I Want It

120 20 3
                                        

"هی"

"کیم تهیونگم همخونه جیمین"

"میتونی یه مدت بیای اینجا؟ یه قرار مهم دارم نمیخوام تنها باشه"

جونگکوک دوباره پیام رو خوند. و چندین بار دیگه. و درنهایت پشت در خونه ایستاده بود و به الفایی نگاه می‌کرد که از ظاهرش مشخص بود که مطمئنا قرار مهمی داره.

_ممنون که اینجایی

پسر با لبخند قدردانی گفت و با عجله از کنارش رد شد.

_راحت باش فکر کن خونه خودته سعی میکنم زود برگردم ممنوننن

جونگکوک به مرد نگاه کرد که درحال پایین رفتن از پله ها با عجله کلمات رو بیرون می‌ریخت. با خودش فکر کرد از بهترین دوست اون بچه چیز بهتر از این نمیشه انتظار داشت.

+اه کیم فاکینگ تهیونگ! داری چه غلطی میکنی میدونی اون دختر چند دقیقه‌اس معطل توعه؟؟؟

جیمین بعد از شنیدن صدای قدم هایی از آشپزخونه، فریاد زد و اتاقش بیرون اومد. جونگکوک با شنیدن صدای سرحالش لبخندی زد که به محض ظاهر شدن تصویرش و تحلیل ظاهر اون از بین رفت.

+گوگ...

جیمین آروم زمزمه کرد و پس ذهنش با خشم دایره لغاتی که شامل فحش رکیک میشدن رو سمت همخونه‌ای نازنینش روونه کرد. باید میدونست وقتی نتیجه آزمایش روز قبل رو بهش گفته باید منتظر حمله اون باشه.

(فلش بک)

_باید بری پیش یه متخصص جیم

خودش هم حس می‌کرد یه جای کار میلنگه. دو هفته حال خراب بخاطر یه سرماخوردگی از اون بعید بود. اونم با وجود یه دکتر توی خونه اش و مراقبت های تخصصیش. پس عصر اون روز رو به روی یه دکتر "متخصص " نشسته بود و به چشم های ریز شده زن نگاه می‌کرد.

_پس گفتی امگات رو مخفی میکردی!؟

جیمین با تکون دادن سر تایید کرد.

_اینطور که به نظر میرسه گرگت زیاد از این موضوع راضی نیست. گمونم تو این مدت با جفت حقیقیت برخورد داشتی...

جیمین چشم هاش رو درشت کرد و جلو خودش رو گرفت تا با تمسخر به حرف های کلیشه ای زن نخنده اما انگار اون زن از نگاهش افکارش رو خونده بود.

_این یه اصطلاحه! تو این مدت با یه نفر، احتمالا یه آلفا رفت و آمد داشتی که به نظر گرگت حسابی تو دام‌ افتاده. هرچند حدس می‌زنم خودت هم چندان از اون آلفا بدت نمیاد...

+چی؟

جیمین واقعا متعجب بود و حتی تلاشی برای مخفی کردنش نمی‌کرد.

_فکر میکنم تو شروع کردی به نزدیک شدن به اون آلفا درحالی که امگات رو مخفی و سرکوب میکردی و باعث شدی گرگت ضعیف و حساس بشه و تصمیم بگیره با تاثیر روی سلامت جسمیت اعتراضشو اعلام کنه! "

𝘼𝙩𝙖𝙧𝙖𝙨𝙝𝙞 Histórias para pegar e não largar. Descubra agora