پارت هشت

177 22 13
                                    

از این به بعد اول هر پارت براتون یه جمله یا یه شعر می‌نویسم که اون پارت رو توصیف کنه و وضعیت اون لحظه رو توصیف کنه
{زخم ها یادگاری میشن ،درد ها تجربه }

نشسته بودن روی میزی که قبلاً فقط برای اون سه نفر بود و درحال توضیح دادن به جیمین بودن
ج:آها پس یعنی شما فرمانده های گارد سلتنتی هستین و شما هم پدراتون از بالا مقام ترین شوالیه های این سرزمین هستن درسته
هیون جین :باورش برام سخته که فهمیدی ولی خب آره
ج :نه اشتباه برداشت نکن من هنوز نفهمیدم خو مگه نمیگن خوناشام ها و گرگینه ها اصلا باهم نمیسازن و همیشه باهم جنگ و دعوا دارن از ۲۰سال پیش درسته؟

گیونگسو: درسته
ج :خب پس چطوری شما الان هرجا می‌رید باهم هستید ؟
گیونگسو :اون داستانش مفصله بعدا بهت میگیم
هیون جین :آلان فهمیدی
ج:ها ... آره آره فهمیدم مگه بچم نفهمم این که چیزی نیست
یوجین :به جون خودم هنوز نفهمیدی
سوبین :حالا اونقدرا هم مهم نیست بابا مهم مفهومه اینکه ما چرا بهشون احترام گذاشتیم رو فهمیدی
ولی خب انگار جیمین هیچ کدوم از حرفای اونا رو نفهمید چون خیلی شدید به گوشه میز زل زده بود (وقتی توی ذهنشون حرف میزنن این مدلیه ✓✓)
✓مگه اینا بهم نگفتن که عمو و دایی پرنس های نمی‌دونم چی چی هستن پ چی شد یعنی چی؟ نمیخان جلو این دوتا بگن ؟ایششش دیگه نمی‌کشم ✓
سوبین :جیمین چیزی به میز چسبیده ؟
ج:ها ؟
یوجین :چرا انقدر متمرکز به میز زل زدی

گیونگسو :اصلا فهمیدی چی میگفتم ؟
هیون جین : معلومه که نه تو قیافشو نگاه کن انگار یه علامت سوال بزرگ رو سرشه ،
بعد چهار تایی به جیمین زل زدن
جیمین که تازه از دنیای خودش درومده بود اصلا نمیفمید چی میگن
ج:خونکّ بازی رو بزارین کنار خب گیونگسو آره نفهمیدم یکبار دیگه بگو
گیونگسو :رک بودنت اصلا ... خب داشتم میگفتم به مهمونی بزرگ قراره برگذار بشه که شاهزاده ها جفتشونو پیدا کنن ..
ج:مگه نگفتی این شازده ها باهم کنار نمیان ؟
هیون جین :بزار حرفش کامل بشه بعد به پرس
جیمین چشم قره ای به هیون جین رفت
گیونگسو نفسی گرفت و سعی کرد به اصابش
مسلت باشه و دوباره به جیمین نگاه کرد و ادامه داد
گیونگسو :این چاقو رو میبینی ؟
ج:آره
گ:حرف بزنی میکنمش تو چشمت فهمیدی ؟
ج:بله
گ:خوبه حالا داشتم میگفتم آره دیگه شاهزاده ها باهم کنار نمیان ولی بزرگان این سرزمین تصمیم گرفتن این مهمونی رو راه بندازن تا اینارو بفرستن خونه بخت البته که اونا سایه همو با تیر میزنن ولی باید توی این جشن باهم کنار بیان تا یه جفت امگا برای خودشون پیدا کنن اممم دیگههه آها خانواده های مهم هم دعوت میشن، خانواده پارک هم جزوشونه که یعنی توهم میای پس برو یه تیپ درس حسابی بزن این جشن هم فردا ساعت پنج برگذار میشه توی کاخ سلتنتی خوناشام ها
ج:من چرا ؟
گ:توهم یه اومگایی نمیخای شانستو امتحان کنی ؟
ج:نه
گ:چرا؟
ج:برو بابا توی سن ۲۱ سالگی انتظار ازدواج داری از من ؟
گ:.......امگا ها توی سن ۱۸سالگی باید جفت بشن تا بعد یه ماه هم حامله بشن ، تو خیلی هم دیر داری اقدام میکنی
ج:من قصد ازدواج ندارم میخام از زندگیم لذت ببرم
گ:تو خیلی .گ.
ه:ولش کن خب میخواد از زندگیش لذت ببره
ج:هی تیکه ندازا !
ه:حقیقتو گفتم
ج:اوکی پس این غذا کی میاد
و همون لحظه گارسونا تند تند. آمدن و غذا رو آوردن جیمین که غذا هارو دید چشماش برق زد
ج:به این میگن زندگی
.
.
.
.
.
.
.
💧💧💧💧💧💧💧💧💧💧💧💧

پلیس من Where stories live. Discover now