خب خب آمدم با یه فیک جدید جذاب و سون سام که باتم هست جیمین بریم سراغ خلاصه (داستان ازین قراره که جیمین یه افسر پلیس خیلی حرفه ای هستش که علاقه زیادی به پول داره یعنینه که پول پرست باشه هااا آرزوی یه زندگی شاهانه داره چیزی که در شاعنش باشه خانواده ای...
دونفر آمدن روبروم ایستادن و واقعا آشنا بودن هالا که بهشون دقت میکنم اهاااا من اونا رو توی اون بار دیدم نفر اول :میتونیم اینجا بشینیم ج:اوه البته نفر دوم :ممنون جمین به تکون دادن سر بسنده کرد اون دو پسر جلوی جیمین نشستن پسر اول ک پر صحبت تر و هیجانی تر بود گفت . پسر اول : اون موقع خیلی خب زدیش کف کردیم راستی اسم من سو بین و ایشون هم یو جین هستش پسر دوم :خوشبختم ج:همچنین منم جیمین هستم یو جین :حرکتت خیلی خفن بود کلاس رزمی میری؟ ج:ااا نه خیلی وقت پیش میرفتم سو بین :بازم خیلی عالی زدیش تاحالا کیسی اینطوری زایش نکرده بود یو جین :کل بچه های مدرسه خوشحال شدن که اینطوری زدیش زمین . ج:آره دیگه ما یه همچین چیزایی نتوی خودمون داریم شما توی چه کلاسی هستین
یوجین:کلاس تو ج:ها سوبین :ما همیشه تو کلاست بودیم ولی خب تو آنقدر آروم میرفتی میومدی که اصلا حواست به ما نبود یو جین :فک میکردیم یه پسر خجالتی هستی ننمیدونستیم همچین سایدی هم داری بخوام دقیق تر بگم هیشکی نمیدونست ج:دیگه شخصیت هرکسی یروزی شکوفا میشه سوبین :پایه ای امشب بریم کافه ج:آره بریم یوجین :اک برات لوکیشن میفرستم بیای اونجا ج:حتما راستی شما دوتا برادرین ؟ یو جین . سوبین :آاررهه ج:اها خو دیگه پاشین که کلاس سوع شده
(بعد از زمانی که کلاس تمام شد و همه به خانه هایشان رفتن ) جیمین در عمارت رو باز کرد و رفت داخل پدرو ندید اما مادرش رو دید که همراه با برادر و خواهرش غذا میخورد پس رفت و سلامی کرد نشست و مشغول خوردن شد برادر :جیمین دیشب مگه چه خابی میدیی که انقدر ترسیده بودی جمین به لحظه شک شد الان باید چیکار میکرد چی میگفت ج:نمیدونم یادم نیست هیونگ مین جی :خب باشه ولی اینو بدون وقت که نتونستی بخابی یا خواب بد دیدی میتونی بیای پیشم باشه ج:ممنون هیونگ حتما همین کارو میکنم راستی اوما از وقتی آمدم ابوجی رو ندیدم مادر : عزیزم پدرت داخل شرکت یه کار مهمی داشت و نتونست بیاد ج:آها خواهر :اوپا امروز دانشگاه چطور بود ج:خوب بود خواهر :خوبه چون قبلنا میگفتی خوب نیست همیشه نگرانت بودم ج:ممنون که نگران بودی ولی به اوپا اعتماد کن نمیزاره جایی بهش بود بگذره خواهر :بایدم اینطوری باشه ج:خب دیگه من خستم میرم بخوابم خب بخوابید و رفت بالا درو بست پرید رو تختش و خواب نازی رو شروع کرد »»»»»»»»» داخل خواب دل نشینی بود که چیزی زیرش ویبره میرفت به سختی یکی از پلکاش رو باز کرد و دید گوشیش رو پس دوباره لکشو بست و خوابید بعد چند دقیقه دوباره گوشی زیر سرش ویبره رفت بعد از اینکه کل خاندان فرد پشت خط رو فوش کش کرد پلکای خستشو وا کرد و گوشی رو بدون نگاه کردن به فرد پشت خط جواب داد و با صدایی که بر اثر خواب خش دار شده بود گفت ج:بله یوجین :عه هیونگ خوابیدی ؟ ج:آره یوجین :هیونگ مگه قرار نبود بریم کافه پس چرا خوابیدی ؟ ج:اههه یادم رفت یوجین :هیونگ پاشو بپوش وقت تلف نکن الکی الان برات لوکیشن میفرستم زود بیا باشه ؟ ج:باشه الان میپوشم فعلا یوجین :بای بای گوشی رو قعط کرد بزور بلند شد از روی تخت و به سمت سرویس بهداشتی رفت کارای لازم رو انجام داد و بعد آمد بیرون سمت اتاقک کوچکی رفت که کلا لباس درش قرار داشت سمت لباس های که تازه خریده بود رفت یه کت سفید کوتاه و یه تیشرت سفید و یه شلوار آبی همراه با کف ست براشت رفت توی قسمت جورابا و یه جوراب سفید هم برداشت پوشید همه ی لباس هارو که پوشید رفت و توی آینه به خودش نگاه کرد خدایی خیلی جیگر شده بود توری که خودشم ماتش برده بود اهمی کرد و رفت سراغ موهای صورتیش یکم شونش کرد و یه مدل بهش داد نگاهی به روی میز کرد که انواع و اقسام لوازم آرایشی روش بود اون قبلنا دوست دختراشو آرایش میکرد هیچ وقت نمیدونست چرا ولی هر بار که وارد رابطه میشد اونا بعد چند وقت ازش میخاستن که اریششون کنه سر اون میدونست بعضی وسیله های روی میز چی هستن ولی اون هیچوقت از آرایش کردن خودش خوشش نیامد ولی آلان دوست داره که آرایش کنه بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش یه بالم لب رنگی به لباس هجیمش زد و بعد از گفتن فایتینگ به سمت در اتارفت و از خارج شد بعد از ویلاها و راه رو و حتا در خونه هم گذشت و بعد به سمت ماشینش رفت سوارش شد و از پارکینگ بیرون آمد ماشین رو کنار خیابون نگه داشت داخل گوشیش رفت و پیام یوجین که لوکیشن فرستاده بود رو باز کرد گوشی رو گذاشت سر لوکیشن و حرکت کرد به سمت اون کافه . . . . . . . . بلاخره رسید به کافه نگاه کرد که معلوم بود فقط پولدارا به این کافه میان چون خیلی باکلاس بود ماشین خوشگلش رو داخل پارکینگ اون کافه بزرگ برد پارک کرد و پیاده شد دستی به لباساش کشید و به سمت آسانسور پا تند کرد رفت داخل و طبقه سه رو زد بعد چند دقیقه آسانسور وایساد بیرون آمد و واقعا دهنش از این همه شیک بودن این کافه که چه ارز کنم رستوران کف کرد با خودش گفت خوب منم از خانواده پولداریما وگرنه بدبخت میشدم و بعد کمی چش چش کرد تا اینکه سوبین و یوجین رو دید که داشتن براش دست تکون میدادن سمتشون رفت یوجین و سوبین بلند شدن و باهاش دست دادن سوبین :سلام هیونگ یوجین :سلام هیونگ هیونگ چرا آنقدر دیر آمدی یه ساخته ما اینجا نشستیم ج:ببخشید بچه ها خواب موندم خیلی خسته بودم سوبین :خسته نباشی هیونگ ج:راستی شما چرا به من میگین هیونگ ؟ سوبین :چون رفتیم سن هامون رو مقایسه کردیم و دیدیم که تو بزرگ تری هیونگ ج:از کجا سن منو میدونستید یوجین :داخل دفتر مدیریت یه کلر بوک بود که تمام اسم بچه هارو توش گذاشته بود هیونگ ماهم اتفاقی فهمیدیم شما آزمون بزرگ تری سوبین :آره دیگه هیونگ ما منتظر تو بودیم تا سفارش بدیم حالا این منو رو بگیر و انتخاب کن که حسابی گشنمون شده ج:باشه باشه شکمو ها برگه های منو رو کنار زد و چند تارو انتخواب کرد ج:من یه آیس لاته و یه کیک کاکائویی خیس رو میخام یوجین :هیونگ شام چی میخوری؟ ج:اممم بولگوگی و استیک میخوام سوبین :منم یه قهوه میخوام و برای شام هم کیمچی میخورم یو:خب منم یه سبک نوتلا با شکلات قهوه و برای شام هم کیمباپ و کیمچی میخورم پس (نشون دادن به گارسون ) همینطور که یوجین و سوبین با گارسون حرف میزدم جیمین هم نگاهی به اطراف انداخت گوشیش داشت میلرزید پس درش آورر و نگاهی بهش انداخت که یکی زد به شونش سرش رو بالا آورد و در کمال تعجب گیونگسو رو دید و پشت سرش هم هیونجین رو دید هیون جین :سلام جیمینی ج:سلام(لبخندشوکه ) واو انتظار نداشتم شما رو اینجا ببینم گیونگسو :ماهم انتظار نداشتیم دوباره همون ببینیم ولی خیلی دلتنگت بودیم ج:منم اون موقع اصلا باهام حرف درست حسابی نزدی فک کردم کلا ساکتی گیونگسو :انتظار داری وقتی درحال مرگم باهات حرف بزنم ؟ هیون جین :حتما ج:درحال مرگ نبودی درحال درد کشیدن بودی که منم خوبت کردم جا تشکرته ؟ هیون جین :خخخخ مثل همیشه رکی جیمین ج: همه میگن خب نگفتیم اینجا چیکار میکردین هیون جین :آمدیم باهم دیگه کافه و یکم بگریدم ج:اوووو مثل این کاپلا نه باحاله هیون جین و گیونگسو نگاهی معنا دار بهم انداختن و گیونگسو :خب تو اینجا چیکار میکنی ج:منم با دوتا از دوستام آمده بودم بیرون هیون جین :پس کو دوستات سوبین و یوجین :درود بر گیونگسو ی بزرگ و جناب هییونجین هیون:بچه ها لازم نیست اینجا که توی قصر نیست گیونگسو :سرتونو بلند کنید ما الان توی قصر نیستیم لازم به این همه تشریفات نیست که ج: ها؟ ادامه دارد .......... خب سلام بچه ها چخبر خوبید گفتم یه پارت هم از این فیک براتون بزارم هرچند که حمایت نمیکنید ولی خب گذاشتم راستی برمی سراغ معرفی سوبین و یوجین
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
تیپ جیمینی موهاشو صورتی تصور کنید
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
سوبین سن ۲۰
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.