Yuqi

66 14 0
                                        

+اووههه اوهه اوهه،این اصلا شبیه"توی جوب زندگی کردن" نیست جانگ هوسوکک

دختر به محض ورودش به خونه گفت درحالی که چشم های متعجب و هیجان زده اش رو سرتاسر واحد پسر بزرگتر میچرخوند.
هوسوک بلند خندید.
طبق معمول با تمام بدنش.

+نه کاملا جدی ام! این اون بدترین سناریو ای بود که ازش میترسیدی؟؟

هوسوک بیشتر خندید نوشیدنی رو روی پیشخوان گذاشت و به صندلی های روبه روش اشاره کرد.

+میتونست خیلی بدتر باشه

با لبخند گفت، اونقدر جدی به نظر نمیومد پس به راحتی با نیم نگاهی به ابروی بالا رفته دختر و نگاه مشکوکش دوباره به خنده افتاد.
+خیلی خب باشه حق با توعه

_البته که حق بامنه!

+به هرحال خیلی ازت ممنونم یوکیا

پسر بزرگتر این بار با لبخند قدردانی گفت. احساس میکرد شادی الانش رو کاملا مدیون اونه.
_هرچند کار خاصی نکردم اما شانس تشکر شنیدن ازت رو رد نمیکنم

نور سفید تاریکی مه گرفته زیر زمین رو ازار دهنده تر میکرد. روشنی کامل نبود، فقط چند کورسو به سایه نشسته.
+اوپا
هوسوک پلک هاش رو از هم باز کرد، چشم هاش سوسو میزدن ولی سعی کرد نگاهش رو، روی تصویر درون آینه لکه دار شده ثابت کنه تا مطمئن شه صدایی که شنیده حاصل از توهمش نبوده.

دختر بین نفس های سطحی و سریعش گفت. مشخص بود اون هم هنوز به حالت عادی برنگشته. به دیوار خاکستری پشتش تکیه زده بود و نگاه خسته ولی پراشتیاقش رو به پسر دوخته بود.

سعی کرد جدی تر نظرش رو بگه. هوسوک لبخند زد. نه مثل همیشه درخشان و پر انرژی. البته که نه. نه بعد از 4 ساعت بی وقفه رقصیدن.
پسر به سختی از جاش بلند شد تا کمی آب به گلوی دردناکش برسونه.

فکر کرد اولین باری که دختر رو دیده بود کت و شلوار رسمی تنش بود. کنار پدرش ایستاده بود که داشت اون رو به عنوان افتخار جدیدش معرفی میکرد. البته خودش رو که نه، رشته تحصیلی و دانشگاهش رو.
به خوبی یادش بود اون روز چقدر به تصویر روبه روش حسادت کرده بود. خانواده جئون که از دوست های قدیمی پدرش بودن، پدری که همیشه از اونها به اسم "رویا پرداز های بی‌فکر" یاد میکرد. به خوبی به یاد میوورد چطور هربار از اینکه جئون اون و شرکتشون رو رها کرده تا با همسرش و یه کمپ ون "دور دنیا سفر" کنه حرف میزد.
"انگار اون رابینسون کروزو عه!".
پدرش همیشه با نیشخند اخر داستانش اضافه میکرد. و هوسوک با خودش فکر میکرد چه اشکالی داره اگه باشه. فکر کرد احتمالا پشت وقاری که از بچه های اون خانواده میبینه جسارت تجربه کردن خوابیده. چیزی که احتمالا در خودش هرگز وجود نداشت.
و مطمئن تر شد وقتی فهمید پسرشون، جئون جونگکوک تصمیم گرفته برای بقیه عمرش همونجا بمونه!

حالا اینجا بود. کنار دختر همون خانواده، بعد از گذشت چهار سال و توی یه سالن رقص زیر زمینی.
تحصیلات افتخار امیزی که پدرش ازش صحبت میکرد تموم شده بودن. احتمالا خیلی زود باید با همکاری کردن در کسب و کار خانوادگی جایگزینش میکرد. به هرحال اون همیشه نیاز به چیزی اضافه تر داشت تا افتخار پدر رو داشته باشه.
+باید باهاش حرف بزنی اوپا، چی میتونه بشه؟

یوکی دست بردار نبود. هوسوک مطمئن بود که دست بردار نیست. از اولین روز های اشناییشون و کشف این علاقه مشترک.

"اگه چیزیه که خوشحالت میکنه پس فقط انجامش بده!"
"چه اشکالی داره که یکم کاری که خودت دوست داری انجام بدی؟"

و اونقدر ادامه داده بود که اونو از لاکش بیرون کشیده بود. ذره ذره رقص رو به زندگیش برگردونده بود و حالا اینجا بود تا مطمئن شه پسر قرار نیست هرگز به موقعیت قبلیش برگرده.
_انقدر که فکر میکنی هم ساده نیست

+معلومه که هست! جونگی همین کارو کرد، یهو سر میز شام برگشت سمت پدرم "من تصمیم دارم زندگیم رو همینجا ادامه بدم" و تمام!

دختر عمدا صداش رو موقع گفتن جمله برادرش به طرز مسخره ای کلفت میکرد.
_پدر من شبیه مال شما نیست

+اوه جدا؟خب پس بهتر چون آپا بعد از اون نطق جسورانه جونگکوک یه هفته کامل باهاش قهر کرد

هوسوک تقریبا با ترکیب خنده و تعجب گفت، چیزی نبود که انتظارش رو داشته باشه.
+واقعا فکر کردی با چشمای قلبی نگاهش کرده و گفته" پسر عزیزم البته که میتونی از زندگی که من فکر میکردم باید داشته باشی بزنی به چاک و هرغلطی میخوای بکنی!"
هوسوک خندید وقتی یوکی عمدا دیالوگ های پدرش رو با صدای حتی کلفت تر و اخم های درهم گفت.
_فکر نمیکنم امادگیشو داشته باشم
+امادگی چی؟نهایتا از خونه پرتت میکنه بیرون و مجبور میشه تو جوب بخوابی. البته شاید اگه قول بدی غذا بپزی جونگکوک بهت اجازه بده پیشش بمونی تا گربه های توی خیابون نخورنت.
یا شایدم از ارث محرومت کنه یا همچین چیزی!

و هوسوک فکر کرد احتمالا با داشتن این خواهر و برادر توی زندگیش میتونه ریسک هرکاری بکنه.
(پایان فلش بک)
البته که پدرش هیچ کدوم از اون کارهارو نکرد. اون فقط متعجب شد که چطور تنها پسرش همه این سالها چیزی از علایقش نگفته.
ولی به این معنی نبود که از زندگی رویایی اون هم مثل زندگی ایده آلی که خودش درنظر داشت حمایت کنه.
بهرحال هوسوک راضی بود. ارتباطش با شرکتشون در حد کاغذ بازی های موقت و گاهی کمک های کوچیک به پدرش موند. درحالی که تقریبا تمام وقتش رو به آموزش توی همون استودیو رقص زیرزمینی ادامه میداد.

حالا اینجا بود، خونه ای که خودش خریده بود، با سالها دوشیفت کار کردن و بعد از مدتها اجاره نشینی توی قوطی کبریت و کنار همخونه ای های اعصاب خورد کنش. (هرچند از اینکه هنوز جین و یونگی در زندگیش داشت خوشحال بود)
____________
خب نیوو کرکتر کامینگ😔✨
امیدوارم دوست بدارید🎀
نظرتون درمورد یوکی؟

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Jul 06 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

𝘼𝙩𝙖𝙧𝙖𝙨𝙝𝙞 Stories to obsess over. Discover now