part 9

70 9 0
                                        


_من جیمی ام احمق..! رفیقِ پارک جیمین!

.

.

_جیمین.. تو حالت خوب نیست.. بنظرم باید بری خونه استراحت کنی...

به سختی این حرف و زمزمه کرد و قدمای آرومشو به سمتش برداشت.
متوجه حرفای مرد بزرگتر نمیشد، شاید هم نمیخواست که متوجه بشه، انگار مغزش نمی خواست قبول کنه اون اتفاقی که حدس میزد واسش افتاده واقعیه...
ذهنش توانایی پردازش این چند لحظه رو از دست داده بود..!

_هه، تو واقعا احمقی جئون.. یا بهتر بگم تو و جیمین احمقید! چطور نمیتونی فرق منو با اون تشخیص بدی.

نمی خواست نشون بده اما ترسیده بود، از آدمی که جلوش بود و خودشو کس دیگه‌ای معرفی میکرد و میدونست میترسید.
دوست داشت زودتر اونجا رو ترک کنه اما نمی تونست؛ یه چیزی مانعش میشد تا بخواد اون مرد و تو اون حال رها کنه و تنهاش بزاره، اما اگه میدونست بازم قراره خورد بشه شاید زودتر از هر چیزی اونجا رو ترک میکرد.

_چه بلایی سرت اومده..؟

جیمی با شنیدن این حرف پوزخندی زد و برای خودش سیگار دیگه ای روشن کرد، پک عمیقی ازش گرفت و شروع کرد به چرخیدن به دور مرد کوچیکتر… یکم هیجان که ایرادی نداشت..؟

_من بلایی سرم نیومده. چیش برات انقدر نامفهومه؟ اینکه ما دونفر.. یا نه.‌ ببخشید ببخشید.. ما سه نفر تو یه جسمیم؟

_سه نفر؟

شوکه شده زمزمه کرد و سعی کرد چیزی که شنیده رو هندل کنه.
سه نفر..؟ تو یک جسم..؟
یعنی اختلال چند شخصیتی داشت؟

_جیمین چندشخصیتیه؟

جیمی با شنیدن حرف جونگ‌کوک نیشخندی زد و سرشو به تایید تکون داد.

پک آخرشو از سیگارش گرفت و باقیشو از پنجره به بیرون پرت کرد، جیمی برعکس جیمین علاقه ای به سیگار نداشت..!
مونده بود اون چطوری این زهرمار و هر دقیقه میکشه و ریه هاشونو به فاک میده!
خیلی دلش میخواست این جریانو بهش بگه اما اون حتی نمیدونست دو نفر دیگه‌ام تو بدنش وجود دارن و گفتن یکدفعه ای این موضوع ممکن بود باعث رنجش بشه، پس مثل دفعات قبل گفتن چیزایی که آزارش میداد و نیاز بود به جیمین بگه رو به بعدا موکول کرد.
میدونست دیر یا زود باید جیمین این موضوع رو بفهمه اما چون علاقه ای به از بین بردن خودش نداشت ترجیح میداد بدون اطلاع دادن به صاحب اصلی جسم کار خودشو بکنه، هر چند که با ظاهر شدنای بیشترش این اواخر، داشت گند میزد به همه چیز!
شک نداشت بعد از فهمیدنش، اون مرد تمام تلاششو میکنه تا اونارو که از بچگی مهمون جسمش بودنو از بین ببره و بهشون رحم نمیکنه!

فکر کردن به این موضوع رو سعی کرد واسه بعدا بزاره.
حواسشو به جونگ‌کوک داد که به زورِ دستاش سر پا ایستاده بود و هر لحظه امکان داشت از حال بره و بیوفته.
خنده تمسخرآمیزی به وضعیتش کرد و همونطور که بهش نزدیک میشد گفت:

Kamu telah mencapai bab terakhir yang dipublikasikan.

⏰ Terakhir diperbarui: Sep 29, 2025 ⏰

Tambahkan cerita ini ke Perpustakaan untuk mendapatkan notifikasi saat ada bab baru!

MetanoiaTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang