدترین روزایه زندگیم حساب کنم.خیلی خسته ام زود باش بریم بالا.

+یعنی چی؟قرارِ کنار هم بخوابیم؟

_نکنه فکر کردی مثل فیلما قراره من روی مبل بخوابم؟من تنها زندگی میکنم بقیه اتاقا جای مناسبی برای خوابیدن نیستن.میتونیم بینمون بالشت بذاریم

در واقع مزخرف ترین بهونه ممکن رو اورده بود اما چاره دیگه ای نداشت اما می‌دونست میدوریا قرار نیست به دروغش پی ببره.

_تو این سمت بالشت میخوابی منم اون سمت!بهتره زود بخوابی و زیاد هم تکون نخوری وگرنه عصبی میشم.

+باشه.شب بخیر

در حالی که هر دوشون رو به هم خوابیده بودن و فقط نور اباژور اتاق رو کمی روشن نگه میداشت بهم خیره شده بودن.پسر کوچیکتر بعد از اینکه حس کرد نمیتونه بیشتر از این ارتباط چشمیش رو بر قرار کنه نگاهشو برگردوند و چشماشو بست.تا زمانی که چشماش گرم خواب بشن هم چشمایه خیره باکوگو روی صورتش میچرخید و به زیبایی که تا الان به چشمش نمیومد توی دلش اعتراف می‌کرد.
اولین بار بود که حس پشیمونی داشت،پشیمونی نسبت به همه کارهایی که با پسر بی‌گناه روبروش کرده.وقتش بود جبران می‌کرد تا زمانی که دلِ میدوریا نرم بشه و ببخشتش.

نمیدونست چقدره که داره با خودش فکر میکنه اما زمانی که به خودش اومد خورشید طلوع کرده بود و از فاصله بین پرده به اتاق می‌تابید.تصمیم گرفت بلند شه تا چیزی واسه خوردن آماده کنه.با اینکه دلش نمیومد اما مجبور شد پسری که اروم کنارش به خواب رفته بود رو بیدار کنه!به هر حال سال اخر دبیرستان بودن و نمیخواست ایزوکو از درساش عقب بمونه.
در حالی که دستش رو اروم روی شونش تکون‌ میداد سعی کرد از خواب بیدارش کنه.

_میدوریا میدوریا.بیدار شو دیرمون میشه!زود باش بلند شو.

پسر کوچیکتر در حالی که اروم پلک هاشو‌ باز می‌کرد با تیله
های سبزش به کاتسوکی خیره شد و باعث شد اون پسر حس کنه چیزی داره تو دلش در حال تکون خوردنه.
کاتسوکی اولین بار بود که اسم خود پسر رو صدا می‌کرد نه لفظ ها و لقب هایِ مسخره ای که براش انتخاب کرده بود.

+خیلی خب،باشه بیدار شدم.

_تا من صبحانه آماده میکنم دست و روت رو بشور و آماده شو بیا پایین همین الانشم به اندازه کافی دیر کردیم.

رفتار کاتسوکی بازم برای میدوریا عجیب به نظر میومد و دلیل این رفتار هاشو صرفا پای دلسوزیش گذاشت و زود بلند شد تا داد پسر بزرگتر رو مبنی بر دیر کردنشون در نیاره.

بعد از رسیدن به مدرسه در حالی که به خاطر رانندگی اون پسر روده هاشو تو دهنش حس می‌کرد سعی کرد تعادلش رو حفظ کنه و از ماشین پیدا شه در واقع دیر کردنشون رو می‌شد از حیاط مدرسه که خالی از هر دانش اموزی بود فهمید.

_اول من میرم داخل و تو چند دقیقه بعد از من بیا.نمی‌خوام کسی بفهمه با هم اومدیم.

با حرفاش دوباره احساسات بد به ایزوکو هجوم اوردن.در واقع پسربزرگتر فقط نمی‌خواست تا زمانی که کاملا با خودش کنار نیومده بود کسی از احساسات نو‌‌پاش با خبر بشه.

بعد از رفتن کاتسوکی علی رغم تمام تلاش های تودوروکی مبنی بر اینکه باید به خصوص توی مدرسه اعتماد به نفس داشته باشه،سرش رو تا جایی که میتونست پایین انداخت و به سمت کلاس رفت.

بعد از باز کردن درب کشویی کلاس نگاه های خیره دانش اموز ها رو حس می‌کرد ولی حتی سرش رو بالا هم نیاورد.

"دلیل این همه تاخیرتون چی میتونه باشه اقای ایزوکو؟"

تبعیض هایی که در حقش می‌شد هرگز تمامی نداشتن.می‌تونست قسم بخوره که معلمشون حتی کوچک ترین حرفی به کاتسوکی مبنی بر دیر کردنش نزده و حتی می‌دونست هر حرفی بزنه به ضرر خودش تموم میشه.
پس فقط به جمله دیگه تکرار نمیشه بسنده کرد و روی نیمکت دو نفرش با تنها کسی حاضر شده بود کنارش بشینه نشست.

"شما همه دانش اموزاتون رو اینجوری بازخواست میکنید؟"
با صدای بلند شوتو همه به طرفش برگشتن.

"منظورت از این حرفا چیه مرد جوان؟"

"اگه قرار باشه کسی به خاطر دیر اومدنش بازخواست بشه  باید به اون عوضی هم یه چیزی میگفتید!"

+شوتو خواهش می‌کنم اروم باش

_هی هی توی نفله منظورت از عوضی من بودم؟

"عوضیِ دیگه ای غیر از خودت اینجا میبینی؟"

با بلند شدن هر دوشون میدوریا دستایه تودوروکی رو گرفت تا آرومش کنه و کریشیما هم از پشت یقه باکوگو رو گرفته بود تا جلوتر از این نره.کاتسوکی با دیدن دستاشون‌ حتی بیشتر از قبل احساس عصبانیت می‌کرد.

_اشغاله بی مصرف تو هم طرف اون نفله رو میگیری نه؟موقع ناهار تو انباری منتظرم باش.

"تو جرائت کن بهش دست بزنی تا بهت نشون بده نفله کیه"

"بس کنید! یا همین الان تمومش می‌کنید یا بدون توجه به موقعیتِ هر دوتون،میرید دفتر مدیر و توبیخ می‌‌شید."

با چشم هایی که برای هم شاخ و شونه میکشیدن هر دو طرف سر جاشون نشستن و بعد از اون جو‌ متشنج کسی جرائت صحبت کردن نداشت.

"ساحل یویگاهاما،ساحلی در هفتاد کیلو متری توکیو
ماسه های نرم و تیره رنگ داره همچنین از روی کوه فوجی هم میتونید اون رو مشاهده کنید."

کاتسوکی که بعد از اون جدال چشم از میدوریا برنداشته بود می‌تونست از نگاهِ پر ذوقش به عکس های ساحل یوگوهاما بفهمه که چقدر دوست داره اونجا رو ببینه.

ʟᴏᴠᴇʟʏ ɪɴᴇᴘᴛ(ʙᴀᴋᴜᴅᴇᴋᴜ)Where stories live. Discover now