دوباره هردو توی ماشین نشسته بودن و راهشون رو ادامه میدادن.اینبار مقصد خونهی جان بود.
_باید منو برمیگردوندی خونه!
_مگه نگفتی مشتری ویژه داری؟دارم میرسونمت دیگه!
_مشتریم تو نبودی.
_حالا هستم.چه ایرادی داره بعد از یک ماه و…یه هفته باز بیای خونهم؟
ییبو از دقت جان به خنده افتاد و عصاش رو توی دستش جابهجا کرد.سرش رو سمت شیشه برگردونده و چیزی نگفت.هیچ مشکلی توی اون کار نمیدید ولی مغزش یک لحظه هم آروم نمیگرفت.گاهی به گذشته فکر میکرد و گاهی به آینده.چند روزی که با جان گذشته بود رو خوب به یاد داشت.همه چیز زیادی عادی و تکراری بود.چی شد که هردوشون به این نتیجه رسیدن؟
_باز که رفتی تو فکر!اگر حرفی داری بگو.
_حرفی نیست…
_پس چی؟بهم بگو چی تو سرت میگذره تا جوابتو بدم.
ییبو شونه بالا انداخته و رو بهش کرد.حواسش به مسیری که میرفتن بود و میدونست به خونهی جان نزدیکن و همین ذهنش رو بیشتر درگیر میکرد.شاید هنوز زیادی بچه بود که همهی افکارش دربارهی چیزی بودن که هیچ پاسخ و توضیحی براش نداشت.
_امروز بیشتر از اینکه با تو حرف بزنم با خودم حرف زدم.نمیخوای جوابمو بدی؟
_سوال دارم.
_خب بپرس!همین حالا گفتم اگر چیزی تو ذهنته بگو تا جوابتو بدم!
_آخه…میشه بیخیالش شیم؟
باز روشو برگردوند و برای عوض کردن بحث بیدلیل حرفشو ادامه داد:کیف وسایلمو نیاوردم…
_آره میدونم!کیفتو نیاوردی و من باور کردم مشتری داری.
با این که خودش به خنده افتاده بود رو به ییبو کرد و پرسید:زیادی احمق به نظر میام؟
ییبو تند تند سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت:نه!اگر کسی احمق باشه منم که همچین چیزی گفتم.
هردو خندیدن ولی جان نمیتونست کنجکاویش رو آروم کنه پس نیم نگاهی به ییبو کرده و پرسید:نمیخوای سوالتو بپرسی؟راستش کنجکاوم بدونم چی ذهنتو درگیر کرده.
_تو نمیخوای بیخیال شی؟
_نه!چرا باید بیخیال بشم؟
لب باز کرد جوابشو بده که ناگهان به یاد آورد خودش هم این رفتارو باهاش داشته.ابروهاش در هم گره خورده و دوباره روشو برگردوند.از کاری که کرده بود پشیمون بود و نمیخواست خودش توی اون وضعیت قرار بگیره.نمیخواست به زبون بیاره که هیچی از رابطه نمیدونه.نمیخواست بگه که همهی یک ماه گذشته رو به چیزی فکر کرده که هیچی ازش نمیدونه!توی سالهای گذشته کتابهای زیادی خونده بود،فیلمهایی که شبها با گوشیش پخش کرده و صداشون رو با دقت تمام شنیده بود و همهی چیزهایی که تو اینترنت پیدا میشد هیچ سودی براش نداشتن چون در این لحظه نمیتونست هیچکدوم رو به یاد بیاره تا راهی برای گرفتن پاسخش پیدا کنه.
_بهتره دیگه فکراتو بذاری کنار،رسیدیم!خسته نشدی این همه فکر کردی؟
باز چیزی نگفت ولی جان حس میکرد که ذهنش زیادی درگیره.میخواست خودش دلیلی برای این سکوتش پیدا کنه ولی چیزی به ذهنش نمیرسید.کنجکاو بود و میخواست همه چیز رو بدونه با این همه هیچی نگفت و با پارک کردن ماشینش توی پارکینگ پیاده شد.ییبو هم آروم در رو باز کرده و پیاده شد که جان خودش رو بهش رسوند و پیش از این که اون کاری کنه در رو براش بست.ییبو عصاش رو محکمتر توی دست گرفته و خواست چیزی بگه که جان دستش رو گرفت و آروم اون رو با خودش همراه کرد.سکوت بینشون هردو رو آزار میداد ولی اینبار ییبو،با حقیقتی ناشناخته روبرو شده بود.اون هیچی از چیزی که خواستهی خودش هم بود نمیدونست.
با رسیدنشون به آسانسور جان نگاهی به ییبو کرده و گفت:اگر نمیخوای بیای بگو!
_نه…میام.
شاید عجیب بود ولی کمکم داشت به این پی میبرد که میتونه ذهن ییبو رو بخونه.خودش هم باور نمیکرد ولی میتونست از رفتارش،حرکات دستاش و حالت صورتش ببینه که به مشکل بزرگی فکر میکنه.سرخوش از این دستآورد بزرگ لبخندی به پهنای صورت زد و همزمان با ورود به آسانسور ییبو رو هم با خودش جلو کشید و گفت:نمیخوام زیاد پیگیر بشم و خستهت کنم ولی حس میکنم داری به چیزی دربارهی من فکر میکنی.
بلافاصله سرشو پایین انداخت و با تردید لب زد:البته امیدوارم.
ییبو حس میکرد دستش رو شده و جان دیگه کاملا میدونه تو سرش چی میگذره ولی باز هم نمیخواست کم بیاره.شاید فکر درستی نبود چون بههرحال نابینایی کمبود بزرگی بود برای این که کسی بخواد وارد یه رابطهی عاشقانه بشه.شاید کار درست این بود که همه چیز رو بگه ولی هنوز دو دل بود و نمیدونست باید چه راهی رو بره.
چند دقیقه بعد هردو طبق معمول روزهایی که با هم توی اون خونه تنها میشدن توی راهرو ایستاده و به این فکر میکردن که به کدوم سمت باید برن!ییبو آرزو میکرد جان اصلا اون رو به سمت اتاقش راهنمایی نکنه درحالیکه جان اصلا نمیدونست برای چه کاری ییبو رو به خونهش آورده!با درموندگی به روبرو خیره شده بود و دنبال گزینهای برای انتخاب میگشت ولی هیچ چیزی پیدا نمیکرد.البته اگر افکار عجیب و غریبش رو دربارهی چشیدن مزهی لبهای ییبو کنار میزد.دستاش رو مشت کرد و با بیچارگی گامی به جلو برداشت که با رسیدن به در آشپزخونه فکری به سرش زد و گفت:میخوای بریم تو بالکن بشینیم؟دیروز بستنی و شیرینی تازه خریدم…
ییبو خوشحال از این که راهی برای فرار از افکار دیوانه کنندهش پیدا کرده سرش رو تکون داد و همزمان با جلو رفتنش گفت:آره حتما…
ولی هنوز چند گام بیشتر برنداشته بود که با صدای جان از حرکت ایستاد.
_برو سمت راست…
ناخواسته شوکی که بهش وارد شد رو بروز داده و با شگفتی پرسید:برم تو اتاقت؟
جان با نگاهی به در بالکن گوشهی نشیمن گامی به جلو برداشته و همونجور که بالکن خالی از هر چیزی رو نگاه میکرد گفت:اینجا هیچی نیست.زیاد خوشم نمیاد وقتی کسی میاد خونهم بزنه به سرش که فضای خصوصیمو خراب کنه.
_فضای خصوصی؟
_آره دیگه…بالکن اتاقم یه فضای خصوصی برای خودمه.
_خب پس…ما میتونیم همینجا بمونیم.
_تو فرق میکنی…ما از امروز وارد یه مرحلهی دیگه تو رابطهمون شدیم مگه نه؟
جان دقیقا چیزی رو گفته بود که تو سر ییبو میگشت.اونا وارد یه مرحلهی دیگه شده بودن ولی دقیقا چه تفاوتی با روزای قبل داشت؟ییبو این رو نمیفهمید!
_آره به گمونم درست میگی…
_پس برو تا منم یکم خوراکی بیارم و…
_ولی من تا حالا تو اتاقت نرفتم…
_اون روزی که…
_اون روز زیاد جلو نرفتم…
_خب؟
جان منظور ییبو رو متوجه نمیشد و ییبو از اون بدتر نمیفهمید چرا چنین چیزایی میگه!اون که نیاز به کمک نداشت پس چرا جوری رفتار میکرد انگار جان باید همراهیش کنه؟!با فکر به همراهی جان شگفتزده سر جاش تکونی خورد و به سمت در اتاق برگشت.دستش رو تو هوا تکون داد و همونجور که به جلو گام برمیداشت گفت:هیچی به کارت برس.من منتظرت میمونم.
با گامهای آروم خودش رو به در اتاق رسوند و با کشیدن دستش روی دیوار اتاق آروم آروم جلو رفت تا به کمد بزرگی که روز اول جان دربارهش گفته بود رسید.با یادآوری اون روز ابروهاش در هم شد و همین که بوی عطر جان توی بینیش پیچید سر برگردونده و گفت:اون روز گفتی فقط یه در و یه پنجرهست.چیزی از بالکن نگفتی!
جان که خیال میکرد بیصدا راه رفته از چارچوب در گذشت و با نگاهی به بالکن و دو صندلی راحتیای که با فاصله از هم اونجا گذاشته بود گفت:خب اون روز چیزی نبود.توی این یک ماه یکم زیادی فکر میکردم برای همین یکم خودمو مشغول کردم تا کمتر فکر کنم ولی…من که صدایی ندادم تو چجوری فهمیدی من اومدم؟
گوشهی لب ییبو بالا رفته و گفت:هنوزم مصرف ادکلنت بالاست…
جان که هیچ بویی حس نمیکرد سرش رو کج کرده و یقهی پیرهن خودش رو بو کرد.کم بود ولی نمیتونست بگه که حسش نمیکنه پس سر تکون داده و چیزی نگفت.پشت سر ییبو به دیوار تکیه داد و منتظر موند تا راه خودش رو بره که باز رو بهش کرده و گفت:ولی بوی شیرینی و خوراکی نمیاد!
جان با خنده تکیهشو از دیوار گرفت و همونجور که به سمت در اتاق برمیگشت گفت:یادم رفت بیارم…
ییبو هم با خنده سر تکون داده و دوباره به سمتی که جان گفته بود پنجره یا بالکنه راه افتاد.هیچ چیزی سر راهش نبود.جان راست میگفت که هیچ چیزی توی اتاقش نداره!با چند گام آروم ولی بلند به شیشهای رسید که میدونست اتاق رو از بالکن جدا کرده ولی هیچ در یا دستگیرهای حس نمیکرد.لحظهای شک کرد که راه درست رو اومده باشه برای همین کشیدن دستش روی شیشه رو ادامه داد و چند گامی به سمت چپ برداشت که بالاخره تکون خوردن شیشه رو زیر دستش حس کرد و آروم اون رو هل داد.در باز شد و صدای شلوغی شهر گوشش رو پر کرد.لبخند روی لبش نشست و آروم جلو رفت.دستش رو جلو گرفت تا زودتر جایی برای نشستن پیدا کنه که به صندلی گهوارهای رسید.زیر دستش آروم تکون خورد و لبخند روی لبش رو پررنگتر کرد ولی میدونست که با نشستن روی اون سرگیجه میگیره پس باز هم دنبال صندلی دیگهای گشت که این بار صندلی راحتی چوبی رو پیدا کرد و آروم به تکیهگاهش دست کشید.دوتا بالشتکی که کنار هم روی صندلی جا گرفته بود راضیش کرد تا روی همون صندلی بشینه.بالاخره با جا گرفتنش روی صندلی تونست عصاش رو کنارش بذاره و گوش به صدای اطرافش بسپاره.شاید دیگرون از صدای شهر فراری بودن ولی ییبو با شنیدن اون صدا جون میگرفت.
_بفرمایید خوراکیهای خوشمزه…
با صدای جان سرش رو برگردوند و اینبار بوی شیرینی رو حس کرد.با همون لبخندی که روی لبش بود بوی شیرینی رو دنبال کرد تا به روبروی خودش رسید و صدای برخورد ظرف با شیشهی میز روبروش رو شنید.تکیهشو از صندلی گرفت و خودش رو برای برداشتن شیرینی آماده کرد که جان پرسید:چرا اینجا ننشستی؟
میدونست دربارهی اون یکی صندلی حرف میزنه پس بی اون که تغییری توی حالت خودش بده یه شیرینی برداشت و اونو به بینیش نزدیک کرد.همونجور که از بوی خوبش لذت میبرد گفت:چیزایی که تکون میخورن باعث سرگیجهم میشن.بچه که بودم با ماشینم همین مشکلو داشتم ولی به مرور عادت کردم.
