اونا عاشق شدن و این یه چیز معمولی براشون نبود اونا تا حالا همچین حسی رو تجربه نکرده بودن آخه یه تیکه آهنو چه به عاشق شدن؟
YOU ARE READING
Chain And Anchor
Short Story"لنگر و زنجیر سختی های زیادیو پشت سرشون گذاشته بودن کشتی بدن خستشو روی ساحل دراز کرد لنگر از کشتی آزاد شد و روی شنای ته دریا خودشو جا کرد زنجیر دست لنگرو گرفت و اونا در آرامش موندن نه موج ترسناکی اومد نه سونامی" به چیزی که نوشته بود خیره شد "پایان...
23
اونا عاشق شدن و این یه چیز معمولی براشون نبود اونا تا حالا همچین حسی رو تجربه نکرده بودن آخه یه تیکه آهنو چه به عاشق شدن؟
