"Her"

86 14 0
                                        

جیمین قاب های روی دیوار رو سریع از نظر گذروند. بدون نگاه کردن به اشخاص درون تصویر تعدادشون رو توی ذهنش شمرد درحالی که همزمان سعی میکرد سالهایی که گذشته بودن رو بشمره. بهرحال از عمر اون بیشتر بودن، و خیلی بیشتر از اونکه توانایی تغییر چیزی رو داشته باشه. گاهی حس میکرد حتی توانایی درست کردنش رو هم نداره.

درواقع حضور ناگهانی یونگی توی خونش فقط برای سر زدن و غذا آوردن نبود. پیشنهاد جدی ترش وقتی دم در موقع خداحافظی باهاش تنها بود مطرح شد.

"باید یه سر به خونه بزنیم!"

و جیمین کی بود که بخواد مخالفت کنه، هرچند تمایلی به این کار نداشته باشه.

حالا اون اینجا بود. وسط پذیرایی که برخلاف همیشه اینبار نیمه تاریک نبود. درحال که تمام تلاشش رو میکرد از نگاه کردن به اشخاص درون قاب هایی که همیشه زیر سایه های تیره پنهان بودن،طفره بره. فکر کرد شاید برخلاف خونه خودش و تهیونگ، خونه مادریش رو همونطور نیمه تاریک ترجیح میده. همونطور که همیشه بوده. با سایه هایی که سنگینی نبود "اون" رو به دوش میکشیدن.

جیمین هرگز ندیده بودش، اما مطمئن بود، تمام این سالها زندگی کردن تو خونه ای که هر گوشه اش از نبود اون فرد خاکستری شده براش کافی بوده.

_شامم جیمیی

جیمین صدای مادرشو دنبال کرد. روی میز چوبی اشپزخونه دنجشون، ضرف های رنگارنگ غذا چیده شده بودن. حس گرمی و بوی ادویه جاتی که اطرافش بود جدید به نظر میرسید. به صورت مادرش نگاه کرد، گونه هاش گل انداخته بود و چشم هاش درخشان تر بود. مدت ها بود از دست پخت مادرش چیزی نخورده بود. اصلا مدت ها بود مادر رو اینطور ندیده بود.

جیمین سعی کرد حین خوردن غذا با لبخند از روزمرگی هاش بگه و تمام تلاشش رو میکرد تا برخلاف یونگی بحث رو سمت پروژه به خاکستر نشسته اش نبره. اما در نهایت پسر بزرگتر برنده این بازی بود.

-شاید بهتر باشه ما هم یه واحد اونجا بگیریم

یونگی تقریبا با بیخیالی گفت،اما کلماتش به اندازه کافی تاثیر گذار بود.

~ما؟

پدرش با کنجکاوی پرسید. اون هم مثل بقیه دست از غذا خوردن کشیده بود.

_من و شما؟

یونگی تنها کسی بود که به خوردن ادامه میداد. سعی میکرد بحثی که شروع کرده بود کم اهمیت تر از چیزی که واقعا بود نشون بده.

+چه نیازی به جا به جاییه؟

یونگی دست از خوردن کشید. انگار سوال برادرش وادارش کرده بود جدی بودن بحث رو بپذیره.

_خودتم خوب میدونی که هممون بهش نیاز داریم، همیشه بهش نیاز داشتیم.

فکر میکنم بد نباشه که درنهایت انجامش بدیم.

جیمین احساس میکرد چیزی درونش فوران میکنه،همزمان با حس سوزش زخمی که انگار روی روحش میخزید اما توان توضیحش رو نداشت.

اونا به یه جابه جایی نیاز نداشتن.

هرگز نیاز نداشتن.

اون میتونست همه چیز رو درست کنه.

مطمئن بود که میتونه.
=ما نیازی به یه جابه جایی دوباره نداریم یونگ

مادرش سعی کرد با لحن همیشه خونسردش وارد بحث بشه. طوری که انگار به هیچ وجه متوجه شعله هایی که یونگی درون پسر کوچکتر روشن کرده بود نشده.
_این دوباره حساب نمیشه مادر،دفعه قبل حتی نتونستیم دووم بیاریم

~ ما برگشتیم چون نیازی نداشتیم جای دیگه ای زندگی کنیم، خونه ما اینجاست یونگ
جیمین این بحث رو دوست نداشت. فکر کردن درمورد هرچیزی که مربوط به اون خونه میشد باعث دلپیچش میشد.

نمیخواست به یاد بیاره که چطور نقل مکان قبلیشون یه شکست به تمام معنا بود. که چطور "خودش" باعث شکستشون شده بود. که چطور داشت دوباره و اینجا هم شکست میخورد. که چطور این شکست میتونست براش به قیمت همه چی تموم شه، چون اگه اون نمیتونست ستونی باشه که این خونه رو سرپا نگه میداره پس چی بود؟

_اینجا خونه ما نیست پدر، خودتم خوب میدونی که بعد از رفتن "اون" اینجا دیگه هرگز خونه ما نبود.

لحن پسر بزرگتر تقریبا عصبانی بود . بی صبر. و این چیزی بود که جیمین رو آشفته تر میکرد.
میدونست حق با یونگیه، چیزی که نمی خواست قبول کنه همین بود. اگه یه جابه جایی موفق اینبار همه چیز رو درست میکرد چی؟

این بار اون بود که جایی درون زندگی سرپا شده شون نداشت.

_و تو فکر میکنی ما هیچ وقت میتونیم دوباره اینجا خوشحال باشیم؟

+فقط باید براش تلاش کنیم! این ربطی به جابه جایی نداره! رفتن از اینجا هیچ چیزو عوض نمیکنه!

جیمین به همه چیز چنگ میزد. به هرچیز که اون و فرصتش برای ترمیم زخم هاشون رو سرپا نگه میداشت. فرصتش برای "بودن" رو.

~کافیه!

پدر با لحن محکمی گفت تا بحثی که داشت بین دو پسرش بالا میگرفت رو متوقف کنه.

~ما هیچ جا نمیریم!
_اما...

پدر اینبار اجازه مخالفت به پسر بزرگترش نداد.

~خونه من، مادرتون. خونه تو جیمین و یونا!
و سکوت، اخرین بحثی بود که بعد از شنیدن اسم "اون" بینشون جریان داشت. اسمی که سالها بینشون مهرو موم فراموش نشده گرفته بود.
_____________

خب عزیزای دلم این پارت مهم ترین نقطه از نظر من برای کل داستان بود و نوشتنش برام خیلی سخت بود، مطمئن نیستم خوب دراومده باشه ولی امیدوارم دوستش داشته باشید.
هر کرکتر براتون چطور به نظر میرسه و دوست دارید روی کدوم بخش ماجرا توضیحات بیشتری داده بشه:)؟

𝘼𝙩𝙖𝙧𝙖𝙨𝙝𝙞 Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang