(((پارت نهم ))))

157 15 0
                                    

{اندازه نگه دار که اندازه نکوست ، هم لایق دشمن هست و هم لایق دوست }
(سعدی )

__________________________________

و بعد به سمت جلو چرخید
ج:خب چرا نمی‌دونن؟
گیونگسو :چون اگه اونا بدونن جون ما و شاهزاده ها به خطر میفته
ج: پس چرا به من گفتین منم میتونم یکی از اون خطر ها باشم
گیونگسو :نه تو نمیتونی از اون خطر ها باشی ، نمی‌دونم چرا بهت اعتماد کردیم ولی یه حسی بهم می‌گفت تو از اوناش نیستی

هیون جین :آره من آدم شناس خوبیم میتونم بفهمم که کی داره دروغ میگه کی راست ولی یه چیزی دربارت مشکوکه

گیونگسو :توهم؟(منظورش اینکه توهم مثل من بهش مشکوکی )
هیون جین :آره ، البته جیمین ما راجب این نمیگیم که تو یه آدم بدی هستی ما داریم میگیم یه چیزی راجب خودت مشکوکه
جیمین هم که اصلا براش مهم نبود که اینا راجب چی مشکوکن پس خیلی بیخیال گفت

ج:امیدوارم به جوابتون برسید

و بعد به پنجره خیره شد
یه جورایی ناراحت شد یاد اتفاقاتی توی زندگی قبلیش افتاد .........
توی اون زندگی خیلی تنها بود طوری که تصادف کرده بود ولی حتا کسی نبود بیاد ببینه که مرده یا زندس رو تخت بیمارستان افتاده بود تو فکر این بود که چطوری باید پول درمان رو بده حقوقش اونقدری نبود که بتونه کارای زیادی باهاش بکنه یا باید از غذا خوردن می‌گذشت یا باید از پول درمان اینجا
گزینه ی یک بهتر بود..... اون موقع کسی طلب کارش نمیشه پس باید یه ماه گشنگی رو تحمل میکرد ،،،،همینطور توی فکر بدبختیاش بود که یه پرستار در زد و آمد داخل
پ: سلام آقای پارک
حالتون چطوره ؟
لطفا نگران هزینه ها نباشید یه نفر تمام هزینه هاتون رو پرداخت کرد .
ج: چی ؟برای چی باید هزینه های من رو پرداخت کنه؟
با اینکه خوشحال بود اما اون یه پلیس مخفی بود پس باید به همچین مشکوک میشد صدای دیگه ای توجهش رو جلب کرد

مرد :برای کمک به هم نوع خودت نیازی به دلیل نیست،،، من پرداخت کردم آقای پارک
ج:✓خیلی شاعرانه بود ولی من جوابمو نگرفتم ✓
ج:اه من واقعا ممنونم ازتون که پرداختش کردید
مرد جلو آمد و به جیمین دست داد
جیمین هم متقابلاً دستشو گرفت