جان که عاشق اون صندلی بود سرخوشانه روش لم داده و گفت:چه بهتر؛این یکی برای خودم میمونه.
ییبو سر تکون داده و گازی از شیرینی زد.زمان زیادی از آخرین باری که شیرینی خورده بود میگذشت.شاید همون روزهایی که به خونهی جان رفت و آمد داشت.
_مگه چه مزهای داره که اینجوری میخوری؟
ییبو که بیتوجه به اطرافش داشت از مزهی خوب شکلات و خامهی روی شیرینی لذت میبرد رو برگردونده و پرسید:مگه چیکار کردم؟
شک داشت ییبو متوجه رفتار خودش نشده باشه ولی اون خامه و شکلاتی که لب بالاییش رو پوشونده بودن نشون میداد زیادی از خوردنش لذت میبره.از دیدن چهرهی شگفتزدهش خندید و ناخودآگاه دست دراز کرد تا خامه رو از روی لبش پاک کنه ولی میون راه پشیمون شد و با برداشتن دستمال کاغذی از توی جعبهای که با خودش آورده بود دوباره دستش رو جلو برد و گفت:تا چند لحظه پیش فک میکردم دارم آگهی تبلیغاتی میبینم ولی حالا انگار یه بچهی شکمو جلوم نشسته.اینو بگیر لبتو تمیز کن.
ییبو دست جلو آورد و جان دستمال رو توی دستش گذاشت ولی دید که پیش از کشیدن اون روی لبش همهی خامهای که باقی مونده رو به زبونش پاک کرده و یک بار دیگه غرق لذت شد.با وجود تصوراتی که توی سرش شکل میگرفت اخم میون ابروهاش نشست و چند بار با خودش تکرار کرد:این کارا بچهگانهست…این روی بامزهشو تا حالا ندیده بودم.چقدر شیرین و خور…بهتره بهش فکر نکنم…
_داری به چی فکر میکنی؟
با صدای ییبو به خودش اومد و با عجله گفت:هیچی چیز خاصی نبود…
_پس چیز خاصی بوده ولی نمیخوای بگی!
ترجیح داد هیچی نگه ولی لبخند ییبو باز همون افکار رو به ذهنش برگردوند و این بار اونا رو آروم به زبون آورد:تا حالا این روتو ندیده بودم.مثل بچهها شدی…
همین بس بود!نباید چیزی بیشتر از این به زبون میاورد وگرنه تصویر بدی از خودش توی ذهن ییبو میساخت و این چیزی نبود که اون بخواد.ییبو که تازه خوردن شیرینیشو تموم کرده بود سر تکون داد و همونجور که لبشو با دستمال توی دستش پاک میکرد گفت:کودک درونمه!همه یه کودک درون دارن!اینو جاهای زیادی خوندم.
_چی نوشتن دربارهش؟
_تخصصی بگم؟
با یادآوری همهی چیزهایی که تا اون روز ازش شنیده بود زود دستشو تو هوا تکون داده و با صدای بلند و شتابزده گفت:نه نه بهتره اصلا سختش نکنی.من اونقدرا که باید آدم باهوشی نیستم.
_چجوری میشه باهوش نباشی؟مدیر یه شرکت به اون بزرگی هستی!
بلافاصله انگار چیزی رو به یاد آورده باشه حرفشو عوض کرده و پرسید:راستی تو شرکت چیکار میکنید؟
جان شگفتزده ابروهاش رو بالا داده و پرسید:میخوای بگی نمیدونی تاییو کجا کار میکنه؟
_میدونم چه کاری داره ولی برام مهم نبود بدونم کجا کار میکنه.اون همیشه سرش تو عدد و رقم بوده هنوزم همینجوره.هیچ چیز دیگهای نمیبینه که بخواد به زبون بیاره.
با چیزی که توی سالهای دوستیش با تاییو دیده بود به آسونی میتونست حرف ییبو رو تایید کنه.تاییو هرگز هیچ چیزی جز عدد و رقم نمیدید و شاید همین هم باعث میشد تنها بمونه!
_راست میگی!یه جورایی میشه گفت تنها دوستش تو شرکت منم…
_نگفتی کار شرکت چیه؟!
_معماری،نقشه کشی ساختمان…هر چیزی که به ساختن خونه و ساختمون ربط داشته باشه.
_اینجا هم کار شرکت شماست؟
با نگاه به روبرو که ساختمونهای بلند همهی چشمانداز رو پر کرده بودن گفت:نه اینجا اولین خونهایه که تونستم با پول خودم بگیرم.اون روزا شرکتمون هنوز اونقدر بزرگ نبود…
_پس خاطرههای زیادی اینجا داری!
به اطرافش نگاه کرد و سر تکون داد.اونجا خاطرات تلخ و شیرین زیادی داشت که هنوز نمیخواست بیشتر اونا رو به یاد بیاره ولی با بودن ییبو بسیاری از اونا پیش چشمش زنده میشدن چرا که مغزش هنوز در حال مقایسه بود.نتیجهی این مقایسه رو میدونست ولی نمیتونست دست از آزار دادن خودش بکشه.
_باز که رفتی تو فکر!مگه نگفتی بستنی داری؟
به خنده افتاد و از روی صندلی بلند شد ولی پیش از این که باز به اتاق برگرده رو به ییبو کرده و پرسید:چجور بستنیای میخوای؟
_باید سفارش بدم؟
_میتونی بگی چی دوست داری!
_بستنی چوبی شکلاتی!
_همین؟
_آره همین.
آروم سر تکون داد و به اتاق برگشت.با شتاب از اتاق بیرون رفت و خودش رو به آشپزخونه رسوند.بی اون که زمان فکر کردن به خودش بده از توی یخچال ظرف بستنی مخصوص خودش رو بیرون آورد و کمی ازش رو توی ظرف کوچیکی ریخت.دوباره بستنی رو توی یخچال گذاشت و اینبار از میون بستنیهای مختلفی که همون روز صبح خریده بود یه بستی چوبی شکلاتی برداشت و بعد از برداشتن ظرف خودش به سمت اتاق برگشت ولی همین که به در بالکن رسید ییبو رو دید که با تکیه به لبهی بالکن پشت بهش ایستاده و گاهی سرش رو تکون میده.با فشردن در اون رو باز کرده و با چند گام خودش رو به ییبو رسوند.کنارش ایستاد و بستنی رو به دستش داد و به رسم دوستی گفت: اگه میخوای برات بازش کنم…
ولی ییبو که از این کارا خوشش نمیومد سرش رو بالا انداخت و همونجور که پوستهی بستنی رو باز میکرد گفت:نه ممنون خودم میتونم این کارا رو انجام بدم.
جان از چیزی که گفته بود پشیمون شد و فقط سرشو تکون داد.ظرف توی دستش رو جلوش گرفت و خواست شروع به خوردن کنه که چشمش روی حرکات ییبو قفل شد.آروم و با دقت با دندوناش شکلات روی بستنی رو شکست و همه رو با دقت و ظرافت از بستنی جدا کرده و خورد.کش اومدن لب جان همزمان شد با لبخند سرخوشانهی ییبو.دیدن اون صحنه زیادی جذاب بود چرا که همه چیز تازه و ناشناخته بود.اون لبخند کودکانه و ذوقی که از رسیدن به بستنی شکلاتی بعد از خوردن اون همه شکلات توی چهرهش دیده میشد چیزی بود که به یاد نداشت تا اون روز دیده باشه.دیگه حتی از یاد برد که برای خودش هم بستنی آورده.شاید دیدن صحنهی لیس زدن بستنی چیز ساده و بچهگانهای بود ولی وقتی ییبو اون کار رو با لذتی وصف ناپذیر انجام میداد جوری که اون حس خوشایند رو میشد توی تکتک اجزای صورتش دید؛همه چیز معنای دیگهای پیدا میکرد.این دیگه نمیتونست کودک درون باشه!برای جان که چیزی فراتر از همهی احساسات بود.دندوناش به هم فشرده شد و دستی که قاشق رو میون خودش گرفته بود مشت شد.ییبو با کودک درون خودش خوش بود و جان کنارش داشت با احساسات عجیبی که وجودش رو گرفته بودن دست و پنجه نرم میکرد.دیگه حتی نمیتونست نگاه از لبای ییبو برداره.صدایی درونش مدام تکرار میکرد:خوش به حال اون بستنی!
همین که برای بار سوم زبون ییبو روی لبش کشیده شد تا بستنی رو پاک کنه به خودش اومد و اون افکار زننده رو کنار زد ولی تا خواست به چیز دیگهای فکر کنه لب پایین ییبو میون لب بالایی و دندونشاش کشیده شد و تصویر عجیب دیگهای ساخت.دیگه نتونست همونجا بمونه.با شتاب پشت به ییبو کرده و قاشقی از بستنی رو توی دهن خودش فرو کرد.چند بار نفس عمیق کشید و تند تند اون بستی سرد و جوید تا شاید مغزش یخ بزنه و دیگه به چیزهایی که نباید فکر نکنه ولی انگار فکر کردن به ییبو تاثیر خودش رو گذاشته بود که حالا حتی کوچکترین صداها رو هم میشنید.حتی شنیدنش هم بس بود تا باز به این فکر کنه که میخواد یک بار هم که شده مزهی اون لبا رو بچشه!دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره.ناخودآگاه باز به سمت ییبو برگشت و اینبار دید که باقیموندهی بستنی رو توی دهنش فرو کرده و لباش دور چوب بستنی جمع شدن.خودش هم باور نمیکرد تا این اندازه سست باشه ولی حسی که اون لحظه داشت رو حتی نمیتونست با هیچ زمان دیگهای مقایسه کنه.با بیچارگی چشم بست و ظرف بستنی رو به هر سختی که بود روی میز پشت سرش گذاشت.دستاش رو مشت کرده و سعی در آروم کردن خودش داشت ولی خشمی که تازه جاشو به احساسات دیگه داده بود به جای خفه کردن صدای چندشآوری که توی ذهنش میپیچید از میون لباش راهی برای برون ریزی پیدا کرده و ناخواسته با صدای بلند غرید:بس کن دیگه!
ییبو که تازه خوردن بستنی شکلاتی خوشمزهش رو به پایان رسونده بود با شگفتی دستاش رو لبهی بالکن گذاشته و پرسید:چیکار کردم؟
جان که دیگه نمیدونست باید چیکار کنه دست دراز کرده و چوب بستنی رو به همراه پوستهش از دست ییبو گرفت و همونجور که اونا رو توی دستش له میکرد زیرلب به غرغرش ادامه داد:کودک درونت داره کار دستم میده!دیگه حق نداری اینجا بستنی بخوری!
با دیدن ظرف شیرینی و یادآوری اون خامهای که لب ییبو رو پوشونده بود دست دراز کرده و اون رو هم برداشت و ادامه داد:شیرینی هم همینطور…اصلا…اصلا مصرف این همه قند خوب نیست.حال آدمو بد میکنه…
به سختی به سمت در بالکن پا تند کرده و همین که ازش گذشت با شتاب خودش رو به آشپزخونه رسوند.هر چیزی که توی دستش بود رو روی پیشخوان رها کرد و به سمت سرویس بهداشتی دوید.همین که جلوی روشویی ایستاد آب رو باز کرد ولی فکری که در دم ذهنش رو درگیر کرد جلوش رو برای انجام هر کاری گرفت.چرا اینقدر زود به این حال افتاده بود؟چرا نمیتونست افکارش رو کنترل کنه؟مگه اولین بارش بود که با کسی تنها میشد؟میتونست برای این باشه که زمان زیادی از آخرین رابطهش میگذشت؟اصلا آخرین بارش کِی بود؟
_وای دارم دیوونه میشم…
_حالت خوبه؟
با شنیدن صدای ییبو درست پشت سرش ترسیده به سمتش برگشت و با چشمهای گرد شده بهش خیره شد.دیگه هیچ نشونهای از اون کودک درون توی چهره و رفتارش دیده نمیشد و جاش رو نگرانی و ترس گرفته بود.
_من کار بدی کردم که از دستم عصبانی شدی؟
_نه…
تنها چیزی که میتونست بگه همین بود.ییبو هیچ کاری نکرده بود که دلیلی برای عصبانیت باشه.جان از خودش و افکارش خشمگین بود ولی نتونسته بود این حس نفرتانگیز رو درون خودش نگه داره.
_پس چی؟اگر چیزی شده بگو!
