سر چرخوند و به نیم رخ استایلز زل زد. خال های صورتش مثل ستارههای آسمون بود. ناخوداگاه دست جلو برد و لمسشون کرد. استایلز جا خورد اما ترجیح داد ری اکشنی نشون نده و نفسش رو حبس کرد.
پس درک جرعت کرد به لمس کردن گونهی نرم پسرک ادامه بده و دستشو تا پشت گردنش ببره. استایلز خیلی آروم سرشو چرخوند تا به چشمای سبز درک که در حال آنالیز جزئیات صورتش بود زل بزنه. فاصلهاشون هر ثانیه کمتر میشد و قلبشون توی سینه محکم تر میتپید.
گوشهی لبای درک برای پوزخندی بالا رفت وقتی که نگاهش به لبای باریک و صورتی پسرک افتاد.همون لبایی که همیشه درحال جویدنشون از سر اضطراب بود.
تعلل درک باعث شد چینی بین ابروهای استایلز بیفته و در طی حرکتی ناگهانی، نوک بینیشو به بینی درک مالید که این حرکتش باعث خندهی هردوشون شد.
انگشتای درک خیلی آروم پس گردن استایلز رو لمس کردن و با فشاری اونو جلوتر کشید و همین کافی بود تا لبای بی قرارشون به هم برسه.بوسه خیلی آروم شروع شد درحالی که لبهای تشنه روی هم لغزیدن، باهم درگیر شدن تا احساسات و کلماتی که هیچوقت بیان نشد رو به حرکت دربیارن.
گرچه استایلز کمی گیج و هیجان زده شده بود و نمیدونست که باید با دستهاش چیکار کنه، آیا درک از بوسشون خوشش میاد؟ نباید قبلش مسواک میزد؟
اما خیلی زود افکار کلافه کنندش بخاطر حس گرمی که قلبشو در برگرفت، محو شدن.مکث کوتاهی بین بوسشون افتاد تا نفس بگیرن و چند لحظهای طول کشید تا دوباره لبهای نمدارشون روی هم قراره بگیره. استایلط بالاخره تصمیمشو گرفت و دستاشو دور گردن درک انداخت، خودشو بالاتر کشید و لباشو به لبای تند درک که مزهی مشروب میداد مالید.
درک اما مزهی نمکی چیپس رو از روی لبای استایلز چشید و این براش خوشایند بود. دقیقا مثل شخصیت و چهره ی پسرک که بانمک و دوست داشتنی بود.بعد از دومین مکث استایلز سرشو عقب کشید و با چشمای گرد شده به درک زل زد: اوه...ما داریم چیکار میکنیم؟
درک که هنوز تو فکر ادامه دادن بوسه بود، با چشمای خمار و تبدارش به پسرک سرگشته، زل زد:هوم؟
قلب و مغز پسرک چشم عسلی تازه به کار افتاده بود و افکارش شروع کردن به جویدن مغزش"درک لعنتی مسته و مطمئنا فردا هیچی یادش نمیاد. منم مثل آدمای خراب و هول چسبیدم بهش و میبوسمش؟ خب عالیه! لعنت بهم"از روی تنه ی درخت بلند شد و با عجله گفت: من..من باید برم.
و درک رو اونجا تنها گذاشت و با سرعت ازش دور شد. بغض عجیبی بیدلیل به گلوش چنگ زد و چشماش خیس شد. چرا اینقدر حرکاتش احمقانه بود؟
خودشو درک نمیکرد.
چنگی به موهاش زد و خواست تکه سنگی که برای خودش روی شن ها لم داده بود رو شوت کنه. اما پاش از سنگ رد شد و تعادلش رو از دست داد و درنتیجه با باسن زمین خورد. نفس عمیقی کشید و آب دهنشو قورت داد تا بغضشو فرو ببره.
افکار منفیش به قدری زیاد بودن که باعث سردردش شدن.هوا سرد تر از قبل شده بود یا این استایلز بود که بخاطر احساسات ناشناختش داشت یخ میزد؟
بدنش میلرزید اما اهمیتی نداد و بالاخره بعد از چند دقیقه از جاش بلند شد. دستی به لباساش کشید تا از شن تمیزشون کنه و به سمت هتل راه افتاد. خداروشکر کلید دست خودش بود پس لازم نبود فعلا با درک چشم تو چشم شه و حماقتش رو برای بار صدم به یاد بیاره.
ولی واقعا کدوم کارش حماقت محض بود؟
اینکه بوسه رو شروع کرد؟ یا تموم کردنش؟
نمیتونست تصمیم بگیره که بخاطر کدوم حرکتش خودشو سرزنش کنه.زودتر از اونی که فکرشو میکرد به اتاقشون رسید. بعد از باز کردن در و وارد شدن به اتاق، کنار تخت تمام لباساشو کند و با شلختگی تمام همونجا روی زمین رهاشون کرد. خودشو روی تخت پرت کرد و پتوی سرد رو دور خودش پیچید. فقط میخواست بخوابه و همه چیز رو فراموش کنه، تا شاید بتونه از شر افکارش خلاص شه.
اما طولی نکشید تا تقه ای به در بخوره و اونو از جا بپرونه.
سریع از جا پرید و درو باز کرد. خواست با همون سرعت به تخت برگرده که درک شونه هاشو گرفت و اونو عقب کشید. لمس دستای گرم درک، استایلز رو توی جاش میخکوب کرد و چشماش با استرس به پنجرهی تاریک اتاقشون زل زد.-استایلز،اذیتت کردم؟
چرا آوای اسمش با شنیدنش از زبون اون اینقدر متفاوت و زیبا به نظر میومد؟-نه!
فقط همین یه کلمه رو به زبون آورد که البته مشخص بود که درک رو راضی نکرده.
یه دستشو دور شونه های استایلز پیچید و اونو از پشت به خودش چسبوند. اینجا بود که پسرک بخاطر خیس بودن لباسای درک هیسی کشید.
رفته بود تو دریا اونم با لباس؟
این سوالی بود که توی ذهن استایلز به وجود اومد.
درک پیشونیشو به سر استایلز چسبوند و موهاشو بو کشید اما حرفی نزد. استایلز هم چیزی نگفت و فقط همونجا وسط اتاق ایستادن بدون اینکه حتی از جاشون تکون بخورن.بالاخره بعد از مدتی درک تسلیم شد و بوسه ای به پشت گردن استایلز زد و در گوشش زمزمه کرد:
-متاسفم.و رهاش کرد تا به طرف حمام بره.
استایلز اما از جاش تکون نخورد و ناباورانه به دری که توی صورتش بسته شد زل زد."حالا فهمیدم کدوم کارم حماقت بود"
به خودش لعنتی فرستاد و برای دوم خودشو روی تخت پرت کرد و زیر پتو خزید.

YOU ARE READING
Bell Toll
Teen FictionGenre: Omegaverse, Fluff, Romance Couple: Sterek استایلز یه امگای دانشجوی سال چهارمی که همیشه سرش به کار خودشه و سعی میکنه با مشکلات روزمره و اورثینکاش کنار بیاد یکهو میفهمه که از یکی از همکلاسیای آلفاش به طرز عجیبی خوشش اومده و تصمیم میگیره برای او...