Part7

96 15 3
                                        

جیمین آخرین کسی که انتظار داشت ببینه حالا رو به روش ایستاده
بود...
نمیدونست الان این فرد براش حکم چه کسیو داره..
کسی شکستش؟ عشقِ سابق؟ یا اکسش؟
نمیدونست، بعد از اتفاقات این چند ساعت گذشته طوری سر شده بود که فقط چند ساعت آرامش و ندیدن کسی سر حالش می آورد..
نگاه بی حسشو به جای اینکه قفل سیاه چاله رو به روش کنه به گردن خوش تراش مرد کوچیکتر داد و با فکر به اینکه هنوزم از دست زدن کسی
به گردنش بدش می اومد ازش پرسید:
_از کجا فهمیدی طبقه رو؟
جونگکوک که حدس میزد اولین سوالی که ازش پرسیده شه همینه، قدمی به سمتش برداشت و گفت:
_نگهبان جناب پارک، از نگهبان پرسیدم!
یعنی انقدر ساده نگهبان راش داده بود داخل؟ و اجازه داده بود تو این زمان این مرد مزاحمش بشه؟ امکان نداشت اون پیرمرد همچین کاری بکنه..!
از نظرش حتما یه چیزی رو داشت پنهون میکرد اما خستهتر از اونی بود که اهمیت بده.
_آه.. هرچی.. اینجا چه غلطی میکنی؟؟
مرد کوچیکتر که از تغییر لحن جیمین تعجب کرده بود، خواست چیزی بگه که تازه حواسش به لکه بزرگ قرمز رنگ روی حوله جلب شد. و همینطور دست مرد که خون از روی انگشتاش به آرومی روی پارکت تیره
رنگ سقوط میکرد..
_جیمین، دس..دستت!
 
با لحن ترسیده جونگکوک نگاهشو به دستش داد، مثل اینکه خون ریزیش بدتر شده بود. اون چند تیکه کوچیک بیشتر تو پوستش فرو رفته بودن و
جالب اینجا بود که کال با دیدن مرد کوچیکتر دست زخمیش رو فراموش کرده بود..
میخواست بهش بگه مقصر این زخم تویی..
تویی که حاال با پررویی تمام جلوم ایستادی و داری وضعیت منو بهم یادآوری میکنی..
جیمین حال روحی خوبی نداشت، انگار دونفر تو بدنش وجود داشتن،که یک نفرشون میخواد بیخیال گذشته اشون بشه و مرد کوچیکتر رو در آغوش بگیره.. و نفر دومم هم دوست داشت انتقام این چند سال و با بی
توجهی کردن ازش بگیره، و جدای نظر اون دو نفر درونش، به نظر خودش حتی بی توجهی ام برای اون مرد زیاد بود اما به همین مورد راضی شد و به سختی لب زد؛
_مهم نیست...

دوست داشت بگه برای تو که اهمیتی نداره، پس برای چی سوالی میکنی که جوابش برات مهم نیست؟
اما بازم سکوت کرد و این حرفشم به حرفایی که تو قلبش دفن کرده بود اضافه کرد. نمیدونست این چندمین باریه که حرفاشو زیر دردای قلبش دفن میکنه.. انگار اخیرا انقدری زیاد شده بودن که تعدادش از دستش در رفته بود..
_نگفتی، برای چی اینجایی؟
_م..من فقط..
_تو..فقط؟
با مکث مرد کوچیکتر حرفشو با تمسخر تکرار کرد و با باز گذاشتن در بهش پشت کرد و بهش اجازه داد که وارد خونه بشه.

دوست نداشت اجازه بده به خونه ش بیاد اما بیشتر از این زخمشو نمیتونست باز بزاره، حوصله دردسر جدید نداشت، پس وارد آشپزخونه شد و جعبه ای که وسایل پانسمان رو توش بود برداشت.
با وارد شدن به خونه اولین چیزی توجهش رو جلب کرد عطری بود که بینیش رو پر کرد..
عطر مخلوطی از سیگار و قهوه..
نگاهی به اطرافش انداخت، خونه نسبتا بزرگی داشت،
تم خونه طوسی بود و چیزی که هر کسی بعد از ورودش مجذوبش میشد پنجره شیشه ایی بود که به بیرون دید داشت، با اینکه خونه تاریک بود اما چراغ های شهر اونجا رو روشن کرده بودن.
با نگاه کلی ای که به خونه انداخت سمت اشپزخونه قدم برداشت، کنارش ایستاد و با صدای نسبتا ضعیفی لب زد:
_خونه قشنگیه!
با پنس آینه کوچیکی که رو انگشتش به جا مونده بود رو در آورد و زیرچشمی نگاهی به مرد کنارش انداخت.
_اومدی خونمو ببینی جئون؟ یا اومدی چرت و پرت تحویلم بدی درباره گذشته؟
جونگکوک که خیره به تابلو نقاشی دیوار روبه رو شده بود با حرف مرد نگاهشو از اون تابلو گرفت و دستشو با تردید رو شونه ظریف مرد بزرگتر گذاشت.
_بزار من انجامش بدم.
_برو کنار، خودم از پسش بر میام.
_خودم میدونم از پسش بر میای جیمین، مثل همه چیزایی که تنهایی از
پسش بر اومدی.. ولی لطفا الان بزار کمکت کنم.
با تردید نگاهی به چهره جدیش انداخت، و مثل همیشه دربرابرش تسلیم شد و وسایل روی کانتر رو به سمتش هل داد.
جونگ کوک با برداشتن ضد عفونی کننده مقداریش رو روی پنبه ریخت و قبل از اینکه زخمش رو ضد عفونی کنه گفت:
_ممکنه کمی بسوزه
جیمین بدون اینکه اهمیت بده سرشو تکون داد ولی همین که جونگکوک پنبه رو روی زخمش گذاشت از شدت سوزشش پلکاشو محکم به روی هم فشار داد و اون یکی دست سالمش رو جلو برد و رو ساعد مرد کوچیکتر گذاشت تا مانع ادامه دادنش بشه.
_لطفا جیمین! الان تموم میشه!
دستشو کنار کشید و با گاز گرفتن لب پایینش خودشو مشغول کرد تا دردش رو حس نکنه.
در صورتی که این درد در برابر چیزهایی که تحمل کرده بود هیچی نبود، اما نمیدونست چرا انقدر بی طاقت شده بود..
در حدی که دوست داشت مثل بچه های کوچیک که دستشون یه خراش کوچیک بر میداره و گریه میکنن اونم خودشو تو بغل مرد کنارش بندازه و گریه کنه.
به هر کی ام که دروغ میگفت از خودش نمیتونست پنهان کنه..
دلش براش تنگ شده بود..
تا قبل از اتفاقای پیست که هیچی ازش به خاطر نداشت دوست داشت .
آدمای گذشته ش رو به هیچ عنوان نبینه ..
اما الان...
در عرض چند ساعت چی عوض شده بود؟
جونگکوک مردِ موندن شده بود یا خودش اونو بی دلیل بعد از دیدارشون بخشیده بود..؟
یا اینکه قلب و مغزش خسته شده بودن از تلاش برای فهموندنِ حرفاشون به هم دیگه و مغزش تسلیمِ قلبِ لجبازش شده بود؟
نمیدونست ..
انگار تو یک خلسه فرو رفته بود..
بدون اینکه مرد کوچیکترو متوجه کنه به بهونه دیدنِ کاری که داره انجام
میده کمی بهش نزدیک شد و نفس عمیقی از عطرش کشید...
همون عطر بود..
عطری که یه زمانی هر روز تنفسش میکرد..
حالا که نزدیک تر شده بود بهش
به طور خیلی عجیبی دلش میخواست دستاشو بگیره و تو چشماش نگاه کنه و بهش بگه:
«شدیداً دلم واست تنگ شده پسرم
دلم میخواد صورتتو بگیرم بین دوتا دستم و تند تند ببوسمت..
دلم میخواد بهت نزدیک تر شم،
دلم میخواد همش بهت پیام بدم مثل قبلا و به هر بهونه ای ازت بپرسم دوسم داری دیگه درسته؟
دلم میخواد بهت بگم بهشت من اومدن چندتا نوتیف پشت سر هم از توعه که داری پشت هم هی تکرار میکنی دوست دارم دوست دارم..
دلم میخواد یکسره کنارم باشی و باهم بریم جلو، دلم میخواد بهت بگم وقتی پیشمی خوشحال تر از همیشه‌ام و از همه چی دورم،
دلم میخواد بهت بگم بارها شده اشتباهی اسم بقیه رو اسم تو صدا میزنم..
دلم میخواد بهت بگم نمیتونم از توی سرم بیرونت کنم و فکرم یکسره درگیرته و روی هیچی جز تو تمرکز ندارم، دلم میخواد خودمو خالی کنم،
ولی متاسفانه نمی تونم.»
نمی تونست..
نمی تونست بهش بگه کاش کنارم بودی و بازم تو برای خودم داشتمت..
خیلی از هم دور بودن و فرسخ ها با این جمالت و احساسات فاصله داشتن..
در صورتی که جونگکوک اومده بود تا زخمای کهنشو درمان کنه ...
اما اونم نمی تونست.. .
جرات همچین چیزی رو نداشت..
شرم آور بود براش..
اصلا نفهمید چطور بعد از تماسش با هوسوک ماشین رو کنار خیابون رها کرد و با وارد شدن به ساختمونش چقدر به بهونه اینکه دوست قدیمی جیمینه و برای سوپرایز کردنش به اینجا اومده به اون نگهبان اسرار کرد...
نفهمید چطور اون چند طبقه رو بالا اومد و پشت در ایستاد و بعد از مدت طولانی ای که نزدیک یک ساعت شد جرات کرد که زنگ خونه‌ش رو بزنه..
میخواست بره.‌.
می خواست همون لحظه که انگشتش رو برای بار دوم روی زنگ فشار داد اونجا رو ترک کنه که جیمین درو باز کرد و برای دومین بار با برگشتش تو چشمای زیباش غرق شد و این بار برای فرار دیر شده بود...
خیلی دیر...
چند دقیقه ای میشد که کار پانسمانش رو تموم کرده بود و فقط با خیره شدن به دستش اون نقطه رو نوازش میکرد..
جیمین هم با سکوت مرد کوچیکتر سکوت کرده بود و رو نیم رخ بی نقصش زوم شده بود که یک لحظه به خودش اومد و با فهمیدن اینکه خیلی وقته کارش تموم شده دستش رو به آرومی از زیر نوازشاش بیرون
کشید.
_من دیگه برم..
و با این حرف سمت ورودی قدم برداشت.
حتی حرفایی که تو ذهنش داشت رو هم یادش رفته بود...
دوست داشت بگه نرو، برای یک بارم که شده به ترک کردنم فکر نکن اما دودل بود برای بیان همچین چیزی..
خیلی فاصله بینشون بود برای راحت بودن باهاش و گفتن این جمله...
از خونه خارج شد که همون لحظه صدایی که روحشو نوازش میکرد به گوشش رسید.
_جئون..
خنده اش گرفته بود، انگار دقیقا برگشته بودن به اون اوایل که جیمین به جای اسمش فامیلش رو صدا میزد..
_ممنونم، اما تو.. نگفتی برای چی اومدی؟
چی میگفت؟
میگفت برای اینکه ابراز پشیمونی کنم اومدم؟
یا اینکه اومدم بفهمم واقعا چیزی که درباره بیمار بودنت حدس میزنم درسته یا نه؟
حتی نمی تونست یه دلیل مسخره برای وجودش تو این خونه پیدا کنه..
پشیمونی همینه دیگه..نه؟
اینکه خیلی زود واسه یه کاری دیر بشه و تو دیگهجرات برگشتن رو نداشته باشی...
_شاید یه روزی بتونم بهت بگم..


و خواست سمت آسانسور قدم برداره که حرفش باعث شد سر جاش خشک بشه.
_هنوزم بچه ای!
از پشت کانتر آشپزخونه خارج شد و همونطور که به سمتش قدم برمیداشت نگاهشو به پانسمانش داد و زمزمه کرد:
_ برگشتی که گند بزنی تو زندگیم؟ فکر کردی نفهمیدم اون عکسا کار تو بوده؟
مرد کوچکتر به سختی بزاق دهانشو قورت داد و خواست چیزی برای دفاع از خودش بگه که جیمین با بالا اوردن دستش بهش اشاره کرد که ساکت باشه..
مگه یه آدم چقدر میتونست تحمل کنه؟
یه روز؟ یه ماه؟ یک سال؟ یا مثل جیمین سی سال؟
نمی دونست... اما بنظرش هر چقدر که تحمل کرده بود دیگه کافی بود..
حداقل در برابر این مرد دیگه کافی بود...
_ فکر کردی همون آدم چند سال پیشم که بتونی ساده فرضم کنی و خیلی راحت دوباره بیای و برینی تو زندگیم؟
با عصبانیتی که نمی دونست یکدفعه از کجا نشات گرفت بهش این حرفو زد و با قدم دیگه ای که به سمتش برداشت بهش نزدیک شد، با خیره شدن
تو چشماش ادامه داد:
_نباید می اومدی جئون، نباید پاتو از سئول بیرون میزاشتی ...
فکر کردم وقتی خودم اونجا رو ترک کردم فهمیده باشی که دوست ندارم ببینمت..
_آروم باش جیم...
_آروم باشم؟ میشه بگی دقیقا چطوری؟ وقتی بعد سه سال دوباره جلوم سبز شدی؟ حالا میگی آروم باشم؟
پوزخندی زد و با گرفتن یقه کت چرم مرد کوچیکتر اونو به عقب هل داد و
با خشم غرید:
_به من نگو آروم باش وقتی خودت مسبب این حالمی مرتیکه، اوکی؟
با حرص یقه کت جونگ کوک و از حصار دستاش آزاد کرد و دوباره با گذاشتن دستاش به روی سینه اش به عقب هلش داد.
مرد کوچکتر اما هیچی نمی گفت ، می تونست به راحتی دست جیمین و از روی سینه اش کنار بزنه تا مانع هل دادنش بشه اما گذاشت مرد بزرگتر خودشو سبک بکنه.
خودش خوب می دونست مسبب این حال مرد،ِ اما شنیدنش از خودش حالشو خراب میکرد.
یعنی انقدر اونو شکسته بود؟ خودش می دونست گندزده.. ولی در این حد؟
گیج شده بود، از یک طرف نمی تونست رفتاری که تو پیست باهاش داشت و هضم کنه از یک طرفم این پرخاشگری مرد اذیتش می کرد.
حتی نمی دونست باید رفتار و فراموشیش رو به روش بیاره..؟
می ترسید ضایع بشه و مرد با تیکه پرونی بهش بخنده و بگه " واقعا فکر کردی توعه عوضی رو یادم رفته؟ "
صد در صد حاضر نبود همچین ریسکی بکنه..
با صدای مرد بزرگتر که کمی می لرزید به خودش اومد و دست از فکر کردن راجب به چیزی که می خواست بگه برداشت.
_ازت بدم میاد میفهمی؟ حالم بهم میخوره ازت، از خودت، صدات، نگاهت، وجودت...کاش بمیری!
بغض داشت خفه اش میکرد.. نفهمید کی انقدر غرق شد تو گذ شته تاریکشون که بغض تو گلوش نشست و با جمله آخرش صداش تحلیل رفت
و اون قطره های بیرنگ از چشماش سقوط کردن...
مرد کوچیکتر با حرف اخر جیمین شوکه شد و مطمئن بود قلبش یه تپش رو جا انداخت...
تا اون لحظه سعی میکرد تا حرفای الان مرد و به پای خستگیش و دل پری که ازش داشت بزاره ولی اون حرف... دیگه حتی مطمئن نبود که اون خسته یا همچین چیزی باشه...
با دیدن اشکایی که از چشمای زیباش سقوط میکردن با تردید دستاشو جلو برد و خیسیِ گونه شو پاک کرد.
سعی داشت چیزی بگه ولی نمی تونست.. .
انگار که کلمات و گم کرده بود...
اگه جیمین رفتنشو می خواست پس بیشتر از این اونجا موندنش فایده ای نداشت.
به آرومی دستای مشت شده مردبزرگتر رو از سینه اش جدا کرد. قدمی به عقب برداشت و اونجا رو ترک کرد...
بازم رفت. .
حتی نتونست لحظه اخر بهش بگه که اون جمله ای که گفته ناخواسته بوده...
حتی نمیتونست بهش فکر کنه...
یا بهتر بگیم..حاضر نبود بهش فکر کنه،
هنوز اونقدر بی رحم نشده بود که همچین چیزیو برای کسی بخواد..
نفهمید اصال چطور اون حرفو به زبون آورد.
با سختی قدمای لرزونشو به بار کوچیک کنار اشپزخونه رسوند، برای خودش ودکا ریخت و روی صندلی کنار کانتر نشست...
مقداری از اون مایع بی رنگو نوشید و شاتشو رو پیشخوان کوبید.
با حرص چنگی به موهاش زد و سرشو بین حصار دستاش گرفت.
تا پانسمان دستش همه چی ظاهرا داشت نرمال پیش می رفت ولی رفتن یهوییش که مثل اومدن بی موقع اش بود رو اعصابش رفت و باعث شد از کوره در بره. وگرنه قصد نداشت همچین چیزی رو بهش بگه، اون فقط فاصله گرفتن ازش رو می خواست که مرد کوچیکتر با برگشتش همه برنامه ریزی هاشو بهم ریخته بود.
جونگ کوک امانت دار خوبی نبود.
از نظرش وقتی قلبی رو عاشق خودت کردی،
وقتی وجودی رو به خود وابسته کردی،
وقتی نفس های یکی رو به نامت زدی و وجودی رو به خودت گره کور زدی باید امانت دار خوبی ام باشی!
چون اگه بخوای فردی که وجودشو به خودت گره زدی و برنجونی میمیره..
مردن نه به این منظور که نفساش دیگه قطع بشه و قلبش دیگه نتپه!
اومن مرگ نه ..!
احساساتش میمیره..!
مرگ احساس یه آدم بدترین مرگ دنیاست و این دقیقا کاری بود که مرد کوچیکتر با قلبو احساسات از دست رفته اش کرده بود!





سلام...
چطورین؟ بابت این تاخیر طولانی که افتاده بود ما بین آپ کردن متاسفم.. :)
خودمم مثل جیمینِ این داستان بودم و هستم تقریبا..
یکم همه چیز سخت میگذره، اما نتونستم بیشتر از این آپ نکردن و طولانی کنم...
در هر صورت بازم متاسفم قشنگا، امیدوارم این پارت و دوست داشته باشین.

MetanoiaWhere stories live. Discover now