part 8

108 21 6
                                        


_چرا رفتی پیشش؟

کلافه طول اشپزخونه رو طی می کرد و به اتفاقات شب گذشته فکر میکرد.

_کوک، با توام!

با صدای بلند هوسوک به خودش اومد، چنگی به موهای به هم ریخته‌اش زد و رو به روی مرد بزرگتر که روی صندلی کنار کانتر نشسته بود ایستاد.

_ اول صبح با صدای گرفته، انگار که از یه چیزی شوکه شدی  به من زنگ زدی که پاشم بیام پیشت، الانم که اینجام.. با چشمای قرمز که مشخصه یک ثانیه ام پلکاتو رو هم نزاشتی هی جلوم رژه میری و آشپزخونه‌تو متر میکنی، نمیخوای بهم بگی چه مرگته پسر و چرا رفتی پیش جیمین؟

_م..ن.. من .. فقط میخواستم باهاش صحبت کنم ولی هیچ چیز اونطور که باید پیش نرفت.

_یعنی چی که اونطور که باید پیش نرفت؟

دیگه نمیتونست سرپا بمونه، تمام انرژیش یک دفعه خالی شد، پس با خستگی‌ای که به جونش رخنه کرد خودشو رو صندلی انداخت و سرشو بین حصار دستاش گرفت.
  حتی فکر کردن به حرفاشم قلبشو به درد می‌آورد.. ولی امکان نداشت چیزی از اون جملات رو برای هوسوک بازگو کنه.

_ او..ن.. من مطمئنم که مشکلی داره.. وقتی رسوندمش از خواب بیدار شد و میتونستم کاملا از چشماش بخونم که از حضورش تو ماشینم تعجب کرده.. ولی رفتارش توی پیست..نمیدونم هیونگ..فکر میکنم باید کاری براش انجام بدیم، فکر میکردم بودن تو درست تره برای همین ازت خواستم که بیای، چون حضور تهیونگ ممکن بود همه چیو خراب کنه…

_موافقم باهات، باید کاری براش انجام بدیم..!



***

پشت میزش نشسته بود و منتظر بیمارش بود،  انقدر از شب گذشته احساس خستگی می کرد که فکر میکرد یه تریلی از روش رد شده.
با سوزش دستش نگاهی به پانسمان دستش کرد و یاد شب قبل افتاد و آه کشید.

_کاش انقدر همه چیو سخت نمیکردی جئون، اون وقت میتونستی ببینی چطور هر لحظه میپرستیدمت!

با زمزمه کردن این حرف قطره اشکی از چشماش فرار کرد، ولی با سرعت پشت دستشو به گونش کشید و ردشو پاک کرد.
سعی کرد حواسشو از اتفاق دیشب  پرت کنه و رو بیمار جدیدی که قرار بود برای اولین بار ببینتش تمرکز کنه‌.
با صدای در، درو باز کرد و منتظر شد.

داشت یادداشتی تو دفتر زیر دستش می‌نوشت که همون لحظه با شنیدن صدایی سرشو با سرعت بالا آورد.

_روز بخیر دکتر پارک.

پوزخندی زد و پلکاشو برای لحظه ای بست، انقدر نفهم بود که وقتی می گفت علاقه ای به دیدنت ندارم بیشتر جلوش سبز میشد؟

_نفهمی چیزی هستی جئون؟ یا شایدم خودتو زدی به خریت؟ وقتی میگم نمیخوام ببینمت یعنی نمیخوام یک ثانیه ام وجودتو حس کنم!

MetanoiaOnde histórias criam vida. Descubra agora