You have to go back

158 28 3
                                        

_خب منم قبول کردم....

جیمین نپرسید راضی کردن یجی به کجا رسیده چون میدونست اون دختر اونقدرهم از سربلند شدن پدرش ناراضی نیست و حتی نپرسید چرا کیم تهیونگ سودجو همچین کاری رو بی هیچ منفعتی از نامجون پذیرفته چون،... چون واضح بود.

+و مهمونی کِیه؟

امگا موهای مشکی رنگ و فروخورده الفارو نوازش کرد. رایحه اش اضطراب رو نشون میداد و لبخند کثیف روی لب های جیمین رو پر رنگ تر میکرد.

_فردا شب...

+خب مشکل چیه؟ پشیمون شدی؟

_چی؟! نه به هیچ وجه!!! من فقط نمیخوام... یعنی... نمیدونم جیم من تاحالا اینجور جاها نبودم...

جیمین خندید و باعث شد آلفا با سرعت از جاش بلند بشه و با نشستن کنارش با غیظ لب بزنه:
به چه مزخرفی میخندی پارک جیمین...
خنده امگا شدت گرفت، و بعد از جمع کردن خودش از روی
تهیونگ و نشستن کنارش سعی کرد واقعا کمک کنه.
+کیم تهیونگ!!! تو جزو جذاب ترین و بهترین آلفا هایی هستی که تا به حال دیدم!! و به لطف من مرد رویاهای همه امگا هایی پس اعتماد به نفس داشته باش و مطمئن باش ناشی بودنت اونجا هیچ وقت به پای خود یجی نمیرسه...

تهیونگ نفس عمیقی کشید و سعی کرد حرف های دوستش رو قبول کنه.

_جذاب‌ترین کیه؟

بعد از چندثانیه سکوت آلفا گفت و باعث شد لبخند مهربونی که جیمین نسبت بهش داشت با اخم کیوت و کنجکاو عوض بشه.

+هاا؟؟

_همیشه میگفتی من جذاب‌ترینم حالا چیشد که جزو جذاب ترین ها شدم؟؟
جیمین با یادآوری سوتی چند لحظه قبلش هول کرده انکار کرد.

+نمی‌فهمم چی میگی...

_خودشه نه؟ همون پسره؟؟

جیمین اخم کرد و از نگاه مرموز و خطرناک تهیونگ چشم دزدید.

_میدونستم!!! بگو چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟!!! تو بوسان هم سرت با اون گرمم بود!!

+مزخرف نگو...

جیمین با پرت کردن بالشت سمت صورت آلفا گفت و از اتاق فرار کرد.

________

یونگی همیشه به طور جدی با مسئله حالت بدنی درست مشکل داشت. از شونه های خمیده و قوز بابا بزرگی که از بچگی همراهش بود تا گردن درد مداوم. هوسوک همیشه با خودش فکر میکرد پسر درنهایت مجبور میشه باری که شونه هاشو اینطور خمیده کرده زمین بذاره،اما هرچی بیشتر میگذشت بهتر میفهمید مین یونگی جوری به وجود اون بار عادت کرده که حتی به رها کردنش فکر هم نمیکنه.

_باید برگردی یونگ

هوسوک جدی به چشم های متفکر یونگی زل زد و گفت. هیچ توضیح اضافه ای نیاز نبود. بتا خوب میدونست امکان نداره جواب رد بشنوه. یونگی به برادر کوچیکترش خیلی بیشتر از این حرفا اهمیت میداد و هوسوک اینو خیلی خوب میدونست. اما بهرحال صبر کرد، بازم منتظر موند تا تایید پسر رو بگیره؛تا مطمئن شه ترس اونقدر هم جدی به دوستش رخنه نکرده که بخاطرش قید برادر کوچیکترشو بزنه.
یونگی میدونست یه چیزی درست نیست، از وقتی جیمین از بوسان برگشته بود واضح بود یه مشکلی هست اما نمیفهمید مسئله چیه. و بعد که حدس زد به خاطر نابودی پروژه باشه بازهم نمیفهمید چطور باید مشکل رو حل کنه. تاالان که یه راه حل جلوش بود.
هوسوک که اول به بهانه تست (غارت) کردن غذاش اومده بود، با غرغر از جئون و نگرانی دائمیش برای امگا شروع کرد و اینکه چطور این پروژه روی هردوشون تاثیر گذاشته. بعد درمورد مشکلات اساسی تر و بودجه سرمایه گذار ها حرف زد و وقتی یونگی بالاخره کلافه شد و بی صبر گفت" بگو چی میخای جانگ" ، دست از خوردن برداشت. بعد درحالی که جدی تر شده بود از روی اپن خونه یا استودیو یونگی پایین پرید و پشنهادش رو درمیون گذاشت.

_سهام دارهامون رو راضی میکنم روش سرمایه گذاری کنن

یونگی اول چندثانیه متعجب به پسر نگاه کرد. همیشه فراموش میکرد پدر هوسوک یه شرکت موفق رو اداره میکنه و میتونه با پول توجیبی که تو پنج سالگی به هوسوک میداده کل زندگی اونو خرید و فروش کنه. مطمئن بود بتا قدرت راضی کردن سهام دار های شرکت رو داره ولی از لحنی که میشنید و از جانب خون تجارت طلبی که تو رگ های پسر بود، منتظر درخواستش شد.

+درعوض؟

-باید برگردی یونگ!

________

_پارک حدس بزن چی برات دارم!!

رئیس ووک با لحن هیجان زده ای، بی مقدمه گفت. جیمین تلفنش رو بدون لحظه ای تردید جواب داده بود. نه فقط برای خلاص شدن از دست هم خونه ای خل و چلش، چون واقعا منتظر این تماس بود.

+آمم...
_سرمایه گذاران راضی شدن از نو پروژه رو شروع کنیم!!

مرد حتی اجازه حدس زدن به جیمین رو نداد و با هیجان بیش از پیش جملات رو گفت.

+چی؟ جدی میگید یعنی میتونیم ادامه بدیم؟!

جیمین شوک ه بود اما همون اندازه هیجان و شادی رو از عمق قلبش حس می‌کرد.

+خدای من تهه!

______

پارت بعد پنجشنبه شب✨

𝘼𝙩𝙖𝙧𝙖𝙨𝙝𝙞 Stories to obsess over. Discover now