+باید جیمینو میووردیم
تهیونگ برای بار صدم بعد از وردشون به خونه گفت، و احتمالاً برای بار هزارم از وقتی وارد محوطه محله خونه پدری دختر شده بودن.
البته که دختر کاملا باهاش موافق بود، ساختمان های مجلل و مدرنی که با سرمایه کلان این اطراف ساخته شده بود به دیده خودش از بچگی عادی بود اما همیشه میدونست برای دانشجو های معماری فوق العاده ان. ولی به هرحال الان و در این لحظه و البته برای بارر هزارم، انرژی موافقت کردن با الفا رو نداشت پس فقط چشم چرخوند و سعی کرد با صدای پایینی زمزمه کنه.
_کیم تهیونگ بخاطر خدا سعی کن انقدر عجیب به اطراف نگاه نکنی تو مثلا آدم حسابیی!
+از من حسابی تر تو این جمع پیدا نمیکنی
یجی تایید نکرد،هرچند حقیقتِ قابل تاییدی بود.
~یجیآ عزیزمم
یجی با لبخند سمت زنی که خطابش قرار داده بود چرخید و تهیونگ فکر کرد این چندمین لبخند زورکی دختر از وقتی وارد شدنه.
_اوهه میرای-شی
میرای دختر... احتمالا دختر یکی از سرمایه دار ها بود، یا شایدم دختر یه دادستان یا یه استاد دانشگاه یا هرچی، یجی مطمئن نبود. دقیق به یاد نمیاورد و اگه عطر گرون قیمت همیشگی دختر نبود اسمش هم به سختی به یاد میوورد.
~فکر نمیکردم اینجا ببینمت! مثل اینکه بالاخره یکیو پیدا کردی!
دختر با کنار زدن موهای مواجش پشت گوشش به الفای پشت سر یجی اشاره کرد و با شیطنت گفت.
~تبریک میگم، جدی خوش تیپه!
یجی لبخند زد، این بار صادقانه. احتمالا چون اون دختر تعریف صادقانهای بهش تحویل داده بود که خودش هم قبول داشت.
_کیم تهیونگ ،متخصص اطفال و رئیس بخش مون هستن! افتخار دادن امشب رو برای تبریک به پدر منو همراهی کنن.
دختر لبخند بزرگی زد و با احترام کوتاهی به الفا و اظهار خوشبختی از ملاقاتش ترکشون کرد.
_فکر کردم دارم به عنوان پارتنر همراهیت میکنم!
تهیونگ به محض دور شدن اون دختر، میرای یا مری یا ماری یا هرچی که اسمش بود و حالا به یاد نمیوورد نزدیک به یجی زمزمه کرد.
دختر چشم چرخوند.
+ این بحث پارتنر و این چیزا رو کی قراره تموم کنیم ته؟
_هنور شروع نکردیم که بخوایم تموم کنیم!
+خوبه که میدونی هیچ چیزیو شروع نکردیم
_ولی من منتظرم بکنیم
+من نیستم
_نمیتونی از زیرش در بری ما شرط بستیم!
یجی دهنشو باز کرد تا جواب پسر رو بده و تهیونگ خوب میدونست اگه میشد با کلمات کسی رو کتک زد الان سیاه و کبود شده بود. البته جمله یجی قبل از اینکه شروع بشه تموم شد چون توجه هردوشون و البته خیلی های دیگه اطرافشون، به پیر زنی جلب شده بود که اسم دختر رو صدا میزد و با قدم های ریز و تند تند سمتش میومد.
~دخترممم!! خوشحالم که اینجا میبینمت فکر نمیکردم پیدات بشه!!
زن موهای نقره ایشو پشت گوشش زد،به نظر تهیونگ عجیب و غریب بود انگار داشت برای یه حمله همه جانبه خودش رو اماده میکرد. دامنش رو بالا کشید و قبل از اینکه اومونی گفتن یجی تموم بشه یا موفق بشه بقلش کنه دختر رو از بازو چنگ زد و جلو هل داد و بعد از لابه لای لبخند درشت دندون نماش به تهیونگ هشدار داد همراهشون بره.
~نمیدونستم قراره اینجا پیدات شه
زن به محض رسیدن به بالکن خالی از آدم و بستن در پشت سرش با لحن توبیخگرانه ای یجی رو مورد خطاب قرار داد.
_فقط همکارمه اومو باور کن خبری نیست
تیهونگ درست نمیفهمید چه خبره ولی تقریبا یه حدس هایی داشت، مادربزرگ محبوب یجی...
+من تایید نمیکنم
پسر با بیخیالی پشت بند جمله یجی گفت.
_الان وقت این مسخره بازیا نیست ته! بحث مرگ و زندگیه!
یجی با عصبانیت بهش توپید،بعد دوباره به سمت زن برگشت و این بار سعی کرد با لحن مظلومانه ای که به خودش میگیره قانع کننده به نظر برسه.
_جدی میگم اومو هیچ خبری نیست!
پیرزن اما انگار کمی اروم تر بود ابرویی بالا انداخت و بی اهمیت به تلاش دختر رو به الفا پرسید.
~میتونی از اینجا بپری؟
+چی؟
الفا و امگا بعد از چند ثانیه متعجب خیره شدن به پیر زن و ارتفاعی که از زمین داشت از لبه میله ها، با لحن های متفاوتی گفتن.
یجی بلافاصله شروع کرد به غر زدن.
_منظورت چیه اومو گفتم که...
+باحال به نظر میاد!
تهیونگ چندثانیه بعد از برسی کردن استخری که دقیقا زیر بالکن قرار داشت گفت.
یجی با چشم های متعجب سمتش چرخید و بعد فقط مادر بزرگشو تماشا کرد که با لبخند رضایت دستی به شونه الفا زد.
________________
سلاام سلاام
امیدوارم خوشتون بیاد و منتظر نظراتتونم:)
(پ.ن: اگه این دفعه اتفاقی نیوفته واقعا هفته ای دو پارت اپ خواهیم داشت)
KAMU SEDANG MEMBACA
𝘼𝙩𝙖𝙧𝙖𝙨𝙝𝙞
Fiksi Penggemar↬𝘼𝙩𝙖𝙧𝙖𝙨𝙝𝙞↫ ✧𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞:𝐎𝐦𝐞𝐠𝐚𝐯𝐞𝐫𝐬, 𝐟𝐥𝐮𝐟𝐟, 𝐫𝐨𝐦𝐚𝐧𝐜𝐞, 𝐬𝐥𝐨𝐰 𝐛𝐮𝐫𝐧, 𝐞𝐧𝐞𝐦𝐢𝐞𝐬 𝐭𝐨 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐬 𝐭𝐨 𝐥𝐨𝐯𝐞𝐫, 𝐜𝐨𝐥𝐥𝐞𝐠𝐞 𝐮𝐧𝐢𝐯𝐞𝐫𝐬𝐢𝐭𝐲, 𝐩𝐬𝐲𝐜𝐡𝐨𝐥𝐨𝐠𝐲, 𝐝𝐫𝐚𝐦 ✧𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞:𝐤𝐨𝐨𝐤𝐦𝐢𝐧, �...
