😤🤬پارت دهم 🤬😤

199 23 16
                                    

آقای پارک :,فهمیدی جیمین ؟شما ها باهم جفتین پس مجبورین  ازدواج کنید.

ملکه کیم  :آقای پارک من نمی‌دونم چرا آونقدر اسرار میکنید اونا جفتن و جیمین شی بهتر از هرکسی می‌دونه که باید باهاشون جفت و ازدواج کنه

خانم پارک : پسر من هم اینو می‌دونه ، همسرم   میخواد که حرف دیگه ای نَمونه .
شاه کیم :خب بهتره حالا که جفت پسرا پیدا شده مهمونی رو تموم کنیم .
(آونقدر گفتم کیم حس میکنم باید یه بستنی پشتش بزارم 🤬)
ملکه کیم :آره عزیزم این بهترین کاره .
شاه ها و ملکه ها ،خانواده پارک و خانواده جئون و حتا خانواده که دشمنی بیشتری با بقیه داشتن در مجلس حضور پیدا کرده بودن

آقای جئون :بهتره پسرا باهم صحبت کنن .
ملکه جئون :البته عزیزم ، اینطوری بیشتر باهم آشنا میشن .
خانم پارک :اما چرا  اسرافیل بزرگ همراه با دخترش فرشته جرمیل در این روز مقدس حضور پیدا نکردن ؟
ملکه جئون : اون بزرگ واران همجا هستن ...اما به دلایلی خودشونو نشون نمی‌دن .
آقای کیم :اون ها از قبل انتخاب خودشون رو کردن ... به احتمال زیاد بزودی خودشونو نشون میدن .
ملکه کیم :اسرافیل بزرگ بهمون کمک کنه .

همه جمع شده بودن تا جیمین رو راضی به این ازدواج بکنن ....
چرا که  جیمین طوری با چشم های قرمزش شاهزاده هارو میخورد که انگار درحال کشیدن نقشه قتل براشون بود.....
البته که این درباره شاهزاده ها صدق نمی‌کرد چون اونا بلخره جفت واقعیشونو پیدا کرده بودن تازه نه یه امگا  زشت و بی خانواده ...  یه امگا با اصل و نسب همچنین بسیار زیبا اما دلیل عصبانیتشون این بود که چرا بقیه جفت های اون امگا از خانواده دشمنشونه، چرا کسایی که دقیقا مقابل هم هستن باید آلفا های دیگه  اومگاشون باشن .......
،  سکوت جیمین بلاخره شکست :
ج:نیازی به  تموم کردن مهمونی نیست ...
همه و البته شاهزاده ها چشم شدن تا بفهمن ادامه حرف جیمینی چیه حتا هیونجین و گیونگسو
ج:شما هنوز جفت پرنس هاتون رو پیدا
نکردین!
همه :چی ؟
شاه :یعنی چی ؟
ملکه :چی داری میگی پسرجون
خانم پارک :جیمین چی داری میگی مادر
ج:همون که شنیدید ،من قصد ازدواج اونم با شیش نفر رو ندارم
آقای پارک :جیمین !
آقای پارک میخاست با صدا زدن جیمین اون رو به خودش بیا ه ...اما صبر جیمین دیگه تموم شده بود ... همیشه عین سگ کارمیکرد ،توی بدبختی زندگی میکرد ... توی گوه دست وپا میزد تا کسی براش تصمیم نگیره ...شاید یه زمانی از زندگیش آرزو داشت که یه حامی داشته باشه اما اون مال زمانی بود که جیمین کوچیک بود و هیچی از دنیای اطرافش نمیدونست ....نه زمانی که همه سختی هارو کشیده بود و دیگه به کسی نیاز نداشت این بدن مال اون نبود اما ذهنش مال خودش بود .....اون مستقل شده بود بی‌نیاز از همه کس ..
بلند شد و ایستاد .... اخماشو توهم کشید چشماشو ریز کرد .... بدنش خود به خود حالت تدافعی  گرفت :
چهره ای به خودش گرفت که هیچکس از جیمین جدید ندیده بود و .. برای جیمین هم مهم نبود
ج:بله پدر ... بله ؟نکنه شما هم از من انتظار ازدواج با این افراد رو دارید ؟من میخام از زندگیم لذت ببرم ... نمیخام با ازدواج خرابش کنم.
جیمین نگفت که در واقع چون به مردان گرایش نداره نمیخاد ازدواج کنه نگفت که کل زندکیش استریت بوده نگفت هیچی ....
آقای پارک یه قدم به سمت جیمین برداشت
جیمین کمی فقط کمی ترسید اما توی چهره و بدنش نشون نداد
آقای پارک :جیمین ‌.. من پدر تو هستم .. آلفای خانوادت هستم .. کسی که تورو بزرگ کرده  ،من گفتم که با شاهزاده ها ازدواج می‌کنی توهم می‌کنی.
جیمین هم متقابل یه قدم به جلو برداشت
با چهره ای که بیشتر توهم رفته بود گفت .. تند صدای بلند:
ج:پدر اگه شما منو بزرگ کردید بخاطر این بوده که بچتون بودم ... نرفتید که از توی خیابون بچه بیارید ،من از گوشت و خون خودتونم شما چه بخاید چه نخاید باید منو بزرگ می کردید پس الان نمی‌تونید منت بزرگ کردن منو بزارین روی دوشم .... من با این خانواده ازدواج نمیکنم ... (صدای چک زدن )
همه توی شوک دعوای اون پدر و پسر بودن ... افراد حاظر در اونجا  سکوت کرده بودن تا اینکه دست آقای پارک بالا رفت و روی صورت جیمین نشست ..
یک نفر  نفس هم نمکشید فقط نگاهشون  به صورت قرمز شده ی جیمین که به چپ متمایل شده بود، بود.... خانم پارک مخواست سمت جیمین بره اما نمیتونست .... چرا که الان بهث بسیار جدی بود .... آقای پارک متمعنا اجازه دخالت بهش نمیداد ....
ملکه و شاه تعجب کرده بودن چطوری یه امگا اینقدر خیره سرِ..
از طرفی هفت پسر بودن که از لحظه ورود جیمین محو   شده بودن.... نمیشد گفت عاشق اما .... اون پسر شجاع و جسور بدجور توی دلشون جا باز کرده بود ....طوری که توی روی باباش  برای ازدواج با اون ها ایستاده بود .... شاید بگید مگه شاهزاده ها مریضن ؟اما خوب باید بدونید علاقه همه مدل هست ... ساده م صاف نمیشه همیشه بدست بیاد ،
اما اون لحظه که دست آقای پارک روی صورت جیمین نشست همشون غیر ارادی گرگ هاشون عصبی و حالت حمله به خودشون گرفته بودن دلشون مخاست برن اون دست رو قطع کنن ،اما نمی‌تونستن وگرنه خیلی کار های دیگه هم میشد کرد .
آقای پارک :پسر ی خیره سر .... تو با اونا ازدواج می‌کنی فهمیدی  !!
جیمین صورتشو به سمت پدرش برگردوند صورت کاملا بیحس .... چشمای توخالی .... حاله ی تاریک و وحشتناک .... پوزخند جذاب و معروف ....صورت JM رو  نشونشون داد، قیافه ای که فقط افرادی میدیدن که قرار بود چند دقیقه بعد بمیرن ،
این آروم بودن جیمین وقتی که به شدت عصبیه یعنی خود طوفان .... اون الان حتا اگه پدر خودش رو هم می‌کشت نمی‌فهمید
توی زندگی قبلیش به همین خاطر کلی قرص می‌خورد تا قاتل های سریالی رو جر نده ...
پوزخند عصبی معروفش رو زد ....چیزی که همه وهشت داشتن ازش ............
افراد توی اتاق همه تعجب کرده بودن و کمی  هم از این قیافه ی جیمین توی شوک و ترس بودن ، حتا خود آقای پارک.... نمیدونست چرا پسرش آونقدر ترسناک شده
جیمین با صدایی که خشدار شده بود گفت
ج:نمی‌دونم چرا ... اما انتظار حمایت از تو داشتم ..۰
این جمله بقدری غم‌انگیز گفته شد طوری که همه حس کردن دلشون میخواد  گریه کنن
جیمین .... چش شده بود ..... گیونگسو و هیونجین قبلاً هم قیافه ای  مشابه این رو دیده بودن از جیمین اما، به این تلخی و توخالی ای هیچوقت...
خودشونو لعنت میکردن که جیمین رو به اونجا آورده بودن .....اگر اونا اسرار نمی‌کردن جیمین هرگز پاش رو اونجا نمی‌ذاشت .
همه با صدای جیمین به خودشون اومدن
جیمین با تلخی گفت:
ج:شاید بر باور اشتباه بودم ....میخاستم با آرامش بهتون بگم اما انگار نمی‌تونید رفتار خوب من رو داشته باشید .... آره براتون زیادیع ..(صدای بلند رو به شاهزاده های متعجب  )من با شما ها ازدواج نمیکنم فهمیدین .... میخام زندگی کنمممم اگر جرعتشو دارین .....
میتونین مجبورم کنید .
به سمت در برگشتو درو باز کرد برگشت سمتشون با پوزخند ادامه جملش  رو با صدای خیلی خش داری گفت
ج:هرچند تضمین نمیکنم که سالم بمونید .
بیرون رفت هیون جین و گیونگسو به خودشون اومدن و به سمتی که جیمین رفت رفتن
آقای پارک هنوز توی شوک رفتار جیمین بود
که یونگی به حرف اومد :
یونگی :آقای پارک .... آخرین بارتون باشه که روی امگا ی ما دست بلند کردید
آقای پارک برگشت سمتشون ،
نامجون :درسته ما به خوبی باهم آشنا نشدیم ....پس تلاشمونو میکنیم که جیمین رو راضی به ازدواج کنیم با خواست خودش.
جین :بله و بهتره با آرامش پیش بریم .
ملکه جئون :پسرم ... متمعنین که میخاین تلاش کنید براش چون .....اون زیاد راضی نیست .
ملکه کیم  :درسته که ممکنه آسیب زیادی ببینن اما اون امگای اون هاست  باید براش تلاش کنن.
شاه جئون :اون امگا خیلی جسور بود .
جونگ کوک :  و ما همینشو دوست داریم .
تهیونگ :امیدوارم به نظر ما حترام بزارید .

پلیس من Donde viven las historias. Descúbrelo ahora