به سختی تکیهشو از روشویی گرفت و همونجور که جلو میرفت گفت:چیزی نشده ولی…راستشو بخوای فکر میکنم بهتره بری…
_برم؟پس واقعا یه چیزی شده!چرا برم؟تو که گفتی…
با درموندگی دستگیرهی در رو توی دستش فشرده و غرید:من گفتم…آره من زیاد حرف میزنم ولی حالا فکر میکنم بهتره بری چون…حالم زیاد خوب نیست و…
ییبو از صدای جان همه جور حسی رو دریافت میکرد ولی هرچی فکر میکرد دلیلی برای هیچکدوم پیدا نمیشد برای همین هم نتونست اونو رها کنه.دست دراز کرده و بازوش رو گرفت.جان خواست خودش رو کنار بکشه که ییبو گفت:اگر میخوای برم باشه میرم ولی قبلش باید دلیلشو بدونم.میخوام بدونم دلیل این رفتار یهوییت چیه!؟اگر من کار بدی کردم بهم بگو…
جان به سمت نشیمن رفت و ییبو هم دنبالش کشیده شد.همین که به کاناپهها رسیدن ییبو آستین پیرهن جان رو توی مشتش فشرد و گفت:نمیتونم اینجوری ولت کنم.خواهش میکنم بگو چی شده؟!از من عصبانی شدی؟
_گفتم که نه!
_پس از کی عصبانی هستی؟
_خودم…ولم کن و برو…
_نگرانیت برای چیه؟
اینبار جان از ییبو عصبانی بود که رهاش نمیکرد.چرا اون هرگز نمیفهمید که بعضی چیزها رو نمیشه به زبون آورد؟
_بس میکنی یا نه؟من مشکلی ندارم فقط میخوام یکم تنها باشم.
_من اونقدرا نادون و خنگ نیستم.اگر نمیخوای بگی مشکلی نیست…
_پس برو دیگه!
_ولی با نگفتنش چیزی درست نمیشه.چیزی که حال خوبتو اینجوری خراب کرده چیز کمی نمیتونه باشه!اگر من نمیتونم بهت کمکی بکنم میرم ولی بهتره دربارهش با یکی حرف بزنی.
همین که دست ییبو از پیرهنش جدا شد پشیمونی همهی وجودش رو گرفت.برگشت و پیش از این که ییبو ازش دور بشه دستش رو گرفت.پشت بهش ایستاده بود و نمیتونست چهرهشو ببینه ولی با فشرده شدن دستش گوشهی لبش بالا رفت و دل به دریا زد.نفس عمیقی کشیده و گفت نمیتونم با کسی دربارهش حرف بزنم.از حسی که دارم میترسم ولی نمیتونم…نمیدونم چجوری بگم…حس میکنم کارم غلطه،فکرم از اون بدتر؛ولی نمیتونم باهاشون کاری کنم.
ییبو حس میکرد جان آمادهست تا چیزی که توی ذهنشه رو بگه ولی هنوز چیزی جلوشو میگرفت.از سر کنجکاوی نه،از سر دلسوزی میخواست دلیل این حالش رو بدونه چون با شنیدن صدای لرزون جان و حس بدی که ازش میگرفت دل خودش هم به درد اومده بود.آروم به سمت جان برگشته و پرسید:چه کاری ازم بر میاد؟اگر بتونم بهت کمک کنم…
_فکر نمیکنم کاری بشه کرد…
_باشه!هیچ کاری نمیکنیم ولی میشه اینجا بمونم؟
جان دلیل این خواستهی ییبو رو نمیفهمید برای همین با تعجب سرشو جلو آورد و پرسید:چرا میخوای بمونی؟
_تو چرا میخوای برم؟
این رو نمیتونست بگه.کاری کرده بود که دیگه نمیتونست دلیلش رو به زبون بیاره برای همین هم خودش رو عقب کشید و هیچی نگفت.ییبو هم از فرصت استفاده کرده و اون رو با خودش همراه کرد.هردو کنار هم روی کاناپه نشستن و جان بیتوجه به همه چیز چشم به ییبو دوخت.حالا دیگه اون حس چند دقیقه پیش رو نداشت ولی از یه چیز نمیتونست بگذره.حسی که گویا تازه باهاش آشنا شده بود کنترل بدن و زبونش رو در دست گرفت و همونجور که خودش رو به ییبو نزدیک میکرد گفت:میشه بغلت کنم؟
ییبو دلیل این رو هم نمیدونست ولی خودش هم بهش نیاز داشت.شاید این میتونست گامی به سوی پیشرفت این رابطه باشه.پس چرا باید ردش میکرد؟
_آره…
به سمت جان چرخید و دستاش رو باز کرد.جان دستاش رو پشت گردن ییبو گذاشت و اون رو به سمت خودش کشید.همین که سر هردو روی شونهی دیگری نشست دستاشون دور تن همدیگه پیچیدن و دست نوازشگر جان روی موهای ییبو نشست.آرامشی که از اون نوازش میگرفت رو با لبخندی روی لبش و نوازش پشت جان نشون میداد.
جان هم اون آرامش رو با همهی وجودش حس میکرد.شاید افکارش زیادی پیش رفته بودن و ذهن ناآرومش هنوز خودنمایی میکرد؛شاید این آغوش در برابر چیزی که توی ذهنش میگشت هیچ بود ولی خودش هم میدونست که اون افکار درهم و برهم از ذهن و دل درموندهش سرچشمه میگیرن.بهترین راه برای درست کردن این وضعیت نابهسامان آروم موندن و آروم گام برداشتن بود.برای روز اول این رابطهی نوپا همین آغوش آرامشبخش بس بود تا کمکم در دل هردو رو به روی هم باز کنه…
*
مثل هر روز صبح پنجره رو باز کرده و از گرمای زندگیبخش خورشید دم صبح به همراه صدای آواز پرندهها لذت میبرد.روز خوبی بود که آغازی به اون زیبایی داشت.این رو به خوبی میتونست حس کنه.بعد از مدتها میخواست روز تعطیلشو بیرون از خونه بگذرونه.حتما خیلی بهش خوش میگذشت.
_داری به چی فکر میکنی؟
با صدای مهربون و کنجکاو مادرش لبخندی زده و روشو به سمتش برگردوند.هیچی نگفت تا جلوتر بیاد.میدونست که بالاخره فرصتی پیدا کرده تا دربارهی حال این روزاش پرس و جو کنه پس همهچیز رو به خودش سپرد.صدای گامهای آروم و محتاطش نشون میداد چیزی رو با خودش آورده.شاید خوراکی باد شاید هم صبحانه!ولی اون که صبحانه خورده بود!
_من صبحونه خوردم…
_میدونم.برات یکم آبمیوه آوردم.بخور ببین خوب شده؟!
همین بس بود تا توی ذهن خودش هزاران میوهی نامربوط رو با هم ترکیب و مزهی عجیب و غریبی که میتونستن داشته باشن رو تصور کنه!شاید کار عاقلانه این بود که خودشو کنار بکشه و از اون اتاق فرار کنه ولی تلاش مادرش برای درست کردن اون آبمیوه ارزش بیشتری داشت.هوا رو به سینهش کشید و با دستش به سمت دیگهی پنجره اشاره کرد و گفت:بشین همینجا مامان!
دیگه اونقدر نزدیک شده بود که درجا همون کار رو انجام داد و بشقابی که لیوان آبمیوه رو به سختی روش نگهداشته بود سمت ییبو گرفت.هنوز شک داشت ولی چارهی دیگهای نداشت.با یه جرعه اتفاق بزرگی نمیافتاد.البته اگر میتونست به یه جرعه بسنده کنه.دست دراز کرد و همین که لیوان توی دستش قرار گرفت اونو محکمتر گرفت و گفت:امیدوارم میوههاشو بشناسم!
_نترس.دیروز تاییو همهی میوههای ناشناخته رو خورد.چیزی ازشون نموند که بخوام با این ترکیب کنم.یکم پرتقال و انبهست.
یکم خیالش راحت شد و لیوان رو به لبش نزدیک کرد ولی پیش از این که چیزی از اون آبمیوه بنوشه با کنجکاوی پرسید:تاییو اینجا چیکار داشت؟
صدایی از مادرش نشنید و لحظهای نگران شد.نه برای مادرش؛برای خودش نگران بود چون میدونست این سکوت نشونهی کنجکاوی مادرشه.حتما اون آبمیوه یه ایرادی داشت ولی اینو پیش از خوردنش متوجه نمیشد چون مادرش هرگز خودش رو لو نمیداد.اخم کرده و به جای خوردن آبمیوه اونو بو کشید.ترکیب پرتقال و انبه رو حس میکرد ولی بوی دیگهای هم بود که نمیتونست درست تشخیصش بده.
_چی قاطیش کردی مامان؟
_چیزی نیست.خوشمزهس یکم ازش بخور!
_راستشو بگو!
_بچه نشو دیگه چرا لج میکنی؟
_من لجبازم یا شما؟
_من!حالا امتحانش کن.خوشمزهس…
دیگه هیچی نگفت و کمی از اون آبمیوه رو مزه کرد.درجا مزهی گیلاس رو حس کرده و دستش رو پس کشید.لیوان رو به مادرش برگردونده و غر زد:مامان!این چیه!؟
_همش یکم گیلاس قاطیش کردم چیزی نشده که.
سعی میکرد خودشو آروم نگه داره وگرنه حالش به هم میخورد با این حال ابرو در هم کشیده و به غر زدن ادامه داد:چیزی نشده؟مامان این چه کاریه با ما میکنی؟
_کار خوبی میکنم.شما سلیقه ندارید!
_ما؟کدوم ما؟
با یادآوری این نکته که دیروز تاییو اونجا بوده دم عمیقی گرفت.خودش رو جلو کشید و شگفتزده گفت:نگو که به اونم از این ترکیبای اعجابانگیز دادی!وقتی میرفت هنوز زنده بود؟
ناخودآگاه چنین چیزی پرسید چون که خودش اصلا حال خوبی نداشت با این حال نمیخواست مادرش رو نگران کنه.هرچند انگار اون اصلا نگران نبود.
_نگران تاییو نباش.اون تا منو نکشه هیچیش نمیشه ولی خب منم بلدم چجوری به حسابش برسم.
_مجبورش کردی از این ترکیبا بخوره؟
_نه!دلش میخواست از اون میوههای ناشناخته با خودش ببره منم مجبورش کردم چندتا گیلاس بخوره!
_حالا ما بچهایم؟گمون نکنم این ربطی به سن و سال داشته باشه!
_کمتر منو مسخره کن.آبمیوهتو بخور وگرنه نمیذارم از در بری بیرون.
_مامان!ما چه گناهی کردیم؟
_شما گناهی نکردید…
لحنش در دم عوض شد و مثل کسی که رازی رو به زبون میاره صداش رو پایین آورد.
_یکم بیشتر از نیازمون گیلاس داشتیم.نمیدونم چیکارشون کنم!
_بریز دور مامان!چیه این میوهی جهنمی که تو خونه نگه داشتی؟
حالش اصلا خوب نبود و به سختی تندتند نفس کشید تا حالش کمی جا بیاد.خوشحال بود که مادرش متوجه حالش نشده.
_شما سلیقه ندارید وگرنه خودم دوست دارم.
_نوش جونت خب همهشو خودت بخور.با ما چیکار داری؟
_دارم میگم زیاد داریم.
_خب چرا؟درخت گیلاس کاشتی تو حیاط؟
سنگینی نگاه مادرشو حس کرد و شونه بالا انداخت.با بیچارگی لیوانو به لبش نزدیک کرد ولی همین که همون بو به بینیش رسید دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و عوق زد!
_چرا ادای زنای باردارو در میاری؟یه لیوانه،بینیتو بگیر و سر بکش تمومش کن!
لیوان رو با شتاب جلوی خودش لبهی پنجره گذاشته و نالید:وای اصلا نمیتونم…حالم بده!تاییو چجوری…
از تصور خوردن اون همه گیلاس دوباره حالش به هم خورد که اینبار دو دستی جلوی دهنشو گرفت و از بینی نفس عمیق کشید.
_باشه حالا!این چه وضعشه؟حالمو به هم زدی!
تندتند سرشو تکون داد که نشون بده حال خودشم به هم خورده و به سختی جلوی خودشو گرفته تا وضع از اون بدتر نشه.مادرش که حال بد اونو دید سرشو با تأسف تکون داد و بالاخره لیوان رو از جلوش برداشت.اونو به لب خودش نزدیک کرد و کمی ازش نوشید.مزهی بدی نداشت.اتفاقا خوشمزه شده بود!نگاهش رو به ییبو داد و اون رو در حالی دید که سرش رو از پنجره بیرون بره و نفسهای عمیق میکشه.اخم کرده و خودش رو جلو کشید.اولین بار بود چنین واکنشی رو ازش میدید.دیگه داشت نگران میشد که نکنه مسموم شده باشه ولی تا لب باز کرد چیزی بگه ییبو توی همون حالت غر زد:بریزشون دور!
لیوان رو تا ته سر کشید و همین که اون رو دوباره توی بشقاب برگردوند ابرو بالا انداخته و گفت:نمیشه!هدیهست.
_کدوم دیوونهای گیلاس هدیه میده؟
_دوستپسرم!
_دوستپسرت کیه دیگه؟
در دم یادش افتاد که مادرش کیو میگه و سرش رو به سمتش برگردوند.راست نشست و با شگفتی پرسید:دوستپسرت بهت گیلاس هدیه داده مامان؟کدوم آدم عاقلی این کارو میکنه؟باهاش کات کن!
_خودت گفتی آدم خوبیه.
_من اشتباه کردم.کسی که به جای حلقهی نامزدی و ازدواج گیلاس هدیه میده حتما مشکل داره!
چهرهی شگفتزدهی ییبو به اندازهای بامزه و خندهدار شده بود که نتونست جلوی خودشو بگیره و با صدای بلند به خنده افتاد ولی ییبو کاملا جدی داشت به دیوونه بودن اون آدم فکر میکرد و نتونست سکوت کنه.دمی گرفت و گفت:دارم جدی میگم مامان!یعنی چی که گیلاس آورده برات؟!مطمئنی همه چیز سر جاشه؟میخوای به تاییو بگم یه بار بره دیدنش؟شاید…
_چرا شلوغش میکنی پسر؟نگران چی هستی؟مرد خوبیه مطمئن باش.منحرفم نیست فقط انگار تو خونهی مادرش یه درخت گیلاس هست…یکم ازش برای من آورد چون میدونست دوست دارم ولی خب از اونجایی که شما دوتا به پدرتون رفتید و همیشه باید برعکس من باشید چیز زیادی ازش خورده نشد.منم که نمیتونم صبح تا شب گیلاس بخورم.
_اصلا چه ربطی داره؟مگه مادرش تو جنگل زندگی میکنه که درخت…
باز داشت بهش فکر میکرد و حالش بد میشد.دست روی سینهش گذاشته و نمایشی چندبار سرفه کرد ولی داشت حال بدش رو پشت اونا پنهان میکرد!
اون همه نفرتی که پسراش از این میوه داشتن رو نمیفهمید.سالها با اونا زندگی کرده بود ولی هرگز نمیتونست دلیل این حس عجیبشون رو پیدا کنه.تاییو کمی بهتر از ییبو بود و میشد باهاش کنار اومد ولی این پسر همیشه آروم در مواجهه با چنین چیز سادهای از این رو به اون رو میشد.کسی که همیشه آروم و منطقی رفتار میکرد اگر کمی از این میوهی خوشمزه رو مزه میکرد تبدیل به کسی میشد که از شدت درد عقلش رو از دست داده و هیچ درکی از محیط اطرافش نداره!رفتارش با همیشه فرق داشت و اون رو وادار به خنده میکرد ولی در همون حال سوالی به ذهنش اومد که نمیتونست نپرسه پس باز خودش رو جلو کشیده و گفت:تو کاری به این چیزا نداشته باش.نمیخوای از خودت بگی؟من اومده بودم تا یکم با هم حرف بزنیم ولی ببین چیکار کردی!هیچی از چیزایی که میخواستم بپرسم یادم نموند.
ییبو که تازه کمی به خودش اومده بود و داشت آسونتر نفس میکشید خوشحال از عوض شدن موضوع سرش رو کج کرده و پرسید:چی میخوای بپرسی؟
_چیزای زیادی بود ولی یادم رفت.اصلا ولشون کن؛میخوای بری بیرون؟
همین که دوباره بهش یادآوری شد با جان قرار داره لبخند به چهرهش برگشت و با تکون دادن سرش گفت:آره قرار دارم…
با این که حالش خوب شده بود ولی نتونست سکوت کنه و با چهرهای درهم رو به پنجره کرد و گفت:میتونی دوستپسرتو به صرف یه ترکیب وحشتناک دیگه از هر میوهای با…همین میوهی ترسناک دعوت کنی.
این حالت ییبو رو خیلی دوست داشت و امیدوار بود کسی که وارد زندگی پسرش میشه هم همهی جنبههای این پسر رو بشناسه و دوستشون داشته باشه.
_حتما همین کارو میکنم ولی یادت نره که حتما بهش بگی…
_چیو؟به کی بگم؟
_اونی که باهاش قرار داری.
ابرو در هم کشیده و با تردید پرسید:مگه میدونی با کی قرار دارم؟
نگاهش رو به چهرهی مضطرب ییبو دوخت.از زمانی که تاییو چیزهایی رو دربارهی جان و ییبو براش گفته بود تازه دلیل رفتار عجیب اون روزهاش رو میفهمید.از ته دلش شاد بود که ییبو همراهی برای خودش پیدا کرده و امیدوار بود که همیشه همونجور بمونه.ییبو بعد از سالها زندگی یکنواخت به یکم هیجان و شادی نیاز داشت.اون ارزش زندگی بهتری رو داشت که هرگز نتونستن بهش بدن.
_گفتم که تاییو دیروز اینجا بود!
ییبو دلخور و ناامید چهرهای غمزده به خودش گرفته و نالید:پسرت زیادی دهنلقه مامان!میخواستم خودم بهت بگم.
_خب حالا خودت بگو.تاییو که چیز زیادی نگفت بهم.فقط شنیدم یه دوست…بهتره بگم دوستپسر پیدا کردی!راستش نمیدونم چی باید بگم.تا حالا به این فکر نکرده بودم که پسرم یه روزی یه پسرو بهم معرفی میکنه و میگه این دوستپسرمه!
خوب میدونست مادرش چی میگه.اون همیشه موقع خوندن یه رمان عاشقانه آرزو میکرد که پسراش هم این روزها رو تجربه کنن و همیشه با هم برنامهریزی میکردن که اولین برخوردشون با دختری که تاییو به خونه میاره چجوری باشه ولی هرگز به چنین چیزی فکر هم نمیکردن.با شرمندگی سرش رو پایین انداخته و لب زد:ببخشید…
_نه اصلا این حرفو نزن.تو کار اشتباهی نکردی ولی خب…اشتباه من بود که به تو و علایقت فکر نکردم.
روشو برگردوند و با یادآوری سالهای گذشته ادامه داد:تو همهی این سالا که تو و تاییو جلوی چشمم بزرگ شدین و سر کار رفتین آرزو میکردم بتونید خانوادهی خودتونو داشته باشید.همیشه آرزوم بود اون چیزایی که من نتونستم بهتون بدم با اومدن یه دختر تو زندگیتون جبران بشه ولی نمیدونستم که تاییو حتی از ما هم جدا میشه و همهی زندگیشو با کارش پر میکنه تا جایی که هیچ جایی برای یه آدم دیگه نمونه!تو هم هیچوقت از این چیزا باهام حرف نزدی!نمیدونم چرا حتی یک لحظه هم به این فکر نکردم که شاید خواستهی متفاوتی داشته باشی…
_خودمم بهش فکر نکرده بودم.
