🚬پارت پنج 🚬

209 17 5
                                    

.برو گمشو بیرون دزد کثیفففف
ج:چ چی داری میگی ا آق....
. از من دزدی می‌کنی خوک عوضییییی
مرد با پاس به شکم جیمین زد که جیمین پرت شد به سمت دیوار و سر خرد پایین داز کشیده  از درد به خودش می‌پیچید هنوز درد ضربه یقبل رو حضم نکرده بود که ضربه بعدی رو خورد جیمین فقط تونست دوستاشو بیاره جلوی صورتش که ضربه نخوره مرد با بی‌رحمی نوک کفش تمیز و تیزشو روی بد جیمین فرو میآورد آنقدر محکم میزد به شکم و پهلوهاش که جیمین تونست حجوم خون رو به گلوش حس کنه
.کسافت لیاقت نداری من بهت کار بدم توی حیوون فقط دنبال ساعت من بودی بهت نشون میدم عواقب دزدیدن از منوووووو
بعد نشست و با مشت به بدن و صورت جیمین ضربه میزد ضربه ها به اندازه پاهاش قدرت نداشتن اما بخاطر اینکه تند تند میزد باعث میشد حتا از ضربه های پاهاش هم بد تر باشه آنقدر زد که حتا دستای مرد هم از خون جیمین خونی شد
.:به خوک های خیابونی مثل تو نباید کمک کرد خدا حتما یچی میدونسته که شما حیوونا رو تو کوچه آفریده (خم شد توی صورت جیمین )می‌دونی چرا چون شما هروم زاده ها باید مثل یه حیوون بیرون از خونه باشید تا وقتی تو خونه باشید همه جا به گوه می‌کشه
بعد مرد رفت جیمین بعد دوساعت همون‌طور رو زمین خابیده بود و به روبرویش زول زده بود اون جایی نداشت بره تنها جایی که داشت این مرد بود که اون رو به خاطر کار نکرده بیرون انداخت و کلی هم زدتش نمیدونست چیکار کنه میخاست آنقدر اینجا بمونه که بمیره ولی انگار بخت باهاش یار نبود چون بعد یه ساعت مردی پیداش شد که بنظر خیلی مهربونه میمد جیمین رو به خونش برد خوبش کرد و حتا اون رو فرزند خونده ی خودش کرد چهار سال گذشت جیمین الان چهارده سالش شده بود و زیبا   اون مرد با اینکه مشکل قلبی داشت اما  خیلی با جیمین  مهربون بود آنقدر زیاد که جیمین بعضی وقتا فک میکرد که خابه ولی جیمین از یه چیزی خبر نداشت اینکه دنیا چقدر می‌تونه کثیف باشه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دو روز قبل از تولد چهار ده سالگی مرد بهش گفته بود که برای تولدش یه هدیه ی خاص داره جیمین هم خیلی خوشحال شده بود با خودش می‌گفت یعنی اون هدیه چیه که اجوشی آنقدر با ذوق دربارش بهش گفته بود
؟.....جیمین الان چهار سال بود که مدرسشو  جهشی میخوند که یعنی اون کلاس هشتم رو تو چهار سال خوند مرد کار های زیادی برای جیمین انجام داده بود از لباس های فراوان و گوشی  تااااا مدرسه و غیره اون  مرد نسبتا پول دار بود می‌تونست برای جیمین هرچی دوست داره رو بخره جیمین هم خوشحال بود بلاخره روز تولد چهار ده سالگی جیمین رسید جیمین دوستاشو دعوت کرد خونشون تا ساعت ۱۱تولدش بود بعد از ساعت ۱۱ دوستاش رفته بودن مرد بهش گفته بود که بعد از اینکه دوستاش رفتن هدیشو بهش میده جیمین هم از ذوق نمیدونست چیکار کنه مرد آمد پیش جیمین و بهش گفت
مرد :جیمین بیا بریم توی اتاق تا کادتو بهت بدم
جیمین هم از خدا خواسته تند تند به اتاق پا تند کرد وقتی رفتن داخل اتاق مرد درو نامحسوس توری که جیمین متوجه نشه درو قفل کرد و با همون لبخند به سمتش رفت جیمین رو روی تخت نشود و یه جعبه رو درآورد در جعبه رو به سمت جیمین گذاشت تا چیزی نبینه و یه دستبند که روش یه لایه نازک پشمکی بود رو نشون جیمین داد
مرد :جیمینی میخایم  یه بازی بکنیم من باید با این دست بند دستاتو و بعد ها تو به این دست بند ببندم باشه ؟
جیمین کلا آدم پاکی بود توی این چهار ده سال هیچ چیز کثیفی ندیده بود و نشنیده بود حتا دوستانش چیزی نگفته بودن که چه چیزهای کثیفی می‌تونه وجود داشته باشه پس جیمینم نمیدونست چخبره فقط اینو میدونستم که به اون مرد اعتماد کامل رو داره پس فقط سر تکون داد و با ذوق به مرد خیره شد (چون فک میکرد داره با مرد بازی می‌کنه و خیلی خوشحال بود )
مرد اول دستا و بعد پاهای میینو بهم بست طوری که هر به هر جایی از بدن جیمین دسترسی داشته باشه  بعد که اینکارو کرد حالت چهره عوض شد یه هاله ی تاریکی هم ازش ساعت میشد که جیمینو نیترسوند
ج:ا اجوشی چیزی شده ؟
مرد :اجوشی نه از الان فقط میگی ارباب
ج:چی چرا باید بگم
مرد :چون من میگم
بعد رفت سمت جعبه و از داخلش چشم بند و یه دهن بند آورد روی اون دهن بند یه توپ بود که میشد درش آورد و یه دایره ای شکل رو دهن بند وجود داشته باشه (ست ارباب برده ای

جیمین الان چهار سال بود که مدرسشو  جهشی میخوند که یعنی اون کلاس هشتم رو تو چهار سال خوند مرد کار های زیادی برای جیمین انجام داده بود از لباس های فراوان و گوشی  تااااا مدرسه و غیره اون  مرد نسبتا پول دار بود می‌تونست برای جیمین هرچی دوست داره رو بخ...

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

بعد از بستن کلی وسایل به جیمین مثل گردن بند و چشم بند و زنجیر بلند شد و تمام لباس های جیمین رو باره کرد تو تنش جیمین جیغ کشید ولی بخاطر دهن بند داخل دهنش خفه شد
مرد :قراره بهت خوشبگذره جیمینی پسرم خخخخخخ
...
ج:نههههههههه
از خواب پرید بخاطر جیقی که زد گلوش درد گرفت و بدنش می‌لرزید و همینطور عرق سر از بدنش می‌ریخت انگار تشنج کرده بود خیلی بد می‌لرزید بدون اینکه بفهمه داشت گریه میکرد انگار ینفر از اعضایی خانواده نداشتش مرده یا خانواده جدیدش خیلی  وحشت کرده بود خیلی وقت بود که دیگه از این خابا نمی‌دید
یه دقیقه گذشت که در با شتاب باز شد و برادرش که بخاطر اینکه اتاقش کنار اتاق جیمین بود از خواب پریده بود و آمده بود ببینه چی شده دید که جیمین گریه می‌کنه و میلرزه عرق کرده و رنگش پریده رفت و سریع بغلش کرد و حرف های آرامش بخش. میزد دقیقا چیزی که جیمین لازم داشت به چند دقیقه بلاخره از شوک بیرون آمد و تو بغل برادرش با صدای نسبتا بلند شروع به گریه کرد برادرش همینطور بغلیش کرده بود و می‌گفت
مین جی :شییششششش آروم باش داداش کوچولوی من همه چی تموم شده اون فقط یه خواب بود دلیلی برای ترس وجود نداره ...
همینطور حرف میزد و بعد چون دقیقه حس کرد جیمین آروم تر شدن و دیگه نمیلرزه  پس از بغلش درش آورد
مین جی:خوبی دونسونگ من ؟
جی:ممنون که وجود داری هیونگ (با صدای خش دار )
مین جی :من همیشه برای داداش کوچولوم هستم
جی:هیونک میشه میشه پیشم بخابی
مین:البته برو اونور تر تا منم بخابم دونسونگ نازم
جیمین رفت اون ور تر و با آرامش که نمیدونست از کجا اومده کتاب داداشش به خواب رفت خابی که همیشه آرزو شو داشت در آرامش و امنیت
ادامه دارد .....

پلیس من Where stories live. Discover now