کاپیتان سکان رو به دست گرفت سربازا سوار شدن سربازایی امیدوار...
کشتی اشک مادر برای سرباز جوونشو دید برای اولین بار عشقو با چشمای خودش دید
YOU ARE READING
Chain And Anchor
Short Story"لنگر و زنجیر سختی های زیادیو پشت سرشون گذاشته بودن کشتی بدن خستشو روی ساحل دراز کرد لنگر از کشتی آزاد شد و روی شنای ته دریا خودشو جا کرد زنجیر دست لنگرو گرفت و اونا در آرامش موندن نه موج ترسناکی اومد نه سونامی" به چیزی که نوشته بود خیره شد "پایان...