این حرف ییبو علامت سوالای زیادی رو توی ذهنش پدید آورد و باعث شد که با کنجکاوی خودش رو بهش نزدیک کرده و بپرسه:پس چی شد؟از اول بگو ببینم!
بالاخره لبش به لبخند باز شد و به اولین برخوردشون فکر کرد.کمی جلوتر رفت که همه چیز براش عجیب و شگفتانگیز شد.واقعا چجوری این رابطه شکل گرفت؟خودش هم نمیدونست دقیقا چی شده برای همین شونه بالا انداخت و گفت:واقعا چیزی نشد.هنوزم چیز خاصی اتفاق نیافتاده.
_منظورت چه اتفاقیه؟
شدت کنجکاوی مادرش رو از صدای هیجانزدهش حس میکرد ولی هیچ جوابی نداشت.یک هفته گذشته بود و هنوز هیچی از روند یه رابطهی عاشقانه نمیدونست.
_مامان!؟
_جانم؟
_یه سوال دارم؛شایدم دو…یا چندتا…
_بپرس…
_نمیدونم از کجا باید شروع کنم.
_اولین چیزی که تو ذهنت میادو بگو.
_من اصلا هیچی از رابطه نمیدونم…
لحظهای گیج شد.نگاهش روی چهرهی درموندهی ییبو قفل شد و ذهنش هزاران هزار راه رفت تا شاید بتونه به پسرش کمک کنه ولی در پایان لب باز کرده و پرسید:دقیقا چیو میخوای بدونی؟
_همه چیز…خب من هرگز بهش فکرم نکرده بودم…راستشو بخوای مامان؛من خودمم شوکه شدم.نمیدونم اصلا…
_به چی داری فکر میکنی؟به خودت سخت نگیر ییبو!ما هیچکدوممون اولش چیزی از رابطه نمیدونستیم.فکر کردی من اولین بارم چجوری بود؟
_مگه بابا اولین عشقتون نبود؟
با یادآوری روزهای جوونی لبخند تلخی روی لبش نشست و گفت:من و پدرت با عشق ازدواج نکردیم.همه چیز توی رابطهی ما خواستهی خانوادههامون بود.بعد از ازدواجم نتونستیم عاشق هم بشیم،فقط به زندگی با هم عادت کردیم.بعدم که پدرت از من خسته شد و…بگذریم.بهتره وارد این بحثا نشیم.بیا از اولین عشقم برات بگم.یه پسر قد بلند و خوشتیپ پولدار بود که همهی دخترای دانشگاه عاشقش بودن.خب منم استثنا نبودم؛اون همه چیز تموم بود و نمیشد عاشقش نشد…
مادرش با هیجان و پشت سر هم از عشق اولش میگفت تا تلخی چیزی که ناخودآگاه به زبون آورده بود رو از بین ببره ولی ییبو این نکته رو فراموش نمیکرد که خودش نتیجهی خستگی پدرش از زندگی با همسرش بود و شاید از اون هم بدتر این که پدرش از مادر خودش هم خسته شد و رهاشون کرد.زندگی سخت هر دو مادرش تلختر از اون بود که بتونه از یاد ببره ولی هردوی اونا بهش یاد داده بودن که توی تلخترین روزها هم میشد شاد بود.
_گوش میدی چی میگم؟این تجربهی منو دست کم نگیر پسرجان.بالاخره من رابطه با پسرا رو تجربه کردم.این روزامو نبین که گیلاس و میوههای ناشناخته هدیه میگیرم.جوونیام از همهی دخترای امروزی خوشگلتر بودم به کمتر از گردنبند و حلقه که راضی نمیشدم.
_آره میدونم…
_چیو میدونی آخه؟تو که به حرفای من گوش نمیدی.ببین…از منِ با تجربه بپرس تا بهت بگم.اصلا به این فکر نکن که من بلد نیستم و نمیدونم باید چیکار کنم.اصلا نیاز نیست تو کاری کنی.همهی رابطهها که از روز اول به تختخواب نمیرسن…
با وحشت خودشو عقب کشید و غرید:مامان؟!چی میگی؟کی خواست…
با پیچیدن دست مادرش دور گردنش صدای زیرلبی ولی دوقزدهش رو شنید که گفت:همه میخوان!چیز عجیبی نیست که؛همه اولش به همین چیزا فکر میکنن ولی تو نمیخواد اصلا بهش فکر کنی.یعنی بهش فکر کن ولی عجله نداشته باش.همه چیز خودبهخود پیش میاد.امروز نباشه فردا یا شاید ده روز دیگه،شایدم اصلا یک سال دیگه!خیلیا هستن تا مدتها فقط با هم بیرون میرن و خوش میگذرونن.تو هم خوش باش.سعی کن بشناسیش.بیشتر باهاش آشنا شو.حتی اگه تونستید با هم برید سفر.اصلا به این که یه دقیقهی دیگه چی میشه فکر نکن.از بودن باهاش لذت ببر!دوستش باش نه دوستپسرش.حالا شاید یه کششی هم بود؛خب باشه چه بهتر!مهم اینه که به غیر از اون لحظهها با هم چجوری هستید.میفهمی چی میگم؟
میخواست بفهمه ولی باز هم نیاز داشت که بهش فکر کنه برای همین با لبخندی دندوننما سرشو تندتند تکون داد و مادرش با این که هنوز شک داشت ییبو راست گفته باشه لبخند زده و گفت:آفرین پسر خوب.حالا کی دوستپسرتو به من معرفی میکنی؟
_نمیدونم…
مادرش خندید و ییبو به این فکر کرد که آیا جان میخواد با مادرش آشنا بشه؟آیا خودش اینو نمیخواست که خانوادهی جان رو ببینه؟این رابطه رو اونا هم میپذیرفتن؟اصلا این رابطه چطور پیش میرفت؟شاید بهتر بود به حرف مادرش گوش بده و به این چیزا فکر نکنه.همه چیز خودبهخود پیش میومدن…

YOU ARE READING
معجزهگر
Fanfictionداستان رویارویی مردی توانا ولی بیانگیزه با پسری نابینا اما پر از امید به زندگی...