مرد :سوهو هستم، کیم سوهو آقای پارک
ج: منم جیمین هستم پارک جیمین خوشبختم
و این شد شروع دوستی برای این دونفر
در طول این دوستی جیمین همیشه خوشحال بود همیشه از این خوشحال بود که یه نفر هست که اگه زمین خورد تکیه کاهش باشه،،،، یه نفر هست که بهش اهمیت بده..... یه روز خیلی اتفاقی سوهو رو دید که داشت با تلفن حرف میزد و پشتش به جیمین بود خوشحال از اینکه دیدتش آروم رفت تا بترسونتش همینطور که از پشت بهش نزدیک میشد مکالمش رو هم شنید
....
سوهو :آره اون کامیون های قاچاق که توشون اصلحه هست رو قاچاقی وارد مرز کن و به مافیای جنوب تحویلش بده ....آره آره‌...... من حواسم به اون هست ....حواست به معمورا هم باشه فعلا
و برگشت جیمین. و پشتش دید
سوهو:.همه چیز ...رو .....شنیدی ؟
ج:آره ...
سوهو :الان.... میخای چیکار کنی ؟
ج:قهوه بخورم ....... زود باش که یه ساعته منتظرتم
سوهو تعجب کرد .... یعنی جیمین نمیخاد بره بگه به پلیس ؟.....به دنبال جیمین رفت
ولی حال جیمین خیلی خراب بود ،بلاخره یکی رو پیدا کرده بود که آدم باشه و بتونه هم دردش باشه ولی خب اونم میخاسته فقط سواستفاده کنه ازش .... یعنی باید می‌رفت به پلیس می‌گفت ....بگه تنها کسی که تو زندگی بهش اهمیت میده جزو خلافکار هاست یا باید دستگیرش میکرد ....؟.....نه نمیتونست تنها کسی که بهش اهمیت بده رو لو بده شاید براتون مسخره باشه که چطور یه نفر مثل جیمین که همیشه.... در همه حال حالت پلیس بودن خودش رو نگه می‌داشت و قانون مند بود ....چرا باید بیخیال اون خلافکار بشه ؟خوب باید بگم جواب پیچیدس .... جیمین وحشتناک تنها بود طوری که از همه کس توجه میخواست چیزی که هیچ وقت انجام نشد و بهش داده نشد ....
این شد که اونا باز هم باهم دوست موندن ولی سوهو همیشه به جیمین مشکوک بود.....
همیشه هر جا که مرفتن خیلی محتاطانه رفتار میکرد و این جیمین رو آزار میداد ...خیلی .. یه روز جیمین رفت داخل اداره و لباس نزامیش رو پوشید با خودش گفت ... (اون یه خلافکاره ... اون داره مشکل ایجاد می‌کنه ... اون اصلحه وارد و خارج می‌کنه ... اون آدم بدیه )پس تصمیم گرفت کار درست رو انجام بده ‌..‌.... رفت طی یک عملیات سخت سوهو رو دستگیر کرد توی بازجویی ها فهمید ..
سوهو برای این نزدیک شده به جیمین تا مراقبش باشه و حواسش باشه تا بتونه با استفاده از جیمین کار های خلافش رو ادامه بده از راه کثیف
جیمین کمو بیش میدونست اما اینکه خیلی رک سوهو با اون چشمای سردش بهش بگه
،،،،واقعا سخت بود .... خیلی ... انکار آب یخ ریخته بودن روش و از خواب خیالیات بیدارش کردن بودن .
........
هیون جین و گیونگسو هردو میتونستن حس کنن جیمین ناراحته و از حرف های خودشون پشیمون شدن...... کاش هیچوقت راجبش حرف نمی‌زدن ...اونا عادت داشتن جیمین براشون پر حرفی بکنه ولی گند زدن بهش ،،،،، وقتی که وارد ورودی قصر شدن هیون جین برگشت و به جیمین نگاه کرد که با چشمای غمگین به پنجره خیره شده.... احتمالا حتا متوجه نشده که اونا الان توی قصر هستن
ه:جیمین ما الان توی ورودی قصریم هااا
جیمین تازه حواسش سر جاش آمد و به بیرون نگاه کرد .......بعد از دقیقه ای
ج:واو خیلی زیباست
گیونگسو:معلومه این قصریه که من و هیون جین نقشه معماری روکشیدیم و دادیم بسازن ...بایدم قشنگ باشه
ج:پس خیلی زشته اصلا خوشم نیومد
هیون جین و گیونگسو خندیدن
هیون جین :توی که همین الان گفتی خوشگله
ج:اون مال قبل از این بود که بفهمم شما ساختینش ...آره اون موقع قشنگ بود
همه زدن دوباره زیر خنده تا که گیونگسو ماشین رو نگه داشت جلوی در های سلطنتی قصر
گ:رسیدیممم
ج:ارههه
ه:پیش به سوی موفقیتتتت
گیونگسو و جیمین نگاهی به هم دیگه کردن و پقی زدن زیر خنده
ج:اصلا بهت نمیاد بنظرم دیگه نگو .....
بعد پیاده شدن
جیمین از زیبایی اون کاخ زبونش بند اومد اونجا واقعا رویایی بود
دیوار های بلند طلایی در هایی که با مروارید تزیین شده بودند آبشار های بزرگ و با شکوه خیلی چیز های دیگه هم بود که نمیشد بهشون دقت کرد چون گیونگسو دانش می‌کشیدش تا به داخل برسند دستشو درآورد
ج:خیلی خب دارم میام دیگه
گیم:خوبه فقط ضایه نباش .
هیون :آبرو داری کنید لطفا... ما اینجا یه ابهتی داریما
ج:کی تو ؟خنده داره ولی باشه
حواسشون به اون دونفر که خیلی سوسکی به سمت دیگه ای از قصر رفتن انکار اونا برنامه ی دیگه ای برای خودشون داشتن ......
کمی بعد رفتند داخل سالنی که مهمونی در اونجا برگذار میشد،
همه با لباس های خیلی شیک و زیبا بودند... پیدا بود که خودشونو زیبا کرده بودن تا شاید اون شاهزاده ها بگیرنشون ولی جیمین توی یه فکر دیگه بود این سالن حدود ۱۰تا میز پر از خوراکی داشت با همه نوع مدل خوراکی که تو هرکدوم رو بخوای میتونی برداری..... از اونا که سالی یکبار هم نمی‌بینی مسخ شده فقط بهشون گفت
ج:من میرم یکم گشنم شده
هیون :اوکی تو برو ماهم بریم پیش این شاهزاده ها
کینگ:جیمین وقتی خوردی یکی رو می‌فرستیم دنبالت تا به شاهزاده ها معَرفیت کنیم .
ولی خب اونا نمیدونستن جیمین هیچی رو نمیشنید چون اون خوراکی های چشمک زن نمیزاشتن به چیز دیگه ای توجه کنه پس فقط به سمت اونا رفت یه بشقاب که پیدا بود از جنس طلاس رو برداشت رفت سمتشون از هر کدوم یکی یا دوتا ورداشت موچی های توت فرنگی . میوه ها مختلف . تیرامیسو . شیرینی های خامه ای و در آخر یه شراب ناب هم ورداشت رفت سمت یکی از میز ها به نگاه بقیه اهمیتی نداد (چون براش مهم نیست )و شروع به خوردن کرد همینطور که میخورد به اطراف هم نگاه میکرد چند نفر قفلی داشتن نگاه میکردن و از رو هم نمی‌رفتن پس دست از خوردن کشید و تصمیم گرفت بشه جیمین سلیته تا بهشون یاد بده همه جارو نگاه نکنن..... برگشت سمتشون ولی کسی دیگه بهش نگاه نکرد تا اینکه سه تا بسر رو صندلی های جلویی میزش نشستن
غریبه ۱:حتما خوشمزه نه ؟
ج:آره خیلی (ادامه خوردن )
غریبه :شما خیلی زیبایی می‌دونستی ؟
پسر انتظار داشت جیمین هم مثل خیلی از امگا های دیگه الان سرخ بشه و آب بشه بره تو زمین ولی خب اون نمیدونست جیمین کیه
ج:آره میدونستم
غریبه شماره سه : ساعت چند ؟
(به معنی ساعت چند سکس می‌کنیم یا اینکه چه وقت سکس کنیم )
ج:انگار منو با هرزه های اطرافت اشتباه گرفتی .....می‌دونی چون خیلی صادقم دارم بهت میگم بهتره بری جلوی آینه نیازت رو برطرف کنی چون کسی بهت اینطوری پا نمیده

پلیس من Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang